مادر، یعنی آنکه روزی را به نامش نامگذاری کرده‌اند، اما هویت مستقلش را به نام "خانواده" مصادره کرده‌اند.

مادر بودن، یعنی قداستی که باید هر روز ثابت کنی لیاقتش را داری؛

ایثاری که انتظارش می‌رود، اما دیده نمی‌شود. مادر یعنی کسی که برایش"قربان" می‌روند، اما حرفش را وقتی از حد قدردانی فراتر رود، جدی نمی‌گیرند.

وجودش"برکت" است، تا وقتی که برای خودش—و فقط برای خودش—چیزی نخواهد. مادر خودش زیر بار "بودن" خُرد می‌شود و باید "الگوی بودن" برای دیگران باشد؛ او که قرار بود بهشت زیر پایش باشد، حالا فقط ایستگاه اتوبوس، صف نانوایی و آشپزخانه را زیر پا می‌گذارد.

جامعه‌ای که عکس مادر را روی بلندترین بیلبوردها می‌زند، بدون حجابی که برای او تعیین شده او را نه یک"وجود مقدس" که یک "تهدید" می‌بیند. همان دست مهربان مادر که برایش شعر می‌سرایند، اگر برای احقاقِ حقِ ابتدایی‌اش بالا برود، «مشکل‌ساز» می شود.

برای مادر تقدس، مشروط است، عشق، مشروط است، احترام، مشروط است.

پس، آنچه برایش جشن گرفته می‌شود، تصویر ایده‌آلِ یک زنِ فداکار است، نه حقوقِ واقعیِ انسانِ خسته‌ای که پشت این تصویر، هر روز پیرتر می‌شود.

در واقع اختصاص یک روز به مادر، راهکار است برای فراموش کردنِ فقرِ احترام و تبریک آن، جایگزین است برای نپرداختنِ بدهیِ انصاف.

دردِ جمعی‌ جامعه زن ها این است که یک زن باید «فرشته» باشد، اما داشتن هویتِ مستقلِ یک «زن» بعنوان خطری اجتماعی تعبیر می‌شود.

مادر در فرهنگ ما فرشته‌ای است که باید هرگز عصبانی نشود، همیشه پذیرای مهمان ناخوانده باشد، باید چایش همیشه داغ، و قلبش همیشه باز باشد و او باید دردهایش را پشت لبخندی زیبا پنهان کند.

همین فرشته اگر برای حقوق معوقه‌اش اعتراض کند، "غُرغرو" می‌شود. اگر ساعتی تنها بودن بخواهد، "بی‌عاطفه" لقب می‌گیرد، اگر خسته باشد، "ضعیف" است و اگر نخندد، "سرد" است.

پس زن ایده آل فرشته‌ای است که آشپزی می‌کند، ظرف می‌شوید، بچه به دنیا می آورد و به آنها رسیدگی می کند و قداست مادرانه اش، بهانه‌ای است برای نادیده گرفتن انسانیتش. فرشته بودن او، یعنی هرگز اجازه نداشتن به زمینی بودن.

فرشته‌ای که بال‌هایش از جنسِ فداکاریِ بی‌چون‌وچراست، کسی که از او توقع "فرشته بودن" می‌رود، در جهانی زندگی می کند که حتی حقِ ساده‌اش را بعنوان "انسان" به رسمیت نمی‌شناسد.



تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ | 2:39 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

ما همان مردمی هستیم که پشت چراغ قرمز، با موزیک شاد خودمان را تکان می‌دهیم، اما وقتی چراغ سبز می‌شود وماشین حرکت نمی‌کند زیر لب فحش می دهیم — چون هیچکس به فکر حل مشکل ترافیک نیست.

ما در گروه‌هایمان دربارهٔ گرانی گوشت و مرغ و برنج و نبود آب و برق جوک میفرستیم، از گرانی و فقر و فساد و خفقان می نالیم اما وقتی کسی می‌پرسد «خوبی؟» یکصدا می‌گوییم: «الحمدلله، شما خوبید؟»

ما در نانوایی، با نگاه‌های معنادار به هم می‌فهمانیم که نانوای محله باز هم نان را کوچک‌تر کرده، اما بلند بلند تعریف می‌کنیم: «چه نانی!»

ما وقتی اخبار را می‌بینیم که فساد فلان مسئول افشا می‌شود، اول می‌خندیم، بعد یک لحظه سکوت می‌کنیم، بعد دوباره می‌خندیم — چون گریه ندارد!

ما با تورم، هر روز با مهندسی معکوس زندگی می‌کنیم: قیمت پرایدمان را به تومان حساب می‌کنیم تا دلمان از افزایش قیمت دلار آرامش داشته باشد.

ما با بی‌ثباتی چنان خو گرفته‌ایم که وقتی یک هفته قیمت دلار ثابت می‌ماند، نگران می‌شویم که “حتماً قرار است یک اتفاق بزرگ بیفتد!”

ما در یک مهمانی، سه ساعت دربارهٔ فرق برنج ایرانی و خارجی بحث می‌کنیم، اما وقتی مهمان می‌رود، زیر لب می‌گوییم: «خدا را شکر که توانستیم آبروداری کنیم، فردا چه بخوریم؟»

ما آدم‌هایی هستیم که در شبکه های اجتماعی با صدها استیکر می‌خندیم، اما پشت پروفایل بسته مان، غم‌هایمان را قایم کرده‌ایم تا در دریای همین استیکرها غرقشان کنیم.

در نهایت، هر شب که می‌خوابیم، با خودمان تکرار می‌کنیم: «باور کن، حال ما خوب نیست… ولی فردا باز تضاهر به خوشحالی می‌کنیم، فقط برای اینکه زنده بمانیم.»



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ | 1:13 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا چند میلیون آدم هم بودند و هستند

آرام و آریا خواهر و برادر خوبی بودند و همه از آنها رضایت داشتند، آنها به حرفهای پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلمهایشان گوش میکردند و همیشه شاگرد ممتاز بودند. پدر و مادرهای آنها هم مطیع و حرف شنو و درسخوان بوده اند و همینطور مادربزرگ و پدربزرگهایشان. پدر همیشه به آنها میگفت:"باید به خوبی درس بخوانید تا آدمهای مهمی شوید و به جایی برسید" همین حرف را پدر بزرگ و مادر بزرگ و معلم ها و همه بزرگترها تکرار میکردند. روزی آریا با خودش فکر کرد:" چرا بابا و مامان به این توصیه های بزرگترها گوش نکرده اند تا آدمهای مهمی شوند و به جایی برسند؟"

او فکرش را به خواهرش آرام هم گفت، آرام گفت باید از آنها سوال کنیم و دست در دست هم پیش بزرگترها رفتند. آریا از پدر بزرگ پرسید:" چرا شما درس نخواندید تا به جایی برسید و آدم مهمی شوید؟" پدر بزرگ گفت:" من همیشه شاگرد اول مدرسه بودم و به معلمی علاقه داشتم و معلم شدم و الان بازنشسته هستم و حقوق بازنشستگی اندکی میگیرم". آرام همین سوال را از پدر پرسید و پدر که سرخ شده بود در جواب گفت:" من هم همیشه شاگرد اول بودم و جزو نفرات برگزیده کنکور بودم و برای همین پزشکی قبول شدم، الان هم در بیمارستان‌ها شیفت میدهم و حقوقم را چند ماه یکبار پرداخت می‌کنند و با آن اجاره خانه را می‌دهم". مادر بزرگ فهمید که نوبت او رسیده است و گفت:" من هم درسم خیلی خوب بود و آن زمان لیسانس ادبیات گرفتم و چندین رمان و کتاب شعر نوشتم که متاسفانه بدلیل مشکلات مالی نتوانستم آنها را چاپ کنم"، مادر هم در ادامه گفت:" من هم خیلی درسخوان بودم و در دانشگاه صنعتی شریف درس خواندم و فوق لیسانس ریاضی محض گرفتم و برای همین توانستم معلم ریاضی شوم، البته خوب من استخدام نشدم و بصورت حق التدریسی درس میدهم برای همین است که حقوق زیادی ندارم".

والدین همه سکوت کردند و آرام و آریا به فکر فرو رفتند، بعد از مدتی به اتاق مشترکشان رفتند و پس از کمی مشورت در حالیکه کتاب و دفترهایشان را در کیسه زباله ریخته بودند از اتاق بیرون آمدند و به سمت والدین رفتند. آریا گفت:" همه شما خیلی درسخوان، خوب، مودب و درستکار بوده اید و نتیجه اش این شده که ما شش نفر الان مستاجر یک آپارتمان معمولی هستیم، یک ماشین معمولی داریم و قدرت رفتن به سفر و داشتن تفریحات معمولی را هم نداریم، پس شماها نتوانسته اید آدمهای مهمی شوید؛ پدر فرهاد تا کلاس ششم درس خوانده و ساخت و ساز و فروش آپارتمان انجام میدهد و از صبح تا شب هزار بار دروغ می‌گوید و قسم دروغ میخورد اما چندین آپارتمان و ویلا و ماشینهای آخرین مدل دارد و هر سال هم فرزندانش را به سفرهای خارجی میبرد همه هم به او احترام میگذارند پس، فکر کنم او توانسته آدم مهمی شود."

آرام گفت:" بله آریا درست میگوید، مریم خانم که آرایشگاه دارد حتی سواد خواندن و نوشتن درست و حسابی هم ندارد، ماشین آخرین مدل و خانه ای مجلل دارد، تازه همه دائم از او تشکر می‌کنند و می‌گویند مریم جون دستت طلا! اما مردم همش پشت سر دکتر ها حرف می‌زنند و می‌گویند کوفتشان شود خیلی پول میگیرند!"

والدین تا خواستند حرفی بزنند، بچه ها گفتند:" لطفا بیش از این وقت ما و خودتان را هدر ندهید، ما بچه های دهه نودی هستیم و راه خودمان را پیدا کرده ایم"

از فردای آن روز آرام و آریا دیگر به جای درس خواندن تجارت الکترونیک یاد گرفتند و حرف هیچکس را بدون اندیشیدن قبول نکردند. آنها برای خود یک صفحه مشترک در اینستاگرام راه اندازی کردند و با به اشتراک گذاشتن همه فعالیت‌های روزمره شان توانستند کلی دنبال کننده جلب کنند و با قبول تبلیغات به درآمد خوبی برسند، آنها همه کمبودهای زندگی‌شان را جبران کردند و به آرزوهایشان رسیدند.

بچه های عزیز، روش‌های قدیمی مال روزگار قدیم است. ساده لوح نباشید و دنبال کارهایی بروید که در آنها استعداد دارید، آدم مهم شدن فقط با تحصیلات به دست نمی آید، باید استعداد، خلاقیت و پشتکار داشته باشید تا در زندگی موفق شوید.

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه هم ربطی به این داستان نداشت



تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 2:21 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

روز صفر بود، خدا تازه کار خلقت را تمام کرده بود، با اینکه او هیچ وقت خسته نمیشود ولی بی حوصله بود، بخاطر شیطان و نافرمانیش، آخر اینهمه وقت بین او و بقیه فرشته ها فرق گذاشته بود و آخرش هم شیطان حرفش را گوش نداده بود که هیچ، تهدید هم کرده بود که آدم را گمراه خواهد کرد. روی عرش خود جلوس کرد و فرشته ها شربت عسل آوردند و شانه هایش را مالیدند، تازه داشت حالش جا می آمد که یکی از فرشته ها دوان دوان آمد و گفت:" خدا جون این چی بود آوردی انداختی اینجا! همه بهشت رو به هم ریخته! ". خدا گفت:" آرام تر، چی شده مگه چه کار میکنه؟ چرا هیچ کدومتون چشم دیدن این آدمو ندارین؟". هنوز حرف خدا تمام نشده بود که یک تعداد فرشته دویدند و آمدند داخل و شروع کردند به داد فریاد. خدا گفت:" ساکت! چتونه؟ مگه سر آوردین؟ دو دقیقه نمیذارین استراحت کنم که! چه مرگتونه؟" سر دسته شون که از همه بزرگتر و مقرب تر بود گفت:" پروردگارا! ما اینهمه وقت فقط اطاعت تورو کردیم، هر چی گفتی ما گفتیم چشم، به این آدم بی هنر الدنگ هم که سجده کردیم، ولی دیگه جونمون به لب رسیده، یا جای آدم اینجاست یا جای ما". خدا گفت:" این طفلک کمی ریخت و پاش کرده دیگه! چقدر ندید بدید هستید، الان چند تا فرشته خدمتکار خلق میکنم بیان جمع کنن ریخته پاشو". فرشته سردسته معترضین گفت:" خدا جون! شما که چیزی رو فراموش نمیکردین؟ از دست این آدم ورپریده علیه السلام اینطوری شدین. همین دودقیقه پیش یک فوج فرشته جدید رو خلق کردین کثافت کاری این آدمو جمع کنن، تو همین چند ساعته اونقدر فرشته برای تمیز کاری پشت سر این حضرت آدم و جمع کردن جورابها و بیژامه و رخت چرکهاش خلق کردی که بهشت دیگه جا نداره". خدا گفت:" به خودم قسم همتون حسودین! اقلا اون شیطان اونقدر مرد بود که همون اول تو روی خودم گفت آدم رو دوست نداره، طفلک بچه رو بیرون کردم حالا نره معتاد نشه خیلیه...حواس برام نذاشتین که...الان بهشتو بزرگتر میکنم که جا برای همتون باشه". کمی گذشت و باز فرشته های جدیدی که برای بخشهای جدید بهشت خلق شده بودند هم اعتراض کردند، همه از آدم شاکی بودند چون اصلا انگار خدا فراموش کرده بود نظم و ترتیب را به این موجود یاد بدهد. آدم علاوه بر شلخته بودن فراموشکارهم بود و بسیار مستبد و خود رای. توی بهشت کنترل همه تلویزیونها را خودش به دست گرفته بود و به هیچ یک از فرشته ها نمیداد، تا فرشته ای می آمد که یک سریال یا برنامه آموزشی ببیند، آدم کانال را عوض میکرد و بیشتر وقتها میزد کانال اخبار، بعد هم از خبرها لجش میگرفت و فحشهای بدی میداد که فرشته ها همه گوشهایشان را میگرفتند. آدم آنقدر کانالهای تلویزیونهای بهشت را عوض میکرد تا بالاخره یا تلویزیون میسوخت، یا کنترل میشکست و یا در بهترین حالت برنامه ای که مورد علاقه اش بود را پیدا میکرد.اگر فکر میکنید با پیدا کردن برنامه مورد علاقه اش مساله حل میشد، سخت در اشتباهید، چون تازه فرمان میداد برایش خوراکی و آجیل بیاورند. فرشته های مخصوص پذیرایی خدمت میکردند ولی آدم مثل بچه آدم نمیتوانست پوست تخمه ها را توی بشقاب بریزد و آنها را روی فرش تف میکرد به طوریکه روی فرش و زیر مبل و لای درزهای مبل پر از پوست تخمه و خرده پفک میشد؛ بعد نوشابه میخورد و آروغهای بدی میزد و حال فرشته ها به هم میخورد. وقتی از تماشای تلویزیون خسته میشد داخل آشپزخانه بهشت میشد و دنبال غذا میگشت و هرچه فرشته آشپز میگفت هنوز حاضر نشده توی کتش نمیرفت. آدم در عرض دو دقیقه پنجاه و سه بار در یخچال بهشت را باز میکرد و معلوم نبود دقیقا دنبال چه میگردد. فرشته های داخل یخچال هرچی میپرسیدند چی میل دارید جواب درستی نمیگرفتند و آدم در همه ظرفهای داخل یخچال را باز میکرد، با پارچ آب میخورد و از بطری با دهانش شیر مینوشید و دور دهانش را با پشت دستش پاک میکرد، یا دستش را تا آرنج در شیشه مربا میکرد و مربا میخورد و در شیشه مربا و رب را با هم جابجا میبست. خودش را بالای سر فرشته آشپز میرساند و دست میکرد توی ماهیتابه بهشت و سیب زمینی سرخ کرده ها را برمیداشت و توی دهان میگذاشت، دهانش میسوخت و کله اش را زیر شیر سینک ظرفشویی بهشت میگرفت و گاهی هم همانجا فین میکرد. فرشته های نظافتچی تند و تند خرابکاریهای او را جمع میکردند ولی سرعت آدم بیشتر از آنها بود آخر او اشرف مخلوقات بود. دائما توی کشوهای آشپزخانه دنبال چیزی میگشت و وقتی فرشته های نظم و ترتیب آشپرخانه ازش سوال میکردند چی لازم داری جواب درستی نمیداد. دم کنی را به جای حوله بر میداشت و بینی اش را با آن پاک میکرد و دستمالهای گرد گیری را برای پاک کردن کفشهایش میبرد و همه آنها را کثیف میکرد، آنقدر توی آشپزخانه بهشت اذیت میکرد که بالاخره یک تکه کتلتی چیزی میگذاشتند لای نان و به او میدادند تا آنجا را ترک کند. بعد به حمام بهشت میرفت و با صدای بلند و نخراشیده اش آواز میخواند و ریشهایش را توی روشویی بهشت میتراشید و میریخت و اشتباهی مسواکهای فرشتگان را میزد چون هیچ وقت یادش نمیماند مسواک خودش کدام است. حوله های فرشتگان را هم اشتباهی برمیداشت و کلا از دست آدم هیچ کس دیگر لوازم و حریم شخصی نداشت چون اویادش نمیماند اتاقش کدام است و وسایلش کدام است؛ یک روز اشتباهی شورت یکی از فرشتگان مقرب را میپوشید و یک روز شانه فرشته دیگری را به سر میزد و خلاصه هیچ فرشته ای در بهشت از دست او در امان نبود. روزی فرشتگان از خدا خواستند برایش اتومبیلی بیافریند تا شاید زمانی را هم در خیابان گردی و ولگردی در بهشت بپردازد و از خانه دور شود و آنها وقت کنند کمی خانه زندگی اش را مرتب کنند. خداوند آدم را صدا زد که بپرسد چه اتومبیلی دوست دارد که در جا خلق کند؛ آدم سرش را خاراند و گفت:" یه شاسی بلند دلم میخواد راه که میره بلرزه بهشت..." خدا دستش را به نشانه خفه تکانی داد که آدم بقیه جمله اش را نگوید که جلوی فرشته ها بد آموزی نباشد و درجا شاسی بلند را برایش خلق کرد. چیزی از دوردورهای آدم نگذشته بود که یکی از مقربین بخش شمالی بهشت که حوری نشین بود، دوان دوان آمد و گفت:" یا رب! این آدم را جمعش کن! توی ماشینش را پر از حوری میکنه و میره اینور و اونور...از نهرهای شراب مینوشند و کارهای منافی عفت انجام میدن" خدا گفت:" گیر نده جوانه دیگه، مرد است و نیازهایی داره، من خودم اینطوری تنظیمش کردم " فرشته مقرب گفت:" آخه خدا جون این دیگه یک دونه حوری باکره هم باقی نگذاشته، مگه اینها رو قرارنیست بعدا وعده بدی به بندگان نیکوکار؟" خدا گفت:" راست میگی ها" و دستش داشت میرفت روی دکمه خلق حوری جدید که فرشته ها همه پریدند جلو و مانع خدا شدند. خدا کمی مکث کرد(چون اصلا خشمگین نمیشه اونقدر خوبه) و گفت:" چه غلطی دارین میکنین؟ مانع خلقت من میشین؟" فرشته ها سجده کردند و گفتند:" ما گه بخوریم...سگ کی باشیم آخه...فقط این چند وقته شما افتادین رو دور خلقت و همینطوری دارید دهان ما رو مورد عنایت قرار میدهید، از همون روزی که آدم را آفریدید شروع شد و بعد هی فرشتگان خدمتکار جدید خلق کردید و حومه بهشت را توسعه دادید، اگر الان خلق حوری جدید هم که داشته باشید باز مشکل مسکن پیش میاد و باز باید حاشیه های بهشت را شهرک سازی کنیم و دیگه کم کم بهشت و جهنم به هم میچسبند، همینطوری هم بعضی از شهرکها سند ندارند چون توی برزخ واقع شده اند" در همین حین میکاییل جلو آمد، صدایش را صاف کرد و گفت:" باریتعالی! حالا شما وضعت خوبه و بالاخره من هم که در خدمتم و روزی اینهمه فرشته و حوری میرسه، اما حساب بیمه بدنه این حوریهای جدیدی که میخوای خلق کنی را هم بکن، اونهم با این حضرت آدم و پایین تنه بی قرارش! اصلا شما میدونی هرحوری چقدر هزینه عمل دماغ و تزریق سینه و باسن و ژل و بوتاکس و کوفت و زهر مار داره؟ هزینه های ترمیم ناخن و مژه و اینا رو که نگو...خودتونم که از اول همکاری نمیکنین که کمی با سلیقه تر درستشون کنین؛ یعنی سلیقه شما و آدم یک کهکشان با هم فرق داره، شما خلق میکنی به خودت میگی تبارک الله چی آفریدم و این آدم میگه حالم به هم خورد این عفریته است یا حوری؟ این طفلکی ها هم برای جلب توجه آدم دنبال کارهای زیابیی میرن و کلی هزینه به ما تحمیل میشه" اینجا بود که باریتعالی به فکر فرو رفت ، باید جهت اصلاح اساسی آدم چاره ای می اندیشید و هرچه بیشتر به اعمال و رفتار آدم فکر میکرد کمتر نتیجه میگرفت و با خودش گفت:" عجب جانوری خلق کردم! خودم را هم به ستوه آورده! برای خلق آسمانها و زمین و هرچه بین آنهاست و خود او اینقدر فکر نکردم، لامصب شده مثل در مسجد، چه کار کنم با او که آرامش بهشت دوباره برگردد، اگر بخواهم تنبیهش کنم هم که شیطان به ریشم خواهد خندید" و خداوند فکر کرد و فکر کرد و سکوت سنگینی در عرش برقرار بود تا اینکه یکباره فریادی کشید و گفت" یافتم!" و بعد به جبرییل گفت:" میخوام آدمش کنم" جبرییل هاج و واج گفت" کیو میفرمایید آ خدا؟" گفت همین که از گل بد بو آفریدم و جبرییل گفت:" آدم را میگویید؟" خدا گفت:" نه! حالا مونده تا آدم بشه ولی من آدمش میکنم...بیخودی بهش گفتم آدم فکر کرده واقعا آدم شده! یک مرحله مونده تا آدم بشه". جبرییل رفت دنبال آدم که که معلوم نبود با اتومبیل حوری بازیش کدام گوری از بهشت رفته و فرشتگان در عرش خدا با هم پچ پچ میکردند و بعضیهاشون که دوستان قدیمی شیطان بودند حتی پوزخند هم میزدند. خدا صداشو صاف کرد و سرش را که آورد بالا همه جا غرق نور شد و گفت:" من اگر اشتباهی هم بکنم، خودم از پس درست کردنش بر میام، اینقدر بی انصاف نباشید! من تاحالا تعداد بیشماری فرشته و کهکشان و سیاره و حوری و درخت و گیاه و ...خلق کردم و همه هم خوب بودند ولی این اولین بارم بود که آدم هوشمند می آفریدم و حالا از شانسم اینطوری در اومد؛ حالا کاریه که شده من خودم درستش میکنم و براش زن میگیرم که کاملا آدم بشه" ملائکه باز هم پچ پچ میکردند و تا اون روز کسی نمیدونست زن یعنی چه، آخرش عزراییل که جراتش بیشتر از بقیه بود گفت :" ببخشید قربان آدم توی دستور کار من اومده ولی تو هیچیک از دفترچه های راهنمای کار من از زن اسمی برده نشده میشه کمی توضیح بدین؟". خدا کفت:" همه دفترچه های راهنما به زودی آپدیت میشوند، خود من هم تازه به این نتیجه رسیدم که همه این آسمانها و زمین و بهشت و جهنم بدون زن بیخود و بی معنی خواهد بود ؛ به زودی خلقش میکنم که همه ببینید من چه قدرت و عظمتی دارم". همه چشمشون به خدا بود منتظر بودند مثل همیشه که تا اراده میکند خلق صورت میگیرد باشد، ولی اینطور نشد. خدا گفت:" چیه همه اینجا وایسادین و بر و بر منو نگاه میکنین؟ شماها کار و مسولیت ندارین؟ الان آدم برمیگرده خونه غذا حاضر نباشه قشقرق راه میندازه". فرشته ها گفتند:" منتظر خلق جدیدیم که ببینیم چه شکلیه؟ از شدت فضولی نمیتونیم جم بخوریم به عزتت قسم" خدا گفت:" شکل آدم! " همه یهو آهی کشیدند ووا رفتند. خدا گفت:" از دست شماها! منظورم اینه که مثل آدم دست و پا و سر و کله داره ، ولی خلقیات و رفتارش کاملا با آدم فرق داره و البتع ظاهرش خیلی بهتره؛ یعنی ایرادهای آدم رو توی این یکی رفع میکنم، موقع خلقت آدم اینقدر همتون فضولی کردین و دور و برم رو شلوغ کردین که حساب بعضی چیزا از دستم در رفت، مثلا موهای بدنش یهو خیلی زیاد شد، طوریکه یک آن فکر کردم دوباره خط تولید اورانگوتان رو فعال کردم، یا مثلا مقدار ترشح غدد عرقش و میزان بوی پاش که الان همتون بخاطرش غر میزنین زیاد شد، موقع خلق پایین تنه اش که دیگه حال و حوصله برام نمونده بود، از بس شیطان غر زد که نمیدونم چطوری درستش کردم ؛ انگار ریموت کنترلش نه به دست منه و نه دست خودش و فقط به فرمان شیطان عمل میکنه". فرشته ها گفتند:" رب العالمین! خود دانی به هر حال ما همه شما را ستایش میکنیم و مدح و ثنا فقط مخصوص شماست، فقط خواهشا این بار نهایت دقت وظرافتت رو به خرج بده، اگر هم کمکی از دست ما برمیاد بگو". خدا نگاه تندی به فرشته ها کرد و گفت:"لیست مواد مورد نیاز رو دادم به میکاییل، این بار کم نذارید و گل از جای درست و حسابی بیارید، دفعه قبل از بوی گل متعفن حالم بد شد؛ بعدش هم همه از عرش من فاصله بگیرید تا کارم تموم بشه و صداتون بزنم، یک کم رو میدی بهشون پر رو میشن، از کی تاحالا من توی کارهام از کسی کمک خواستم؟". مدتی گذشت و خدا با بیسیم فرشتگان مقرب را فراخواند تا مقدمات معرفی زن را فراهم کنند و فرمان داد آدم را هم از هرکجا هست پیدا کنند و مرتب کنند و بیاورند و خیلی تاکید کرد که او را آراسته و تمیز کنند که در دیدار اول توی ذوق زن نخورد. همه که جمع شدند اسرافیل در صورش دمید و گروه کر فرشتگان آهنگ هاها هاها خواندند و نور پردازی های آنچنانی و آتش بازی و اینها انجام شد و در آخربه فرمان خدا کاور از روی خلق جدید کنار رفت و زیر نور رنگین کمان پیکر زیبایی نمایان شد که تا به حال در جهان هستی همانندش آفریده نشده بود؛ به غایت زیبا و موزون، با گیسوانی بلند، چشمانی زیبا، دستانی لطیف و عطری خوش. این بار بدون اینکه خدا فرمان سجده بدهد همه عرشیان به سجده افتادند و بزرگی و قدرت خدا را ستودند. همه غرق در مدح و ستایش و نظاره گر زیبایی زن بودند که خدا گفت:" جمع کنید پدر سوخته ها! چطور موقع سجده به آدم ناز میکردین و حالا محض چشم چرانی و خود شیرین کنی سر از مدح و سجده این زن بر نمیدارید!" فرشته ها گفتند:" باریتعالی! گور پدر این زن! ما داریم به تو آفرین میگوییم که همچین موجود جذابی را خلق کردی که خستگی خودت و ما با دیدنش به در میشود". خدا گفت:" جمع کنید بساطتون رو که من همتون رو خودم آفریدم و میدونم جنستون چیه! اگر اون آپشن بَری از گناه و معصیت رو روی شماها نگذاشته بودم، معلوم نیست چه کارها میکردید؛ حالا برید کنار بذارین آدم بیاد اینو ببینه". آدم که تازه رسیده بود و کمی تو هم بود که چرا از آغوش حوریهای رنگ و وارنگش بیرون آورده شده و بخاطر پوشیدن لباس رسمی معذب شده بود خدمت خدا رسید و گفت:" مخلصم!" خدا گفت:" ببین بخاطر تو چقدر فرشته و حوری و زمین و آسمان آفریدم! اونهم فقط در شش روز! بیا و از این به بعد دیگه آدم باش! برات زن درست کردم، نمیدونی چقدر زحمت افتادم بابت خلق این یکی؛ الان هم که رو نماییش کردم یکهو عرش ما داشت میرفت رو هوا! بخاطر همینم اسمشو میذارم حوا". آدم دورو برش را نگاه کرد و گفت:" دستت درد نکنه! به خودت قسم راضی به زحمتت نبودم" و در حالیکه به دور و بر نگاه میکرد گفت:" پس این حوا کجاست؟". خدا گفت:" حوا خانم! تکرا کن که زبونت اینطوری بچرخه! خانم! فهمیدی؟". آدم خجالت زده گفت:" بله فهمیدم حوا خانم!" خدا گفت:" حالا شد! رفته آرایشگاه، آخه امروز روز عقدتونه و باید حاضر بشه، از اون گذشته هنوز به هم محرم نیستین". آدم گفت:" خودت گفتی همه لخت دیدنش و عرش رفت تو هوا، حالا که به ما رسید محرم و نامحرم میکنی؟"خدا گفت:"خفه!" و آدم خفه شد و آرام ایستاد تا با صدای صور اسرافیل دوباره حوا خانم با عظمت و وقار، در حالیکه فرشته های ساقدوش تور بلند سفیدش را میکشیدند و بر سرش برگ گل میریختند وارد شد. آدم محو زیبایی حوا شده بود و در حالیکه چشمانش پر از اشک شده بود در پیشگاه خداوند ایستاد و دستان حوا را در دستانش گرفت، آنقدر نرم و لطیف و زیبا بودند و نگاه حوا آنقدر نافذ و گیرا بود که آدم اصلا حواسش نبود که خدا چه میگوید، فقط تند و تند میگفت قَبلتُ قَبلتُ و برگه ها را امضا میکرد. آدم از آن روز به بعد آنقدر حال خوشی داشت که اصلا زمان و مکان و هیچ چیز را حس نمیکرد و فکر میکرد لای ابرها زندگی میکند؛ تا اینکه با ضربه لنگه دمپایی حوا به پس گردنش به خودش آمد. هاج و واج گفت:" چی شده؟ شیاطین حمله کردن؟"، حوا گفت:" نخیر! من لنگه دمپایی پرت کردم، خسته نشدی اینقدر بیکار نشستی اینجا و کانال تلویزیون عوض کردی؟ دوساعته دارم میگم برو یک دوش بگیر و ریشهاتو اصلاح کن، بوی عرقت دیگه داره کم کم تا خود عرش هم میرسه؛ دیشب هم که دیر اومدی خونه! فکر نکن حواسم بهت نیست ها! اون حوری قد بلنده هم اگه یکبار دیگه به بهانه های مختلف بهت پیام بده، من میدونم و تو...". اینگونه اولین جدال بین زن و مرد در نسل آدمها آغاز شد، روزهای بعد هم سر کنترل تلویزیون و ریخت و پاش و شلختگی با هم بگو مگو میکردند و بیشتر اوقات هم آدرسشان را به پیک غذای بهشت اشتباه میدادند و پیک زنگ همه بهشت را میزد و آنها را از عبادت خود باز میداشت و اینطوری شد که آدم و حوا موجب سلب آسایش اهالی بهشت شدند و بقیه ماجرا را که میدانید؛ آنها با هم دست به یکی کردند و دسیسه چیدند و به کمک شیطان آدم و حوا را از بهشت بیرون کردند. داستان بیرون شدن آنها از بهشت و فریب خوردن از شیطان را بعدا خواهم نوشت.



تاريخ : شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۳ | 23:37 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

سال شصت و سه بود، جنگ بود و همه چیزکم بود وسهمیه بندی، از مواد غذایی گرفته تا نفت و گازوئیل و پوشک بچه. ما شوفاژ داشتیم اما گازوئیل سهمیه بندی بود و اگر می‌خواستیم همه رادیاتورهای خانه بزرگی را که در آن زندگی می‌کردیم باز کنیم، با کمبود گازوئیل مواجه میشدیم. همینطوری هم پیدا کردن گازوئیل مشکل بود و علاوه بر سهمیه ای که داشتیم، شوهر خاله خدابیامرز که البته اون روزها هنوز مرحوم نشده بود، برامون توی باک کامیونش گازوئیل می‌آورد و توی منبع می‌ریخت. برای صرفه جویی از سالن و دوتا اتاق خواب متصل به آن استفاده نمیکردیم و درهای سالن پذیرایی را می بستیم؛ در طرف دیگر سالن راهرویی بود که منتهی به آشپزخانه میشد و درهای دوتا اتاق خواب دیگر و یک توالت و حمام به این راهرو باز میشدند و در واقع عملا ما زمستان را در این دوتا اتاق زندگی میکردیم. بابا مثلا برای زن و بچه اش امکانات رفاهی خوبی فراهم کرده بود و عمه بزرگم از این موضوع چندان خرسند نبود. او فقط خانه بزرگ و سرایداری و کارگر خانه را می‌دید و نمی‌دانست ما هم بالاخره درگیر جنگ و کمبود ها هستیم، این بود که طی حکمی گفت:" آپارتمان ما شوفاژ ندارد و آوردن نفت به طبقه چهارم بدون آسانسور سخت است و داداش باید برای ما نفت بگیره و بیاره". مدتی بابا از زیر سنگ شده و از طریق پدر خدابیامرز یکی از شوهر خاله هام که شعبه نفت داشت(قبل از خدابیامرز شدن)، برای عمه نفت تهیه میکرد و می‌برد و تحویل می‌داد تا اینکه دیگه خسته شد و گفت:"به من چه مربوطه! شوهر و پسرهای گردن کلفتش نشستن من باید نفت ببرم طبقه چهارم!". اینطوری بود که بابا به خدماتش به این صورت پایان داد و خدماتش به صورت دیگری آغاز شد، یعنی عمه و خانواده اش از چهارشنبه بعد از ظهر میومدن خونه ما و جمعه غروب میرفتند. دلیلش هم این بود که ما شوفاژ داشتیم و آنها به این صورت میتوانستند از حمام گرم خانه ما استفاده کنند و رختهایشان را با استفاده از ماشین لباسشویی ما بشویند و روی شوفاژها خشک کنند. بدیهی است که ما باید برای پذیرایی از عمه و شوهرش و سه فرزندش که آن روز همه بالای هجده سال داشتند، شوفاژهای همه خانه را باز میکردیم و صرفه جویی دیگر معنی نداشت. سه تا عمه دیگر هم که تهران بودند بخاطر اینکه از عمه بزرگه عقب نمانند، با همسران و فرزندانشان به این جمع ملحق میشدند که همه دور هم باشیم و خوش بگذرد. بدین ترتیب مجموعا پانزده نفر کوچک و بزرگ که دوازده نفرشان بزرگ بودند، آخر هفته ها مهمان ما بودند؛ خودمان هم شش نفر بودیم: من هفت ساله، علیرضا هشت ساله و معصومه و حسن به ترتیب نوزاد و سه ساله. طبق این آمار که دادم بیست و یک نفر میشدیم و گاهی خدا رحم میکرد و فقط پنجشنبه و جمعه را می آمدند چون دختر عمه در مطب دندانپزشکی منشی بود و بعضی چهارشنبه ها مرخصی نداشت. مامان برای آمدن این مهمانهای هفتگی به شدت جانفشانی میکرد، از اواسط هفته به فکر تهیه کردن گوشت تازه، برنج ایرانی درجه یک و سبزی قورمه سبزی و رشته ماکارونی خارجی ترکیه ای بود تا برای مهمانها سنگ تمام بگذارد. بابا که حرفی نداشت و باید بگم بابا و مامانم با هم از نظر فرهنگی و عقیدتی از زمین تا آسمان تفاوت داشتند و دارند، تنها وجه اشتراک‌ آنها همین جانفشانی و سرویس دهی ها بوده و هست. کبری خانم که به ما خدمت میکرد از آمدن این مهمانهای هفتگی اصلا خوشحال نبود و ما بچه ها هم که اصلا حساب نبودیم.

اینها که گفتم مقدمه بود که با خانواده و مهمانهای همیشگی ما آشنایی پیدا کنید. یکی از این پنجشنبه ها که مهمانها آمده بودند و تلویزیون روشن بود، مربی آشپزی خیر ندیده گفت:"میخواهم آموزش بدهم که با مقدار کمی گوشت چرخ‌کرده برای تعداد زیادی مهمان غذا درست کنید" و در مواد لازم کلم برگ را هم گفت و یاد داد که توی کلم برگ را مقداری با چاقو خالی کنند و داخلش مواد گوشتی بگذارند و بپزند. عمه بزرگه خیلی به آشپزی علاقه داشت و دستور را یادداشت کرد و به بابا دستور تهیه دو کیلو گوشت چرخ کرده و چهار کلم برگ را داد و گفت :" فردا من ناهار درست میکنم " قیافه همه یک طوری شد چون غذاهای چرب و چیلی و خوشمزه مامان را بیشتر دوست داشتند. عمه با کنایه رو به مامان گفت:" هرچی دارین که نباید بریزین تو شکم مهمون، زن باید زنیت گیری داشته باشه، نه اینکه پول بابت ماکارونی ترکیه ای خرج کنه".

فردا صبح که شد عمه بزرگه رفت توی آشپزخانه و آن دو کیلو گوشت را با پیاز و رب و ادویه مثل گوشتی که برای سس ماکارونی درست میکنیم پخت. عمه معمولا غذاهاش خیلی بی نمک بود چون خودش و شوهرش فشار خون داشتند؛ تصور غذای پخت عمه با اون کلم ها برام اصلا جذاب نبود، این بود که رفتم توی آشپزخانه و با صدای بلند گفتم:"من کلم دوست ندارم، از این غذا نمیخورم، چرا مامان ماکارونی درست نمیکنه؟". عمه بزرگه که کلا با دخترها خوب نبود و از من هم خوشش نمیومد گفت:" گه بار آورده فرشته، اینقدر این ماچه خر رو لوس کرده که تو هیچ مستراحی جاش نیست". مامان طبق معمول چشم غره ای به من رفت و در حالیکه بازوم رو نیشگون میگرفت گفت:" ببخشیدش تو رو خدا"، کبری خانم مداخله کرد و گفت:"خوب سهمیه اش از این گوشت رو بریزید توی یک کاسه بدین بهش بره پی کارش"، مامان تایید کرد و از عمه خواست چنین کنه. عمه خانم هم با چشم غره ای به همه، در کابینت رو باز کرد و کوچکترین کاسه ای را که پیدا کرد بیرون آورد و حدود دو قاشق غذاخوری از اون سس گوشتی ریخت و به من داد؛ تا اومدم یک انگشت بزنم و بذارم دهنم عمه گفت:" اینطوری نمیشه! باید نگه داری موقع ناهار بیای سر سفره بشینی و مثل آدم با بقیه بخوری". با کاسه گوشت توی دستم از آشپزخانه بیرون زدم و رفتم توی حیاط، تنها بودم و علیرضا و دوتا دختر های عمه کوچیکه داشتند زیر نظر دختر عمه بزرگه درس میخوندن و هیچکس بیرون خانه نبود.

اواسط اسفند بود و سوز سردی میومد، بعضی جاهای حیاط هنوز هم برف بود و من بدنبال راهی برای گرم کردن خودم و افزایش مقدار غذا بودم. از تابستان گذشته که مامانم باردار بود، من اجازه داشتم با دیگچه کوچک مسی که ظرفیت خوراک چهار نفر را داشت روی اجاق کوچکی که در حیاط درست میکردم آشپزی کنم. رفتم توی زیر زمین و دیگچه مسی و وسایل آشپزیمو توی یک جعبه پیدا کردم. گوشه زیر زمین سیب زمینی و پیازها توی گونی بودند، دوتا پیاز و دوتا سیب زمینی کوچک برداشتم و یک ملاقه روغن حیوانی از توی دبه توی دیگچه ریختم. توی حیاط کنار نهر آبی که از چشمه میومد و به استخر میریخت، ظرفهای شسته شده کبری خانم را توی سبد بزرگش دیدم و توی ظرفها دنبال چاقو گشتم. سیب زمینی و پیازها را خرد کردم و توی آب شستم و ریختم توی دیگچه. دستهام داشت یخ می‌بست و باید هر طور شده آتش درست میکردم. پشت ساختمان سرایداری که کبری خانم و پسرش در آن سکونت داشتند، همیشه گالن های نفت بودند و کنارشون توی یک لگن کوچک لنگه جوراب‌های کهنه آغشته به نفتی بودند که کبری خانم برای آتش کردن منقل کرسی اش از آنها استفاده می‌کرد. یکی از لنگه جورابها رو با تکه ای چوب برداشتم و رفتم سراغ جای همیشگی اجاق درست کردنم. وسط حیاط یک باغچه بود که داخلش پنج-شش تا درخت چنار کنار هم بودند و وسط درخت های چنار جایی بود که از باد در امان بود و من معمولا اونجا اجاق درست میکردم. مقداری چوب و آجرهای کنار اجاق هنوز آنجا بودند و کمی دیگه هم چوب پیدا کردم و مقدمات آتش درست کردن و پخت غذا فراهم شد ولی کبریت نداشتم. در خانه را باز کردم و توی پله یواش صدا زدم:"کبری خانم!". کبری خانم توی اتاقی که نزدیک به راه پله بود داشت حسن رو می‌میخوابوند و اومد گفت:" یخ میکنی بیا تو"، گفتم:" میخوام آشپزی کنم و کبریت لازم دارم". کبری خانم پقی خندید و گفت:" غذای عمه جانت رو خوردی تموم شد؟" گفتم:" نه میخوام با همون غذا درست کنم، فقط کبریت میخوام و اگه بشه برنج". کبری خانم گفت:" بی صدا همینجا بمون" و بچه رو توی اتاق گذاشت و رفت. کمی بعد با کبریت و یک کاسه برنج شسته شده برگشت و گفت:" برات شستم که دستت یخ نزنه ، نمک و فلفل و زردچوبه هم توی اتاق ما کنار علاءالدین هست، خواستی برو بردار". گونه ی چروک کبری خانم رو بوسیدم و گفتم:"دوست دارم کبی جون" و دوان دوان رفتم سمت اجاق. اجاق که روشن شد پیاز و سیب زمینی ها رو تفت دادم و نمک و فلفل و زردچوبه هم از اتاق کبری خانم آوردم، بعد اون دوتا قاشق سس گوشتی رو اضافه کردم و توش آب ریختم تا جوش آمد و بعد برنج را هم اضافه کردم و در دیگچه رو به طوری که کاملا کیپ نباشه و سر نره گذاشتم. لبه باغچه نشستم و به آتش که فاصله زیادی هم از من نداشت خیره شدم، دیگه دستهام کاملا گرم شده بود و حس خوبی داشتم، همونجا مدتی نشستم تا آب برنج کم شد و در دیگچه رو کامل بستم؛ نیازی به کم کردن آتش نبود چون هیزم اضافه نکرده بودم و خودش کم رمق شده بود و برای دم کشیدن برنج مناسب بود. تا برنج دم بکشه از توی زیرزمین چند تا گردو هم آوردم و با پوست، لای خاکسترها گذاشتم و کمی بعد گردوهای بو داده شده خوشمزه را هم با سنگ شکستم و خوردم. نمیدونستم ظهر شده یا نه؛ کسی دنبالم نیامده بود و خودم هم میل چندانی به رفتن داخل خانه و شنیدن غر و لند های عمه و نیشگونهای مامان موقع پهن کردن سفره را نداشتم. با صدای کبری خانم به خودم اومدم، برگشتم و دیدم یک بشقاب سبزی خوردن و پنیر دستشه و یک تکه نان سنگک را هم داره گاز میزنه. کنار من که رسید گفت:" خوب در رفتی ها! خونه رو بوی چس کلم ها برداشته"، و خندید. من هم خندیدم و گفتم:" عمه غذاشو پخت؟"، کبری خانم گفت:" چه غذایی! چشمت روز بد نبینه! کلم ها توی آب شنا میکردن...اوچ، اوچ، اوچ، بیا و ببین...من که گفتم غذا نمی‌خورم و برای خودم همین نون و پنیر و سبزی رو برداشتم، مامانت اصرار هم کرد ولی من گفتم نمیخوام...تو هم باید الان بری بالا سر سفره وگرنه پرونده ات سیاه میشه و بعدا مامانت به خدمتت میرسه". خیلی دوست داشتم برم اتاق کبری خانم و به دور از بوی کلم با هم غذا بخوریم ولی از تنبیه بعدش میترسیدم، اصلا بعید نبود عمه تمام بعد از ظهر هم من را از خانه بیرون کند. در دیگچه را با آستینم برداشتم و گفتم:" کبری خانم باید از این غذا برای خودت بکشی، ببین دیگچه پر شده آخه سیب زمینی هم اضافه کردم". کبری خانم گفت:" چه بوی خوبی داره، بذار بکشم گوشه همین پشقاب(بشقاب)" و سبزی را فشرده کرد و مشتی را به دهانش گذاشت و چند تا قاشق برنج برای خودش کشید و گفت:" با نون میخورم همینو" و ادامه داد:" صبر کن دستگیره بیارم برات، با آستین بگیری ببری بازم عمه خانمت ادبت میکنه". کبری خانم از اتاقش دستگیره و یک سینی آورد و دیگچه را گذاشت توی سینی و گفت ببر. وارد سالن خانه که شدم سفره پهن بود و همه نشسته بودند، بوی کلم همونطور که کبری خانم گفت پیچیده بود؛ توی سفره چهار تا کلم توی چهار تا دیس گود قرار داشتند، بی رنگ و رو و وارفته و کمی آب دور و برشون؛ ظرفهای سبزی خوردن و نان سنگک هم پراکنده بود و چهار تا کاسه بزرگ هم آب کلم گذاشته بودند با ملاقه هایی داخلشان که هر که آب اضافه خواست بردارد. من که رسیدم عمه هم از آشپزخانه به سالن آمد و دوتا خورشت خوری پر از سس گوشتی در دو دستش بود؛ یکی را جلوی پسر بزرگش و دیگری را جلوی شوهرش گذاشت و با لبخندی رو به همه گفت:" آخه اینا کلم دوست ندارن". همه نگاهی به هم کردند و عمه با غیظ به من گفت:" بشین دیگه دختر". دنبال جا بودم که علیرضا و عمه دومی بین خودشون جایی باز کردند و من نشستم و دیگچه را مقابلم گذاشتم. عمه بزرگه شروع به سرو کردن غذا کرد؛ با چاقو کلم‌ها را می‌برید و داخل هر یک از کلم ها به اندازه چهار- پنج قاشق غذا خوری سس گوشتی بیشتر نبود پس سهم هر کس مقدار زیادی کلم، حدود یک قاشق سس گوشتی و یکی دو ملاقه آب کلم میشد. واقعا رقت انگیز بود و در حالیکه همه هاج و واج به هم نگاه میکردند، پسر عمه و شوهر عمه تند و تند لقمه های کله گربه ای میگرفتند و گوشت‌ها را هرچه سریعتر میخوردند که مبادا کسی بخواهد با آنها شریک شود. در همین حین من در دیگچه را باز کردم، بوی خوش برنج و روغن حیوانی و پیاز داغ در هوا پیچید و بخار هوس انگیزی بالای در دیگچه نمایان شد. علیرضا در گوشم گفت:" به منم پلو میدی؟" گفتم آره و علیرضا دوید و برای خودش یک بشقاب تمیز از آشپزخانه آورد و بشقاب کلم را کنار گذاشت و ما برای خودمان از آن استامبولی پلوی خوشمزه کشیدیم. در حالیکه همه مشغول کلنجار رفتن با کلمهای بد بوی بی نمک و بی مزه بودند، متوجه نگاه مامان روی دیگچه شدم و گفتم:"مامان برای بچه پلو نمیخوای؟" مامانم گفت:" آره مامان جان اگه میشه کمی بریز براش" و با ترس رو به عمه بزرگه نگاه کرد و گفت:" آخه بچه نمیتونه لقمه نون سنگک را درست بخوره" و من دیدم که خودش هم با حسن یواشکی از استامبولی پخت من داره میخوره. عمه دومی که بغل دستم بود در دیگچه رو کمی باز کرد، بو کشید و گفت:" عمه جان اجازه هست منم یک قاشق از غذای تو بچشم؟ آخه بوش داره منو مست میکنه". نفر بعدی بابام بود که میدونستم با اون خوراک کلم مسخره اصلا رابطه برقرار نکرده و داشت ملتمسانه نگاهم میکرد، گفتم:" بابا نمیخوای تست کنی؟" گفت:" بله بابا جان معلومه که دوست دارم دست‌پخت دخترمو تست کنم" و دوتا قاشق برنج کشید و با نون خورد و بعد اون یکی عمه ها و پسرهاشون و عمه کوچیکه و دخترهاش و شوهر عمه ها به جز اونی که گوشت‌ها رو خورده و سیر بود، همه از دیگچه غذا کشیدند و با نون خوردند. ته قابلمه را هم طوری کندند و نون کشیدند که عمه بزرگه با چشم غره بهشون گفت:" سوراخ کنین بندازین گردنتون". خلاصه موقع جمع کردن سفره کلم های شناور در آب و کاسه های آب کلم همه باقی مونده بودند و از محتویات سفره فقط همون چند تا قاشق سس گوشت داخل کلم‌ها، نان ها و سبزی خوردن ها خورده شده بودند و البته یک دیگ پلویی که من پخته بودم. عمه دومی که بغل دستم بود یواشکی توی گوشم گفت:" دستت درد نکنه عمه جان، ما رو سیر کردی، چه دیگچه جادار و چه غذای پر برکتی، انگار امام زمان بهش فوت کرده بود". خیلی خنده ام گرفت و زیر چشم غره های مامان و نگاه سنگین عمه بزرگه مشغول جمع کردن سفره شدم ، هنوز گرسنه بودم و با خودم فکر میکردم کاش دیگچه من کمی بزرگتر بود.



تاريخ : جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳ | 14:9 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

به بهانه روز جهانی خنده

آیا کلا جامعه افسرده ما میتونه روزی رو بعنوان روز خنده تجربه کنه؟ توی تقویم ما پر از روزهای سوگواری و عزا است و اگر جشنی هم باشه باز هم از نوع مذهبی و در راستای همون عزا ها هست. حتی ریتم و مضمون آواهای عزا و شادی هم در فرهنگ ما دیگه کم کم یکسان شده و فقط گاهی با آن نواها سینه می‌زنند و گاهی کف. اگر بخوام در این مورد بحث کنم خیلی حرف برای گفتن هست؛ از همون جنس حرفهایی که "روح را مثل خوره، آهسته و در انزوا می‌خورد و میخراشد" ولی بهتره که آنها را "ابراز" نکنیم. سالها پیش وقتی نوجوان بودم و مامان بزرگ زنده بود، یک بار ازش خواستم خاطره ای از گذشته های خیلی دور تعریف کنه؛ نمیدونم یاد چه چیزی افتاد که گفت:" مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد، نگویم استخوان سوزد" فکر میکنم بهتره از قدیمی‌ها یاد گرفت و گاهی فقط سکوت کرد. حالا برای اینکه زیاد غر نزده باشم و دوستان از من به دل نگیرند، خاطره خنده ای که جمع نمیشد را تعریف میکنم. سال ۷۳ بود و ما کلاس سوم ریاضی بودیم؛ دبیرستان غیر انتفاعی ابوعلی سینا. معمولا تابستانها برای وقت گذرانی و دیدار با دوستان و مثلا درس خواندن به آموزشگاه بعثت در میدان توحید میرفتیم. اون سال معلم جبر ما توی مدرسه خیلی خوب نبود، یعنی نه اینکه از نظر علمی مشکلی داشته باشه ها؛ مشکل این بود که آقایی بود با لهجه شدید آذری که تازه از شهرستان آمده بود و مناسب تدریس در دبیرستان دخترانه نبود. از لحظه ای که وارد کلاس میشد، تند و تند شروع به تدریس میکرد و تکه کلامش این بود:" مثلا فرضا" و ما تعداد مثلا فرضا هایی را که میگفت با انگشت میشمردیم و ریز ریز میخندیدیم. طفلک گاهی اونقدر هول میشد که دیگه روی مثلا فرضا گیر میکرد و حرف دیگه ای نمیتونست بزنه و با چهره ای سرخ میرفت بیرون و قدمی میزد و بر می گشت. همینکه از کلاس خارج میشد من به جاش میرفتم روی سکو و نقش او را مثل خودش بازی می‌کردم و کلاس از خنده منفجر میشد. معلم بیچاره از موضوع اطلاع داشت ولی به روی خودش نمی آورد. کم کم سر کلاس جبر بیشتر از گوش دادن به درس مشغول جمع آوری سوژه بودم در حالیکه جبر کلاس سوم ریاضی شوخی بردار نبود. یک روز به بغل دستی ام صادقانه گفتم که اوضاع جبرم خوب نیست و برای امتحان ثلث دوم تشویش دارم. دوستم آناهیتا، که طفلکی چهار سال پیش فوت شد، از خوبیهای کلاس جبر آموزشگاه بعثت گفت و از معلم جبر آنجا آقای بیگی تعریف ها کرد. گفت من تابستان کلاس جبر را رفته بودم و الان مشکلی ندارم، ترم جدید آموزشگاه هم در حال شروع شدنه و بهتره ثبت نام کنی. من به توصیه او در کلاس آقای بیگی ثبت نام کردم و با تعریفهای او میدونستم که آقای بیگی خیلی خوب درس میده ولی بسیار بد اخلاق هست؛ طبق شایعات او در آموزشگاه و مدارس پسرانه دانش آموزان را کتک هم میزد. آموزشگاه بعثت اون زمان در واقع یک ساختمان کلنگی سه طبقه بود؛ کلاسهای پر طرفدار و پر جمعیت در فضای نسبتا بزرگی برگزار میشد که احتمالا سالن پذیرایی ساختمان قدیمی بوده و با دیوار گچی و در جدا شده بود. داخل کلاس نیمکت‌ها را ردیفی به هم چسبانده بودند‌ و فقط سمت دیوار حدود ۴۰ سانت جا برای عبور وجود داشت. قبل از شروع کلاس همه وارد نیمکت‌ها میشدند و عملا تا پایان کلاس راهی برای خارج شدن وجود نداشت، یعنی اینکه برای بیرون آمدن یک نفر وسط ردیف به هم چسبیده نیمکتها، تمام دانش آموزان آن ردیف باید بیرون می آمدند و قطار وار از کلاس خارج میشدند تا دانش آموز مورد نظر بتونه خارج بشه. اگر هم ضرورتی برای خروج بود باید از روی میزها عبور میکردیم که اون هم با وجود دفتر و کتاب‌ها خالی از دشواری نبود. کلاس صد نفر جمعیت داشت و من طبق عادت معمول جلو می‌نشستم. چند تایی از بچه های دبیرستان ما هم در کلاس بودند و تقریبا پراکنده بودیم و بسته به زمان رسیدن همه در نیمکت‌ها می‌نشستیم. آقای بیگی مردی بلند قد و سیاه چرده بود، صورتی استخوانی و موهای لَخت و نسبتا بلند مشکی داشت؛ صورت تراشیده و یک سیبیل انبوه بلند که روی لب‌هایش را می پوشاند. یک تکه آنتن اتوموبیل بعنوان نشانگر در دستش بود و قیافه اش کاملا مصمم و جدی بود. به محض ورود به کلاس میگفت:" سر ها پایین، بی حرکت بنویسین" و گاهی هم میگفت:" سر ها بالا، بی حرکت تخته رو نگاه کنین". اگر کسی موقعی که آقای بیگی گفته سر پایین سرش بالا بود، گچ با نشانه گیری دقیقی به سمتش پرتاب میشد و اگر موقعی که سر باید بالا بود کسی اقدام به نوشتن یا حتی دست گرفتن خودکار میکرد، حسابش رسیده میشد. همه در سکوت و ترس به هرچه آقای بیگی میگفت عمل میکردیم، صدا از کسی در نمیومد و آخر کلاس همه از درد گردن می نالیدند. روز اول آقای بیگی قوانین کلاسش را برای ما تشریح کرده بود و گفته بود در صورتیکه کار ناشایستی انجام بدیم، خصوصا خندیدن در کلاس، باید به طرز محترمانه ای از کلاس گم بشیم بیرون. چند جلسه از کلاس گذشت و یک بار من قبل از کلاس به یکی از همشاگردیهای مدرسه برخوردم. با هم از کلاس و سخت‌گیری‌های معلم حرف زدیم و نیلوفر گفت:" تو اشتباه میکنی جلو مینشینی، اونجا خیلی کار سخت میشه؛ بیا ته کلاس اون گوشه پیش من بشین و راحت باش". به توصیه نیلوفر رفتم و گوشه کلاس نشستم که مثلا توی چشم نباشم، غافل از اینکه آقای بیگی وقتی روی سکو می ایسته، با اون قد بلندش به همه کلاس اشراف داره. وقتی با فرمان آقای بیگی سرها رو به زیر مینداختیم، نیلوفر چرت و پرت میگفت و با هم میخندیدیم و وقتی سرمون رو بالا می آوردیم، قیافه جدی به خودمون می‌گرفتیم. چند باری به خیر گذشت تا اینکه نیلوفر گفت:"خبر دار" و من خیلی زیر زیرکی خندیدم وقتی که آقای بیگی گفت سرها بالا برام سخت شد خنده مو جمع کنم و با گاز گرفتن لپ هام فکر کردم دیگه اثری از خنده باقی نمونده. آقای بیگی گچی به سمت دیوار بالای سر ما پرتاب کرد و گفت:" ببند اون نیش مسخره تو" یکهو نتونستم خودمو کنترل کنم و از خنده ترکیدم. همه بچه ها از ترس ساکت شده بودند و من تنهایی با صدای بلندی قاه قاه میخندیدم و آقای بیگی بهم خیره شده بود. احساس کردم خنده داره روی لبهای آقای بیگی میاد و اون سعی میکنه زیر سیبیلهاش قایمش کنه اینطوری خنده تکی من شدت گرفت و یکباره آقای بیگی و پشت سرش همه بچه های کلاس از خنده منفجر شدند. با شروع خنده صد نفره اونها یکهو خنده روی لبهای من خشکید و ترسیدم؛ تند تند وسایلم را جمع کردم و بلند شدم روی نیمکت ایستادم و تلاش کردم با عبور از روی میزها از کلاس بیرون برم. به نیمه های کلاس رسیده بودم که آقای بیگی در حالیکه از خنده دولا شده بود، به سمت من اشاره کرد و لا به لای خنده به زور گفت کجا؟ با همون حالت ترسان و کاملا جدی گفتم:" دارم میرم به طرز محترمانه ای گم بشم". این بار آقای بیگی و بچه ها بیش از پیش خندیدن و کلاس طوری روی هوا رفت که آقای حسینی از کلاس بغلی و رئیس آموزشگاه هم اومدن ببینن چه خبری شده که کلاس آقای بیگی اینطوری رفته روی هوا. من که اون وسط همینطوری ایستاده مونده بودم اصلا خنده نداشتم دیگه و فقط خجالت کشیده و ترسیده بودم. معلمها متوجه وضعیت غیر عادی من شدن و یک زنگ تفریح اجباری به کلاس دادن که هم خنده ها جمع بشه و هم من بتونم برم سر جام بنشینم. از اون روز به بعد دیگه باز هم جلوی کلاس نشستم و مواظب بودم نیش مسخره ام باز نشه. آقای بیگی هم کمی کمتر سختگیری کرد چون بالاخره یک جورایی ابهتش کمتر شده بود و در حضور بچه ها به اون شکل غش غش خندیده بود.

minaahangi در اینستاگرام



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 15:26 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

ماجرای مکتب خانه و اخراج شدن ما

من در کودکی با دختر خاله ها و پسر خاله هایم هم بازی بودم. از بین آنها سعید پسر خاله وجیهه که حدودا شش ماه از من کوچکتر بود و سمیه دختر خاله ملیحه که سه سال از من کوچکتر بود رفیقهای همیشگی و درجه یک من بودند. البته حسابی هم کتکشان میزدم و برای همینه که خیلی خوب تربیت شده اند و افراد موفقی هستند. کتک کاریها مال دوران قبل از مدرسه رفتن بود و بعد از آن دوست باقی موندیم. سال ۶۶ بود، سمیه وقتی تازه هفت ساله شده بود و فقط نه روز از مدرسه رفتنش میگذشت پدرش را در سانحه ای از دست داد و بخاطر همین توی درس کلاس اول کمی به مشکل بر خورد. تابستان که شد خاله ملی برای اینکه پایه درسی سمیه ضعیف نشه او را به مکتب خانه ای فرستاد که جای آن را نخواهم گفت. بخاطر اینکه سمیه حوصله اش سر نره و تنها نباشه من هم که در شرف ده سالگی بودم همراهش شدم. خاله وجیهه هم که همیشه در صدد ارتقای معلومات اسلامی بچه هاش بود سعید و زینب و مهدی را هم به مکتب خانه فرستاد.

مکتب خانه در دل بافت قدیمی منطقه قرار داشت و برای رسیدن به آن باید از کوچه باغهای تنگی که ماشین رو نبودند عبور میکردیم. باغ ما و خانه خاله ملیحه بیرون از بافت بود ولی خانه های مامان بزرگم و خاله وجیهه در نزدیکی مکتب خانه و تکیه و حمام قدیمی بودند. مامان من و سمیه را با ماشین در جایی پیاده میکرد و مسیر را تا مکتب پیاده میرفتیم و قرار بود بعد از تمام شدن درس با سمیه به خونه مامان بزرگ بریم تا مامان بیاد دنبالمون. مکتب خانه نزدیک حمام عمومی بود و در کوچک چوبی داشت با همان کلونها و ‌گلمیخهای قدیمی. کف حیاط خاکی بود و بسیار تمیز و صبح که میرفتیم توسط یکی از شاگردان آب و جارو شده بود و بوی خاک خوشایندی می آمد. ساختمان مکتب به صورت حیاط مرکزی بود؛ حیاط کوچک و نقلی بود و از یک سمت دیواری کاهگلی به کوچه داشت و در طرف شمال حیاط دوتا اتاق بود و طرف دیگرهم یک آشپزخانه و انباری و طرف مقابل آن طویله قدیمی خالی و مستراح بود. وسط حیاط یک حوض مستطیل شکل بود که دورتادورش گلدانهای شمعدانی چیده شده بود و آب زلالی توی حوض بود. اتاقها که در جبهه شمالی بودند با درهای چوبی کوچکی به ایوان متصل میشدند؛ ایوان درازی که تقریبا ۸ متر طول و عرضی حدود دو متر داشت و کلاس درس آنجا تشکیل می‌شد. ایوان دو پله از کف حیاط بالاتر بود و کف آن با چند تا قالی خرسک رنگ و رو رفته و آفتاب خورده پوشیده شده بود. قالی‌ها خیلی ضمخت بودند و نمیدونم از پشم چه حیوانی بافته شده بودند که مثل تیغ به ماتحت شاگردان فرو میرفتند و همش مجبور بودیم جابجا بشیم که هم پاهامون خواب نره و هم از تیغ تیغ شدن خلاص بشیم. خانم مکتب خانه دار زنی ریز نقش بود با دنداندایی که روکش طلا داشتند؛ یک چارقد خیلی بزرگ مشکی زیر گلو سنجاق میکرد و ترکه به دست روی تشکچه سفیدی مینشست و دوتا بالشت لوله ای هم پشتش می‌گذاشت. مامان و خاله ها میگفتند زنی نورانی است ولی ما که هرچی دقت کردیم چیزی دستگیرمان نشد؛ نمیدونم ایراد از کجا بود ولی مامان بهم گفت:" خر چه داند قیمت نقل و نبات".

روز اول به ما کتابچه های آموزشی مکتب به اسم "عم جزء" رادادند، آموزش با تکرار بعد از ملای مکتب شروع شد؛ "رب یسر ولا توسر سهل علینا یا رب العالمین"..." الف دو زبر دو زیر و دو پیش...اَن...اِن... اُن...ب دو زبر و دو زیر و دو پیش...بَن...بِن...بُن...".

مکتب خانه دار غیر از درس قرآن تزریقات هم انجام می‌داد و بدینوسیله بچه ها رو تهدید هم میکرد که اگر شلوغ کنند آنها را آمپول خواهد زد. از در حیاط که وارد میشدیم مکتب خانه دار نهیب میزد که از کنار دیوار حرکت کن که خاک بدنت به حوض آب نریزه چون این حوض طهارت داره. نمیدونم حوض کوثر بود یا چه رازی داشت و آیا ما بیماری داشتیم یا موقع راه رفتن گرد و خاک بلند میکردیم، که باید به دیوار های کاهگلی طویله میچسبیدیم و خرچنگ وار حرکت میکردیم که نزدیک به حوض نباشیم. به محض اینکه میرسیدیم سمیه میپرسید" میشه خوراکی بخوریم؟" مکتب خانه دار که مراعات او که تازه یتیم شده بود را میکرد، چشم غره ای میرفت و میگفت: "بعدا...وقت استراحت"...

مهدی پسر خاله ای که اون موقع ۷ ساله بود فقط جلسه اول را به مکتب آمد و موقع رفتن دنبال خالم رفت؛ لای چادر خاله خودش رو گم کرد و اصرار خاله و مکتب خانه دار به جایی نرسید و رفت که رفت. زینب که از همه کوچکتر و متولد ۶۲ بود هم با اولین چشم غره ها و تشر های ملای مکتب گریه کرد و رفت. روزهای بعدی هم گاهی با یک خوراکی در دست وارد می‌شد و وقتی ملا بهش میگفت:"مکتب جای خوراکی خوردن نیست" گریه میکرد و میرفت. من موندم و سعید و سمیه و عده ای شاگرد دیگر که از نظر ملای مکتب همه بچه های بدی بودیم. فقط یک خواهر و برادر کر و لال در کلاس بودند که از نظر ملا، اونها خوب بودند. الان که فکر میکنم نمی‌فهمم چطور قرار بود کر و لال ها قرآن بیاموزند؛ اما اگر چیزی یاد نمی‌گرفتند اقلا به درد جارو کردن حیاط و ایستادن در صف اقلام کوپنی برای مکتب خانه دار که میخوردند.

سعید گاه و بیگاه وسط کلاس در میرفت و به بهانه دستشویی و سر زدن به پدر بزرگ و مادر بزرگم میرفت. از نظر مکتب خانه دار او بدترین شاگرد بود. بعد از اینکه خوانشهای جمعی تمام میشد و سمیه هزار بار می‌پرسید:" میشه خوراکی بخوریم؟" وقت استراحت میرسید. موقع استراحت بستگی به آمدن مشتری تزریقات هم داشت. گاهی توی همان ایوان و در حضور بچه ها که ظاهرا اصلا به حساب نمی آمدند تزریقات انجام میشد و اگر مراجعه کننده خیلی خجالتی بود داخل اتاق میرفت. معمولا چند روز در هفته هم دختر مکتب خانه دار و داماد و نوه نوزادش هم مهمان خانه او بودند. روزهایی که دخترش مهمانش بود در زمان استراحت بقچه ای را وسط ایوان باز میکرد و شورت ها و لباس زیرهای مردانه و زنانه و بچه گانه را به نمایش می‌گذاشت و به شاگردان میگفت که از مادرهایشان پول بگیرند و از او خرید کنند و یا به مادرهایشان بگویند بیایند برای خرید. بعد از نمایش دقیق تک تک شورت ها و توضیحات لازمه در مورد جنس و کیفیت تورها و کش های به کار رفته در آنها، زمان استراحت به پایان میرسید. هیچ کس حق استفاده از مستراح مکتب خانه را نداشت و در صورت نیاز باید به خانه اش میرفت. مستراح گوشه حیاط بود و به جای در یک پرده داشت و اصولا هیچ یک از ما حاضر نبودیم آنجا برویم. اگر هم تشنه میشدیم با یک لیوان استیل به ما از حوض آب میدادند، همان حوض مطهر که از کنارش نباید عبور میکردیم.

دختر مکتب خانه دار یک بچه نوزاد داشت که توی ایوان و جلوی همه شاگردان پستانش را در می آورد و به او شیر می‌داد. روزی یکی از شاگردان پرسید:" ببخشید مامان ما موقع شیر دادن به بچه پستانش را می‌پوشاند و می‌گوید عیب است"، مکتب خانه دار گفت:" پستان مادر شیرده مقدس است" و اینگونه ما با مقدسات آشنایی پیدا میکردیم. دختر مکتب خانه دار کنار حوض چمباتمه مینشست و مشت مشت از حوض آب بر می‌داشت و کون بچه اش را میشت، در حالیکه دامن به پا داشت و شورتش که از همان نوع اجناس فروشی اش بود پیدا بود؛ ما هم چیزی نمیگفتیم و می‌میپنداشتیم خشتک مادر هم مقدس است. ولی سوال پیش میومد که چطور ما وقتی از کنار حوض رد بشیم طهارت حوض مشکل پیدا میکنه ولی ایشون دست به کون بچه بماله و بزنه توی حوض پاکه؟ و جواب این بود:" مکتب خانه جای پرسیدن سوال نیست".

از رفتار بیشرمانه دختر مکتب خانه دار و تزریقات جلوی بچه ها و ترکه زدن روی دستها(به ما نمیزد چون نوه های حاج مرتضی بودیم) که بگذریم، آزار دهنده ترین قسمت مکتب خانه داماد مکتب خانه دار بود.

خانم مکتب خانه دار که ما به او ملا میگفتیم، با احترام زیادی از دامادش حرف می‌زد و او را آقا سید خطاب می کرد. آقا سید توی اتاق، خواب بود و ما باید بی سر و صدا بودیم و درگوشی حرف میزدیم و حتی قرآن را هم یواش می‌خواندیم که مزاحم ایشان نشویم. گاهی ملا از سماور کنار دستش چای می‌ریخت و سینی چای و قندان را به یکی از دانش آموزان یا دخترش می‌داد که برای آقا سید ببرند.

اولین ظهور آقا سید را هنوز به روشنی به یاد دارم. ملا گفت همه سر پا بایستید، چون آقا سید میخواد رد بشه و بره مستراح. همه ایستادیم، خود ملا هم ایستاد و در باز شد و آقا سید در آستانه در ایستاد و دماغش را بالا کشید. مردی لاغر و زرد انبو با موهای ژولیده مشکی و صورتی استخوانی، ریشو و نا مرتب؛ در حالیکه عرقگیر رکابی سفید گشاد و پیژامه راه راه سفید و قهوه ای پوشیده بود و در دستش سیگاری نیم سوز داشت رو به بچه ها پوزخندی زد و دندانهای سیاه و زشتش را نشان داد. سید لاغر که شکمی نسبتا بزرگ داشت در حالیکه در دست راستش سیگار بود و دست چپش را تقریبا تا نزدیکی آرنج توی پیژامه کرده بود و کونش رو میخاروند، با حالتی پیروز مندانه از وسط ایوان عبور کرد و دمپایی هایی که دختر ملا جلوی پاش جفت کرده بود رو پوشید و اَخ و تُف کنان وارد مستراح شد. مستراح هم که در نداشت و ما مجبور به تحمل صداهای ناهنجاری که از بالا و پایین آقا سید خارج میشدند بودیم. کمی به هم نگاه کردیم و ریز خندیدیم، البته من بیشتر حس انزجار داشتم تا خنده ولی ملا دوباره تشر زد که:" مکتب جای خندیدن نیست". در زمان طولانی تشرف سید به مستراح، همسرش بچه را داده بود بغل همون دختر لال و داشت آتش گردان را می‌گرداند تا زغالها گل بندازند و منقل سید را آماده کند؛ بعدها گاهی افتخار این آماده سازی منقل هم نصیب بچه های کلاس میشد. وقتی که بالاخره سید از مستراح بیرون اومد دستهایش را در آب حوض شست و ما که منتظر بودیم ملا دعوایش کند چیزی نشنیدیم. آقا سید صورتش را هم شست و به ریشهایش دست کشید؛ خدا رحم کرد که اَخ و تُف ها را داخل مستراح به جا آورده بود. همسرش حوله به دست سمت سید شتافت و سید که صورتش را خشک کرد، ملا گفت همه بگین :"ما شاء الله و تبارک الله" و من نگفتم و الکی فقط از ترس ملا لب زدم. وقتی که دختر ملا کون و صورت نوه اش را که بچه سید بود، لب حوض میشست؛ باز هم باید ماشاء الله و تبارک الله میگفتیم و من همیشه لب میزدم که از چشم ملا مخفی نمیماند. در بازگشت آقا سید به اتاق ما دوباره به امر ملا برپا شدیم و برای سلامتیش صلوات فرستادیم. پشت سرش همسرش با منقل و سینی چای و نبات توی اتاق رفت و زودی بیرون اومد. چندی بعد بوی شیرینی که اون موقع فکر کردیم حتما عطری معنوی هست در فضا پیچید؛ سعید زد تو پهلوی من و یواشکی گفت:" این بوی تریاکه، من میدونم، همسایه ما هم میکشه". ملا طبق معمول اخم کرد و با ترکه زد روی پای سعید و گفت:" مکتب جای پچ پچ نیست" و ادامه داد:" توی مکتب پسرها نباید کنار دختر ها باشن، پاشو برو اون طرف بشین". سعید جاشو عوض کرد و در برگشت از مکتب در مورد بوهایی که استشمام کرده بودیم با هم حرف زدیم و قرار شد در موردش چیزی به کسی نگیم. کم کم بی علاقگی ما به مکتب بیشتر و بیشتر می‌شد و خشم من هم شدت میگرفت. فهمیدیم که زینب به جای مکتب یواشکی میره خونه مامان بزرگ و خاله هم خبردار نمیشه که دعواش کنه. من و سمیه هم دیگه یاد گرفتیم که مثل سعید به بهانه دستشویی رفتن از مکتب به خونه مامان بزرگ بریم و دیگه برنگردیم مکتب تا مامان بیاد دنبالمون. مامان بزرگ هم همکاری خوبی داشت و هروقت مامان میومد میگفت:" بچه ها همین الان اومدن".

کم کم حالم از اون خونه و حوض مطهرش، بوی تریاک و صلوات فرستادنها و تقدس دادن‌ها به یک آدم لا ابالی بیکار تریاکی که زنش برای کسب درآمد جلوی بچه ها شوی لباس زیر راه مینداخت و اخم و تَخم ها و امر و نهی های ملای مکتب خانه به هم می‌خورد و دنبال راهی بودم که بازگشت نداشته باشه. یک روز که آقا سید از اتاق خارج میشد دستی روی سر سمیه کشید؛ سمیه بسیار زیبا بود و هست، اعتراض کرد و جیغ کشید و ملا گفت:"زهر مار، سید دست نوازش به سرت کشیده باید افتخار کنی". سمیه گفت:"مامانم یادم داده کسی اگر بهت دست زد باید جیغ بزنی" ملا گفت:" سید دست کشیده سرت برای ثواب، چون اگر کسی دست نوازش سر یتیمی بکشه، به تعداد موهایی که از زیر دستش رد میشه بهش ثواب میرسه". جای بحث نبود و حرف ما بچه ها خریدار نداشت اما من به خاله موضوع را گقتم و خاله گفت:"سید گه خورده " و روز بعد اومد مکتب و دور از چشم ما و توی آشپزخانه با ملا دعوا کرد و رفت. ملا با من سر سنگین شد و با اخم و تشر گفت:" مکتب جای خبر چینی نیست" و چندین حدیث در مورد رازداری گفت و اینکه دختر خوب کسی است که اگر جلوش سر کسی رو بریدن هم چیزی به کسی نگه و به بچه ها گفت:"بخاطر خبر چی گری مینا رو هو کنید" و من را هو کردند.

دیگه داشت حالم از خودش و احکام اسلامی و آقا سید مقدسش و حوض مطهرش به هم میخورد. به نظرم احمقانه میومد که خانمهایی که برای تزریق میومدن با اصرار از آب اون حوض که دائم در معرض عطر قرآن هست تبرک میخواستند. نمیدونم شفابخشی آب حوض به جهت قرآنی بود که بالای سرش قرائت میشد یا عطر خوش تریاک و دستان مطهر آقا سید؟

خلاصه این خرمن خشم روزی با جرقه ای از جانب سعید آتش گرفت. اون روز صبح اول وقت سعید اومد و کنار من نشست، ملا خواست جای سعید رو با بابک(همون پسر کر و لال) عوض کنه. سعید قبول نکرد و ملا گفت:" مکتب جای معاشرت دختر و پسر نیست" سعید گفت:" مگه بابک دختره؟" ملا گفت:" بابک حرف نمیزنه، مکتب جای حرف و پچ پچ نیست". سعید جابجا نشد و یواشکی گفت:" قراره مامان اینا همه با هم برن خونه نسرین دختر خاله منیژه، ما رو هم نمیبرن". گفتم :"چرا؟" گفت:" چون ماشین جا نداره و ما دست و پا گیر هستیم؛ ما رو میفرستن مکتب و خودشون میرن گردش". از مامان هم حرصم گرفته بود که تابستان من را با مکتب خانه مسخره به تباهی کشونده بود و خودش و خواهرانش و برادرم علیرضا و بقیه بچه ها دائم در گردش بودند. من به شدت مشتاق شنیدن گزارشات سعید بودم و ملا مرتبا سیس میگفت و ترکه رو بغل پای من و سعید به زمین می‌کوبید و تذکر میداد:" مکتب خانه جای این نیست، مکتب خانه جای اون نیست...برای سلامتی آقا سید صلوات، برای این صلوات...برای اون صلوات..." یکهو از کوره در رفتم و گفتم:" پس مکتب خونه جای شورت و کرست فروختنه؟ مکتب خونه جای تریاک کشیدن و آمپول زدنه؟"؛ ملا طرفم خیز برداشت و من از سکوی ایوان جستی زدم و سریع خودم رو کنار حوض رسوندم. ملا ترکه به دست در تعقیب من بود و داشت دمپایی هاشو میپوشید؛ من یکهو دوتا دستامو توی حوض فرو بردم و دو دستی به ملا آب پاشیدم و فرار کردم. هنوز از حیاط خارج نشده بودم چون دلم میخواست حرص خوردن و جیغ زدن ملا رو ببینم. داد زد که این حوض مطهر بود و حالا نجس شد، تو نجسش کردی؛ یهو سعید که چند قدم با من فاصله داشت، پرید و شلوارشو کشید پایین و قبل از اینکه ملا بتونه واکنشی نشون بده شاشید توی حوض مطهر مکتب خانه. زیر صدای جیغ و نفرین ملا از مکتب خانه فرار کردیم و کمی بعد در حالیکه پشت چنارهای قطور کوچه قائم شده بودیم، سمیه هم به ما پیوست و گفت:" ملا منم بیرون کرد، گفت تو و بقیه بچه های خانوادتون دیگه حق ندارین بیاین مکتب". با هم کلی خندیدیم و قرار شد فقط ماجرا رو به مامان بزرگ بگیم چون اون همیشه با مکتب خونه و اون خانم ملا مخالف بود، خصوصا وقتی فهمید دامادش اونجا میمونه. مدتی پیش مامان بزرگ موندیم و بعدا آقاجون و مامان بزرگ ما سه تا رو هم با خوشون به مهمونی خونه نسرین بردند. روزهای بعد از اون هم مکتب نرفتیم و خیلی زود مامان و خاله ها فهمیدن ما اخراج شدیم اما دلیل درستش رو نمیدونستن و فکر میکردن ما با هم زیاد حرف میزدیم. مامان بزرگ و آقاجون که در جریان ماجراهای مکتب بودن رازهای ما رو با خودشون به گور بردند. دو سال پیش یعنی نوروز ۱۴۰۱ فامیل در منزل من جمع بودند، سعید هم از انگلیس آمده بود و ما داستان اخراج از مکتب خانه را سه نفری تعریف کردیم و همه کلی خندیدند. خاله وجیهه بعد از گذشت این همه سال ما سه تا رو دعوا کرد که حرمت مکتب خانه را شکستیم، غافل از اینکه حرمت قرآن و مکتب را خود ملا شکسته بود.



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 2:50 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

ترم اول دکتری در UPM من دو هفته بعد از شروع ترم تازه تصمیم گرفتم برم دانشکده. یک درس داشتیم با استادی به اسم نصیر و این درس یک سمینار گروهی داشت. چون من دیر اومده بودم یک هم گروهی برام انتخاب شده بود به اسم آقای "ف". ایشون ایرانی و اهل تبریز بودند و خیلی کمک کننده د دوست خوبی برای من بودند و کارهای مربوط به سمینار مشترکمان را تماما انجام دادند و من هیچ کار زیادی انجام ندادم. یک دانشجوی دیگه هم در ورودی ما بود به اسم صمد که هم گروهی دیگری داشت و سمینار آنها هفته قبل از ما بود. جلسه در یک سالن کوچک برگزار می‌شد و کلاس بین دانشجوهای ارشد و دکتری مشترک بود و بعضی ها هم سال بالایی بودن. ما ایرانی‌ها هم که جمعمون جمع بود... سمینار صمد خیلی طولانی بود و فکر کنم بالای صد تا اسلاید داشت و صمد هم نوشته های زیاد اسلاید ها رو از رو میخوند و از موضوعش و خودش و اسلایدهاش هیچ خوشم نمیومد...همه با خستگی داشتیم مطالب صمد رو میشندیدیم که نصیر گفت اگه کسی سوالی داره بپرسه که گفتگو یک طرفه نباشه. بعضی از دوستان سوالاتی پرسیدن و صمد با بی میلی جواب هایی داد. منم دست بلند کردم سوال بپرسم و پرسیدم چند تا اسلاید دیگه مونده؟؟؟ چون واقعا خسته شده بودم...صمد بهش خیلی بر خورد و جواب تندی داد...تا به خودم بیام و حرفی بزنم دوستان دیگه از جمله آقای "ف" شروع کردن به دفاع از گفته من و اظهار کردند که مطلب خیلی طولانی شده و نصیر هم اون وسط چیزهایی گفت و یهو دعوا شد...خلاصه نصیر سریع جلسه رو جمع و جور کرد و قرار شد باقی دعوا بمونه برای بعد از کلاس و توی PhD room (دانشجوهای دکتری در این مکان محل کار و مطالعه شخصی داشتند که با پارتیشن از هم جدا میشد). ادامه دعوا در PhD room خیلی شدید تر شد و بحث بالا گرفت و صمد تهدید کرد که سر سمینار من و "ف" حالمون رو خواهد گرفت...آقای "ف" که هم گروهی خوب من بود و برای سمینار کلی زحمت کشیده بود عصبانی شد و دعوا خیلی بالا گرفت به طوری که دوستان دیگه "ف" رو نگه داشتند و صمد هم که طرفدار زیادی نداشت توسط دوست هم گروهیش مهار شده بود. در اوج دعوا "ف" در حالیکه از خشم رگهای گردنش بیرون زده بود با لحنی بسیار رسا و مودبانه که شبیه لحن نمایندگان مجلس پشت تریبون صحن علنی مجلس بود رو به صمد خطابه ای در بی چشم و رو بودن صمد و محبتهای خودش به او ایراد کرد و آخرش فریاد زد:" در حالیکه همه به تو میگفتن صمد آقا فقط من بودم که به تو گفتم آقا صمد"...
اینو که گفت من از خنده ترکیدم چون واقعا درک نمیکردم فرق اینا چیه...

"ف" ناراحت شد و گفت منو بگو بخاطر شما دعوا راه انداختم...

خلاصه ناراحتی و اوقات تلخی چند ساعتی بیشتر طول نکشید و همه دوباره با هم دوست شدن فقط الان بیشتر از پانزده ساله که من هنوزم تو فکرم و نمیدونم چه تفاوت بنیادی بین صمد آقا و آقا صمد میتونه وجود داشته باشه...
دسترسی به "ف" هم ندارم که ازش بپرسم😁

اگه کسی میدونه بگه من از جهل نجات پیدا کنم...

Instagram:

minaahangi



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۲ | 22:19 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

بخش ۷

گاهی اوقات که عیدی چیزی بود مثلا عید نوروز یا اعیاد مذهبی کارتون رابین هود رو میدادن و با اینکه همه از حفظ بودیم ولی برای صدمین بار نگاه میکردیم. حالا دیگه همه ماهواره داریم و رابین هود نگاه نمی‌کنیم ولی داریم داستان رابین هود را زندگی می‌کنیم...مردم جامعه بد بخت و بی پول و داروغه پولها رو جمع میکنه همش میگه مالیات، مالیات، مالیات...توی کارتون آخرش رابین هود برنده میشد اما حالا قضیه فرق کرده و رابین هود دستگیر و کشته میشه و داروغه پولها رو بر میداره میره کانادا...یا می‌فرسته برای بچه هاش توی خارج یا کمک میکنه همسایه هاش با همسایه هاشون دعوا کنن و اوضاع مردم هیچ وقت خوب نمیشه....

دهه فجر که میشد مدرسه رو با کاغذهای کشی رنگی و فانوس‌های کاغذی تزئین میکردن و معلم پرورشی یک ضبط صوت می‌گذاشت توی راهرو و سرودهای انقلابی پخش میکرد و مثلا جو خیلی مفرح بود...ما بچه ها که هیچ موسیقی دیگری نداشتیم به وجد می آمدیم...تزئین کلاس و برنامه های دهه فجر بهانه خوبی برای فرار از درس بود...گروه سرود تشکیل می‌دادیم و از همون سرودهای انقلابی یا سرودهای سوزناک گروه سرود آباده را با هم می‌خواندیم...گروه تأتر هم بود و همیشه نمایش‌هایی با مضمون شاه ستمگر برگزار می‌شد...فکر می‌کردیم خیلی خوشبختیم که هم از درس فرار میکنیم و هم چند تا موضوع فوق برنامه داریم...روز جشن توی نمازخانه و یا راهروی مدرسه موکت پهن میکردن و باید چند ساعت روی زمین می‌نشستیم تا بعد از قرآن و سرود ملی به صحبت‌های مدیر مدرسه که با تذکر نکات اخلاقی شروع می‌شد و با برشماری مزایای انقلاب تمام میشد گوش بدیم. بعدش ناظم بلندگو را که از همان بلندگوهای سبزی فروشها بود می‌گرفت و تهدید میکرد که اگه موهاتون بیرون باشه، ناخن بلند داشته باشید، بخندید و ...پدرتون رو درمیاریم...بعد یکی دوتا گروه سرود و گروه تأتر و معرفی شاگردان ممتاز انجام می‌شد و معمولا بعنوان اختتامیه جشن هم تنبیه دسته جمعی جیزی در انتظارمان بود....

و حالا که اون روزها رو مرور میکنم میبینم بله درسته من یک عمر شادی و سرخوشی هم طلبکارم....

ادامه دارد...

در اینستاگرام بخوانید

minaahangi



تاريخ : سه شنبه دهم بهمن ۱۴۰۲ | 1:33 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

بخش ۶

من و همه هم سن و سال‌های من بابت تمام کمبودهای دوران کودکی که حاصل جنگ بود طلبکاریم...
برنامه های تلویزیونی نه تنها شاد نبودند بلکه به شدت استرس زا و افسرده کننده هم بودند. از صبح تا ساعت پنج عصر منتظر شروع شدن برنامه کودک بودیم و بعد از چند دقیقه صدای مگ مگ مگ و حرکت پسربچه کارتونی از یک طرف تصویر به طرف دیگر برنامه کودک با سلام و صلوات مجری سیبیلو شروع می‌شد...طبق معمول آرزوی پیروزی رزمندگان و آرزوی مرگ برای صدام و آمریکا و ...شروع هر برنامه ای بود. از صبحگاه مدرسه گرفته تا جشن‌ها و عزاداریها و برنامه های تلویزیونی. گفتم مجری سیبیلو ولی فکر نکنید مرد بود مجری...زمان ما داشتن سیبیل و ابروی برنداشته شده نشانه بکارت و دوشیزگی خانمهای جوان بود و خانمهای مسن تر که سیبیل داشتند یعنی عزادار بودند. زمان ما مجری‌های تلویزیونی مثل خاله نرگس و خاله شادونه و ...لباس‌های رنگی و شاد و بینی عمل شده و لمینیت و پروتز و ...نداشتند. در برنامه کودک آهنگ شادی نبود و بعد از معرفی مجری گروه سرود آباده میومدن و با گردن های کج و بغض در گلو سرود دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره...میخوندن...ما که فقط میترسیدم که نکنه بابای ما هم تبدیل به یک خواب غم انگیز بشه خدای نکرده و مامان ها هم همه گریه میکردن...اون موقع ها اصولا مامانها هم شکل مامانهای الان پیگیر شادی و زیبایی خودشون نبودن و همش داشتن غصه میخوردن...بعد از این سرود ممکن بود خوش شانس باشیم و علی کوچولو رو نشون بدن که آهنگش کمی شادتر بود اما موضوع اونهم پدری بود که به جنگ رفته بود و برنگشته بود...یک برنامه دیگه هم بود به اسم زهره و زهرا که ماجراهای چادر سر کردن و روزه گرفتن و خلاصه انجام مناسک دینی دوتا دختر بچه رو نشون میداد که فکر کنم یکی از اونها هم پدرش رزمنده یا شهید بود...یک نمایش عروسکی هادی و هدی هم بود که مثلا یک شعر شاد مانندی داشت اولش که خواهر من که اون موقع ها یکی دوساله بود خیلی دوست داشت و باهاش قر می‌داد...اون هم ماجرای یک بقال که ارزاق سهمیه ای میفروخت بود که روابط مشکوکی با مادربزرگ هادی و هدی داشت...دیگه جمعه ها اوج شادمانی و خوشبختی بود که ساعت دو برنامه کودک پخش می‌شد و پسر شجاع می‌داد که اون هم ماجرای امروز ما بود که پسر شجاع و دوست دخترش خانم کوچولو همش در حال سگ دو بودند و هرچی تلاش میکردن آخرش روباه مکار و شیپورچی و خرس قهوه ای کاری میکردن که گند زده می‌شد به حال این دوتا...هیچکس هم نبود به دادشون برسه و مادر خانم کوچولو و پدر پسر شجاع همش داشتن باهم توی جنگل گردش میکردن یا چای میخوردن...
ادامه دارد...



تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲ | 3:49 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

توی فرودگاه نشستم و دارم نون بربری میخورم. خیلی با علاقه...آخه نون بربریهای شمال مزه نونهای تهران رو نمیدن. مامان و بابا اومده بودن دم بلوک که وسایلشون رو تحویل بگیرن و این نون را هم به من دادن و با خودم آوردم و تصمیم گرفتم حالا که اینجا منتظرم بنویسم. صبح ساعت هفت از خونه شمال راه افتادم و اینجا با عجله وسایل ملیکا رو برداشتم و اومدم فرودگاه که برم اهواز برای جلسه دفاع ملیکا. (به عشق نون بربری در ایران بمانیم) یادم میاد که از سالی که کلاس دوم بودم یک سری بچه به عنوان جنگ زده در مدرسه ما ثبت نام شدن. مامانم گفت جنگ زده یعنی صدام حمله کرده و خانه اینها رو خراب کرده و پدر و مادرهاشون کشته شدن و این بچه ها رووآوردن تهران. یک مینی بوس بچه ها رو صبح ها به مدرسه می آورد. در کارخانه میخ سازی به جنگ زده ها اسکان داده بودن. فکر می‌کنم الان اونجاها برج سازی شده...حوالی خیابان سپهر... یکی از بچه های جنگ زده رو که در کلاس ما بود خیلی خوب یادمه. اسمش زینب بود و از خرمشهر اومده بود. فقط یک مادربزرگ داشت و بقیه اقوام و پدر و مادرش کشته شده بودن. زینب از ماها بزرگتر بود و به دلیل جنگ از درس عقب مانده بود. قد خیلی بلندی داشت و لاغر و استخوانی بود. چهره ای گندمگون داشت با چشمهای درشت و ابروهای کمانی مشکی و موهای بلند و فرفری. مانتوی فرم زینب خیلی کهنه بود و ازش کوتاه بود. دکمه آستین‌هاش اصلا بسته نمیشد و تقریبا آستین براش سه ربع بود. شلوار فرم هم نداشت و یک شلوار گرمکن سه خط مشکی پاش میکرد. کیف هم نداشت و توی یک پلاستیک کتاب‌های درسی رو می‌گذاشت که همه کهنه و داغون مال همون چند سال پیش که کلاس دوم بوده...زینب دندان‌های درشت و سفیدی داشت و کمی هم به نظر شیرین عقل میومد که میگفتن بخاطر موج انفجاره. موقع حرف زدن آب دهانش بیرون می‌ریخت و خوب با اون وضع زندگی خیلی هم تر و تمیز نبود... ادامه دارد...



تاريخ : یکشنبه یکم بهمن ۱۴۰۲ | 16:28 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک خواب بودن کلا بیخیال پناهگاه میشدیم...

آن روزها در مدرسه به ما نماز خواندن آموزش می‌دادند و من ترجیح میدادم به جای گفتن کلماتی که معنی آنها را نمیفهمیدم برای تمام شدن جنگ دعا کنم...دعایی که هیچ وقت اجابت نشد و من در عجبم که چرا خدا هیچ وقت دعاهای مردم کشور ما را نمی‌شنود....چهل ساله که هر روز شخصا هفده بار در نمازم دارم میگم ما را به راه راست هدایت کن و هدایتی هم در کار نیست....

خلاصه من بابت آن همه ترس و وحشت و دلهره که کودکی ام را لگد مال کرد از جمهوری اسلامی طلبکارم...بابت دشمنی هشت ساله ای که بعدا تبدیل به دوستی شد...یک عمر خون جوانهای ما ریخته شد و حالا هم پول ما صرف آبادی عراق می‌شود...



تاريخ : جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ | 19:38 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

ادامه ماجرا...

هفت ساله شدم و به مدرسه رفتم با یک مانتوی آبی روشن با یقه بزرگ سفید که خاله فهیمه برام دوخت. هنوز مقنعه مد نشده بود و باید با روسری به مدرسه میرفتیم. اسم مدرسه ما رو همه میگفتن سمیه اما توی اسناد و کارنامه های من نوشته شده"ضمیه مطهره" نمیدونم چرا...

روز اول مهر مامان یک روسری ژورژت سورمه ای خیلی بزرگ آورد و سر من کرد و یک گره خیلی گنده هم زیر گلوم زد. روسری هی از سرم لیز می‌خورد و اذیتم میکرد. توی کلاس که رسیدم روسری رو در آوردم و یهو انگار جرم بزرگی مرتکب شده باشم معلم و بعدش ناظم مدرسه بهم حمله ور شدن که چرا روسری رو برداشتی...خانواده ما حجاب رعایت می‌کردند ولی برای من قابل قبول نبود که در جایی که هیچ مردی نیست باید روسری سر کنم...ناظم مدرسه خانم عشقی نام داشت و سعی کرد منو مجاب کنه ولی حرف من همین بود...حتی وقتی گفتن آقای مقدم سرایدار مدرسه توی مدرسه هست و ممکنه توی کلاسها سرک بکشه باز هم قانع نشدم و میگفتم اگر آقای مقدم همچین آدمی هست اصلا نباید توی مدرسه کار کنه...

خلاصه بالاخره با تهدید و کمی گوشمالی من تفهیم شدم که در مدرسه باید روسری به شدت سرم باشه حتی اگر هیچ مردی هم نباشه...چون ما الان در یک کشور اسلامی هستیم...و من از کشور اسلامی هم کلی دلگیر شدم چون تحمل یک روسری بزرگ روی سر یک دختر کوچک خیلی سخت بود...

ترس و وحشت دائمی ادامه داشت و سال شصت و سه مامان معصومه رو به دنیا آورد. باز هم زمستان بود. برف راه‌ها رو بسته بود. حسن مریض بود و در بیمارستان بستری بود...گازوئیل کم بود و شوفاژهای سالن رو باز نمی‌کردند و توی یکی از اتاقها زندگی می‌کردیم. مامان که بیمارستان بود من سرما و تنهایی رو به امید داشتن خواهری تحمل میکردم و آرزو میکردم بچه دختر باشه و من اسمش رو میترا بگذارم...

بچه دختر بود و مامان اسمشو معصومه گذاشت چون خیلی به امام ها و حضرت معصومه ارادت داشت...و من از امام ها هم دلگیر شدم چون بعنوان یک بچه هفت ساله نمیتونستم درک کنم که چرا اسم خواهرم نباید با من همخوانی داشته باشه و چرا مامان به امام ها بیشتر از من علاقه داره...

کلاس اول یک معلم پرورشی به مدرسه ما اومد به نام خانم اجاقی. دختری بود ریز نقش با سیبیلهای زیاد و ابروهایی به شدت انبوه و یک مقنعه چانه دار بلند میزد و چادرش را کش انداخته بود. هر وقت کلاسی معلم نداشت معلم پرورشی می آمد و بچه ها رو سرگرم می‌کرد.

یک روز ما هم معلم نداشتیم و خانم اجاقی اومد. از بچه ها میخواست بیان و جلوی کلاس شعری بخونن. نوبت من که شد رفتم آهنگ امشب شب مهتابه رو خوندم و خانم اجاقی دستم رو گرفت و کشان کشان به دفتر مدرسه برد. من که انتظار تشویق داشتم دلیل تنبیه رو نمیفهمیدم...مامان رو خواستند و وقتی اومد و فهمید من چه کاری کردم به شدت دعوام کرد و گفت این شعرها مال زمان طاغوته ... وقتی رفتیم خونه هم باز تنبیه شدم و ضبط صوت و نوارها هم از خونه جمع شدن و من تفهیم شدم که در زمان جمهوری اسلامی کسی حق نداره آهنگ طاغوتی بخونه و باید سرودهای انقلابی خونده بشه...و من از جمهوری اسلامی بخاطر تنبیه هایی که شده بودم دلگیر شدم...

(سالهاست که آهنگ امشب شب مهتابه از تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش میشود)

ادامه دارد....



تاريخ : جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ | 1:51 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

من طلبکارم از خیلی‌ها طلبکارم و هیچ وقت هم

گذشت نخواهم کرد. من از نظام جمهوری اسلامی چهل و شش سال عمر طلبکارم و برای حرفم دلیل کافی هم دارم. بزرگترین زجری که همیشه میکشم از حافظه بسیار قوی هست و اینکه وقایع رو یادم نمیره. دوساله بودم که جنگ شروع شد. شاید اون زمان تهران درگیر جنگ نبود اما من در دو سالگی وحشت میکردم وقتی میدیدم مامان و عمه دارن چسبهای پهن قهوه ای به صورت ضربدری به شیشه ها میزنن و پرده های کلفت تیره نصب میکنن تا شیشه ها در اثر حمله هوایی احتمالی روی سر ما نریزند...و این جریان جنگ ادامه داشت و من نمیفهمیدم چرا باید عده ای کشته بشن بخاطر جنگ. هنوز درک درستی از مرگ نداشتم و فقط می‌شنیدم شهید کسی هست که در راه خدا کشته میشه و برای اولین بار از خدا دلگیر شدم چون عمو محمد-عموی پسر خاله من- شهید شد یا به عبارتی ترور شد و گفتن شهید شده در راه خدا...و همه سیاه پوشیدن و به سر و صورتشون زدن و من و سعید که سه چهار سال بیشتر نداشتیم فقط وحشت میکردیم...کم کم تعداد شهید ها بیشتر شد...اون روزها ما فرحزاد زندگی می‌کردیم و شنیدیم که "جنازه بدون سر حسین پسر زهرا خانم را از جبهه آورده اند" و این واقعا هولناک بود...زهرا خانم همسایه مهربان مامان بزرگ بود و حسین و بقیه پسرهای زهرا خانم ریشو و مهربان بودند...وحشتناک بود...اون روزها همه چیز وحشتناک بود...ضجه های دختر زهرا خانم و گریه های بی صدای خودش و دسته های سینه زن توی کوچه همه برای بچه ای که هنوز چهار ساله نشده وحشتناک بودند...هر وقت می‌دیدیم گلدان‌ها را ردیفی توی کوچه چیده اند می‌فهمیدیم قراره باز هم شهید بیارن و باز هم ضجه های مادران و خواهران و گریه همسایه ها...پسرهای دیگر زهرا خانم هم رفتند جبهه و شهید شدن و هنوز هم من توی ذهن کودکانه خودم بدنی بدون سر را مجسم میکردم و میخواستم بدونم پلاک چیه که باهاش جسدها رو شناسایی میکنن...کم کم قضیه مرگ به ظاهر عادی شد ولی اضطراب و دلهره ادامه داشت و وقتی دایی مجید رفت سربازی همش میترسیدم که آیا دایی برمیگرده یا مثل حسین پسر زهرا خانم بدون سر میاد...

با همه این دلهره ها و شرایط جنگ مردم دست از زاد و ولد بر نمیداشتند...مساله فرزند آوری رو بعدا مفصل خواهم نوشت ولی این برام جالبه که مردم چه عقلی داشتن که با اون وضعیت جنگ و کمبود ها در دهه شصت اینهمه بچه به دنیا آوردند؟

مامان سال شصت حسن رو به دنیا آورد. من تازه چهار ساله شده بودم و بابا خانه جدید را تازه ساخته بود و همونطور که اون موقع رسم بود ما در خانه نیمه کاره زندگی می‌کردیم. زمستان بود و ساختمان نیمه تمام به شدت سرد بود. نفت و گازوئیل پیدا نمیشد و بخاری هیزمی گذاشته بودیم و برای بچه نه شیر خشک پیدا می‌شد نه پوشک...مامان عصبی بود، حوصله من و علیرضا رو نداشت...با اخبار تلویزیون گریه میکرد...همیشه ابروهاش پر بود و دائم در سوگ شهیدی عزا دار بود و سیاه میپوشید ...هیچ چیز شاد نبود...هیچ کس حوصله بچه ها رو نداشت...مامان و خاله ها همش بافتنی می‌بافتند...کاروانهای شیری رنگ پشمی دست همه زن ها بود و برای جبهه لباس می‌بافتند...هیچ آهنگ شادی وجود نداشت...تلویزیون بیشتر وقتها اخبار و گزارش های جنگ را پخش میکرد...وقتی گوینده تلویزیون میگفت " شنوندگان عزیز توجه فرمایید" از ترس قلبم میتپید..بزرگترها هیس می‌گفتند و به بچه ها اشاره می‌کردند ساکت بشوند تا اخبار به گوش برسه....شاد ترین آهنگی که پخش می‌شد آهنگ " این پیروزی خجسته باد این پیروزی" بود که نوید پیروزی در حمله ای را می‌داد... اما بیشتر از اینکه شاد باشه غم داشت چون همراه با هر پیروزی هم تعدادی جنازه می آمد و باز ناراحتی...

ادامه دارد....



تاريخ : جمعه بیست و نهم دی ۱۴۰۲ | 1:12 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

نمیدونم چی بنویسم.

گفتنی زیاده. از روزمرگی‌های زندگی روستایی من گرفته تا خاطرات و مسائل روز دنیا...هرچی که هست توی سرم میچرخه و تصمیم میگیرم به جای انجام هر کاری اینجا دراز بکشم و به سقف چوبی خیره بشم.

چرا اینطوریه؟ چرا مردم دنیا به جون هم افتادن؟

تا چند سال پیش انگار بهتر بود...نمیدونم چرا با گذشت زمان به جای اینکه آدمها متمدن بشن و بیشتر به فکر هم باشن، بیشتر به فکر غارت همدیگه هستن...

من این وسط دین رو موثر میدونم. از اول دنیا آدمها همدیگه رو بخاطر عقاید و ادیان متفاوت کشتن...مگه هدف خدا از آوردن‌ ادیان این نبوده که آدمها، آدمهای بهتری باشن؟ پس چی شد؟ کجای کار غلطه؟ مثل اینکه این وسط دین فقط بهانه ای شده برای کشتن...

کمی فکر کنیم...فقط همین...لحظه ای تفکر بهتر از سالها عبادت هست...



تاريخ : چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ | 15:45 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.