<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com</link>
<description>من هم فقط برای سایه خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 12:57:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بلاچا</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1199.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بلاچا نام یک نوع سس سنتی مالایی هست که با انواع غذا ها میتونه استفاده بشه. مثلا اگه این سس رو با مرغ استفاده میکنن اسم غذا میشه آیام بلاچا...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یک روز غروب دیدم دوست مالایی مشغول کاری در آشپزحانه شده...وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم داره یک ماده ای مثل گل رو به شکل گلوله در  میاره و به چنگال میزنه...ازش در مورد این گل بدبو سوال کردم و گفت این بلاچا هست و میخوام سس بلاچا درست کنم. ازش از محتویات بلاچا سوال کردم و گفت که این خمیری است که از ماهی و خرچنگ و هشت پا و میگو و خلاصه همه آبزیان تهیه شده و با نمک مخلوط شده و در آفتاب خشک شده...یا به عبارتی گندیده...و حالا باید روی شعله کباب بشه و با چیلی مخلوط بشه و بعد از رقیق شدن تبدیل به یک سس میشه که با انواع غذا مصرف میشه....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من با محمد سینا رفتم بیرون و بعد از یک ساعت که برگشتم توی راهرو بوی بسیار بدی رو حس کردم به طوری که احتمال دادم سیستم فاضلاب ساختمان دچار مشکل شده باشه....هرچی به طرف خونه نزدیکتر میشدم بو بیشتر میشد....و متاسفانه بو مال بلاچا بود....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;با وجود تمام تلاشهای دوست من جوهانا برای از بین بردن بو در زمانی که ما خونه نبودیم اما هنوز هم بو به قدری شدید بود که نزدیک بود حال پسر کوچولوی من به هم بخوره و مجبور شدم از بوی قوی حشره کش برای کم کردن بوی بلاچا استفاده کنم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بعد ها جوهانا این سس رو در ظرف در بسته ای نگهداری میکرد و فقط موقعی که میخواست اون رو با غذا مصرف کنه درش رو باز میکرد...خود جوهانا تعریف میکرد که محمد سینا به محض دیدن اون ظرف فرار میکنه و توی اتاق قایم میشه...جوهانا هم بعد از ظهر ها برای خوابوندن محمد سینا استفاده میکرده...یعنی وقتی محمد سینا حاضر نبوده بخوابه بهش میگفته خوب پس الان من باید بلاچا بخورم و ظرف محتوی بلاچا رو روی میز میذاشته و بچه خودش به اتاق میرفته و آماده خواب میشده...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;خنده داره که الان محمد سینا به قدری دلش برای مالزی و جوهانا تنگ شده که گاهی میگه بریم مالزی بلاچا بازی با جوهانا...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 12:57:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار امروز رو به فردا نندازیم</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1198.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیدونم چرا اینجوری میشه که کارهای امروز رو به فردا می اندازیم و این در مورد همه عمومیت داره. من که یکی از اون دسته افرادی هستم که استاد این کارم و معمولا در یک مرحله هم این کارو انجام نمیدم. مثلا اگه قراره کاری رو که زیاد هم دوست ندارم انجام بدم، الان میگم فردا صبح و فردا صبح میگم بعد از ظهر...بعد از ظهر که شد میگم حالا باشه شب...و شب میگم فردا صبح...و این کار خیلی بدیه و آدم رو به شدت توی زندگی عقب می اندازه....در این مورد در سوره کهف هم اومده البته خطاب به پیامبر که کار امروز رو به فردا نندازه...پس بهتره این کار رو نکنیم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; من هر وقت به قولی تصمیم کبرا میگیرم، میتونم به این تنبلی غلبه کنم و کارهای زیادی رو توی مدت کوتاهی انجام بدم...پس بهتره دیگه به خودم و به همه قول بدم که کارهای امروز رو به فردا نخواهم انداخت...البته به جز مرتب کردن خونه که اصلا هیچ وقت کار امروز نیست....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 07 May 2012 02:11:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ قطعی به سوال علم بهتر است یا ثروت</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1197.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;این سوال یکی
از دیرینه ترین سوال هایی بوده که همواره ذهن بشر رو به خودش مشغول کرده....چند
روزی میشه که دارم کتابی با عنوان (&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;poor dad- rich dad&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;) رو
به پیشنهاد دوست فرهیخته ای میخونم و کم کم شک من نسبت به مساله تحصیل داره به
یقین تبدیل میشه و دارم به نتایجی جالب میرسم.... امروز صبح هم از یک دوست خیلی
فرهیخته دیگه که تقریبا 30 سال از عمرش رو مشغول تحصیل علم بوده یک ایمیل دریافت
کردم با این عنوان که علم بهتر است یا کمپرسی؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;و جواب صحیح
کمپرسی بود چون یک آگهی بیان میکرد که به کسانی که کمپرسی داشته باشند نیاز هست و
درآمد هم ماهیانه &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;۱۰&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; تا &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;۱۳&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; میلیون تومان
پیشنهاد شده بود....&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;یعنی تحصیل
کرده ها عمرا همچین پولهایی نمیتونن در بیارن....تازه اگر هم این قدر پول در بیارن
باید کلی از اون رو بابت مالیات و این حرفا بپردازن...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نتیجه اینکه
کمپرسی و یا همون ثروت بهتر از علم هست...دارم به این فکر میکنم که با دوستان
تحصیل کرده شریک بشم و همه با هم یک کمپرسی بخریم تا اقلا بتونیم بخشی از پولی رو
که صرف تحصیل علم و دانش بیهوده کردیم به دست بیاریم...&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس جواب قطعی به سوال دیرینه علم بهتر است یا ثروت میشه کمپرسی بهتر است...حالا این کمپرسی میتونه ماشین کمپرسی باشه یا اینکه آدم تصمیم بگیره مثل کمپرسی هرچی رو که تو سرشه کمپرس کنه و دور بریزه و بی خیال همه چیز بشه!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 03:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی کار</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1196.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من بیکارم. خیلی بیکار و نمیدونم باید از کجا شروع کنم (هیچ کس از این قضیه جذب هیات علمی چیزی نگه که عصبانی میشم) ...طبق شواهد به احتمال خیلی زیاد برای من اینجا کاری وجود نداره. شاید هیچ وقت هم کار پیدا نکنم....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ناراحت نیستم...خوشحال هم نیستم...به قول چارلی چاپلین اگه دنیا 100 دلیل برای گریه کردن بهت میده تو هزار دلیل برای خندیدن براش بیار...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;خوب اینهم دلایل خنده....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من سلامت هستم و دستام هنوز توانایی نوشتن دارن پس به نوشتن ادامه میدم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من هنوز لپ تاپ قدیمی خودم رو دارم و یک اینترنت که سرعتش بدک نیست...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من آشپز خوبی هستم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مامان نسبتا خوبی هستم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;کسانی رو دارم که دوستشون دارم و اونها هم اینطور که میگن منو دوست دارن حتی اگه بیکار باشم....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;(دیروز میخواستم به پسری که سر چهار راه اسفند دود میکرد پول بدم، اما شوهرم نگذاشت و گفت این گدا پروریه...بعدش به پسره گفت تو که سالمی برو کار کن!....پسره گفت چی کار کنم؟....و من هم به شدت باهاش موافق بودم و هستم.....شوهرم بهش گفت برو درس بخون! ....و من شروع به خندیدن کردم...خنده ای تلخ تر از هزار تا گریه...به شوهرم گفتم مرد حسابی من این همه درس خوندم کار پیدا کردم که به یک پسر بچه ده دوازده ساله میگی درس بخون!)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 24 Apr 2012 20:54:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر بی وجدان و مردم ساده لوح</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1195.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;در پست قبلی نوشتم که دوست شمالی ما به بیماری سرطان معده اونهم از نوع پیشرفته دچار شده بود. یک هفته قبل از فوتش ما به دیدنش رفتیم چون مادرش خیلی دلش می خواست که همسر من امید رو ویزیت کنه... وقتی مدارک پزشکی امید بررسی شد، شوهر من هم مثل بقیه پزشکانی که امید رو مورد بررسی قرار داده بودند اعلام کرد که متاسفانه بیماری امید در یک مرحله خیلی پیشرفته قرار داره و فقط خداست که میتونه با یک معجزه کمکش کنه. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;حیدر، روستایی پیر که پدر امید هست گفت که یک دکتر در تالش به اونها گفته که دوست پزشکی داره که میتونه حال امید رو خوب کنه و قراره این دوست بیاد دیدن امید. شوهر من به حیدر توضیح داد که ممکنه کسان شیادی قصد فریب اونها رو داشته باشن اما مثل اینکه افراد شیاد در جلب اعتماد آدمهای ساده موفق تر هستند چون یکی دو روز قبل از مرگ امید دکتر شیاد به دیدنش میاد و به خانواده اطمینان میده که میتونه حالش رو خوب کنه و بعد 300000 تومان ویزیت میگیره و ازشون میخواد براش تخم مرغ محلی و عسل هم تهیه کنن که با خودش ببره. و روستایی های ساده هم هرچی تخم مرغ و عسل توی ده بود جمع میکنن و به دکتر شیاد میدن...و هنوز رفته که بیاد و حال امید مرحوم رو خوب کنه....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;خدا ذلیلش کنه ...&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 13:24:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در گذشت یک دوست</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1194.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;امروز صبح دوست شمالی ما امید پس از یک ماه بیماری درگذشت. پسر بیچاره ای که بیست و چهار پنج سال پیش در خانواده ای روستایی متولد شده بود و چون شش انگشتی به دنیا اومده بود مورد تمسخر بود...دوران کودکی رو مسخره و انگشت نشون در و همسایه بود و بزرگتر که شد مسولیت کارهای مزرعه و رسیدگی به گاومیشها رو به عهده داشت طوری که خودش رو رییس گاومیشها میدونست...اهالی و حتی افراد خانواده دستش می انداختن و از سادگی این آدم بی آزار استفاده میکردند...تا اینکه سه سال پیش خبر عروسی امید رو شنیدیم و همه تعجب کردیم....همسر امید عروس نام داشت دختری از یک خانواده تهیدست و تقریبا با شرایطی مشابه خود امید...و این زوج صاحب دختری شدند که حالا دوساله شده و از امروز باید بدون پدر زندگی کنه...پدری که هیچ وقت حتی به حساب هم نمیومد...کسی که فقط باید مزرعه را شخم میزد و به گاوها میرسید....بدون مزد...بدون مرخصی...کسی که حتی از گفتن دردش هم خود داری کرده بوده و وقتی به پزشک مراجعه میکنه که خیلی دیر بوده و سرطان معده تمام شکمش رو گرفته بوده...و بعد از یک ماه، امید درگذشت...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;و از این دست افراد کم نیستند...کسانی که از نظر جسمی و یا عقلی کامل نیستند و مورد بی مهری جامعه و کم توجهی خانواده واقع میشوند...فکر میکنم در بیشتر موارد مساله ازدواج این اشخاص هم بیشتر به منظور اضافه کردن نیروی کار به خانواده صورت میگیره و من نمیدونم چی به سر همسر و فرزند دوساله امید خواهد اومد...بدون در آمد و بی سرپناه ...بی شک اونها هم کارگران بی مزد مزرعه خواهند بود&lt;/font&gt;...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 00:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبگوشت سموری </title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1193.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یک نفر تعریف میکرد که دوران کودکیش مصادف شده بوده با زمان قحطی و تعریف میکرد وقتی میرفته خونه مادر بزرگش، مادر بزرگه بهش میگفته ناهار آبگوشت سموری (سماوری) داریم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;و وقتی بچه ها گرسنه دور سفره مینشستن، مادر بزرگ ازشون میخواسته که نون توی کاسه هاشون خرد کنن تا براشون آبگوشت بریزه...و بعدش کمی زرد چوبه می پاشیده روی نون ها و از سماور هم آب روی نونهای خرد شده بچه ها میریخته و این میشده آبگوشت سموری!... جالبه که بچه ها هم با علاقه این غذا رو میخوردن و فکر میکردن ابگوشت خوردن...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;فکر میکنم کم کم وضعیت زندگی مردم دوباره طوری بشه که مجبور به احیای این غذا ها بشن... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 12:14:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه دار</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1192.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;شدم یک خانم خانه دار! البته نه مثل خانمهای خانه دار ایرانی با سلیقه و اهل نظافت منزل و این حرفا...من فعلا بیکارم و فقط خانمی هستم که مالک دو تا خانه هست و از خانه داری هم چیز زیادی نمیدونه...با این خونه ریخت و پاش و غذاهای سرهم بندی شده و گمنامی که میپزم حتی نمیتونم اسم خودم رو خونه دار هم بگذارم....احساس بی مصرفی میکنم...کاش هنوز دانشجو بودم...سعی میکنم خودم رو با تکمیل کردن مقاله های نیمه کاره سرگرم کنم اما این هم به نظرم فایده ای نداره و به قول دوست قدیمی ما اگه دویست تا هم مقاله داشته باشیم برای استخدام به دویست و یکمی احتیاج خواهیم داشت....من بیکارم...خیلی بیکار ...تمام روز مشغول فیس بوک بازی...وبگردی...بازی با پسرم و گردش هستم....و این برای من یعنی جهنم...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 12:31:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده به در</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1191.aspx</link>
<description>شکر خدا این تعطیلات طولانی امسال هم به خوبی و خوشی به پایان رسید و از فردا همه میرن دنبال کار و زندگیشون...دخترا هم مثل سالهای گذشته سبزه گره زدن و آرزو کردن که تا سال دیگه به خونه بخت برن...ولی من که چشمم آب نمیخوره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط میتونم برای همه بهترینها رو آرزو کنم و از خدا بخوام که همه سلامت باشن و به آرزوهاشون برسن... &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 02:31:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اصحاب کهف</title>
<link>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1190.aspx</link>
<description> تبدیل شدم به یکی از اصحاب کهف...اقلا اونها یک صد سالی، سیصد سالی چیزی خوابیدن و بیدار که شدن همه چیز تغییر کرده بود و مثل اینکه این روزها با پیشرفت علم و تکنولوژی قصه اصحاب کهف هم میتونه تو مدت کوتاهی اتفاق بیفته...پول ما بی ارزش شده و ملت ما هم که سالیان ساله که ذلیل و بی ارزش شدن...میخوام که مثبت باشم و نیمه پر لیوان رو ببینم ولی مثل اینکه این لیوان تا ته خالی شده و ترک برداشته...</description>
<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 19:08:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>minakaboudarahangi</dc:creator>
<guid>http://minakaboudarahangi.blogfa.com/post-1190.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

