تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی - من وقتی در مالزی تنها ماندم
من هم فقط برای سایه خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده ...

 faculty of design and architecture

روزهای بدی شده، از وقتی بلیط خریدم که عید رو به ایران برگردم دیگه اینجا برام غیر قابل تحمل شده....از طرفی روزها رو میشمارم که این یک ماه سریع تر بگذره و به ایران برم، از طرفی هم این یک ماه باید کند بگذره که وقت کافی برای درس خوندن داشته باشم. انگار این درس خوندن من تمومی نخواهد داشت چون هرچی که میخونم و مینویسم باز هم میبینم که خیلی چیزها از قلم افتاده. استاد گرامی هم که فقط بلده بگه پس تکنیکال ریپورت بعدیت کو؟؟؟ دلم میخواد چند تا حرف بد بهش بزنم.....به قدری مضطرب و عصبی شدم که حتی نمیتونم یک ساعت رو در یک جا بشینم و درس بخونم. از صبح تا شب مشغول عوض کردن جای درس خوندنم هستم. اینجا توی خونه هم که این اینترنت لعنتی اتوماتیک کانکت میشه و من رو از کار و زندگی میندازه....معمولا آدمها این جور مواقع مثل آدم میشینن و گریه میکنن...اما من خیلی پر رو تر از بقیه آدمها هستم...گریه نمیکنم.....مینویسم و روی این استادم  رو کم میکنم.....دوشنبه بعد از ظهر هر دو تا ریپورت رو روی میزش میکوبم....

گله ای نیست ...این روز ها هم روز هایی از روزهای بی تکرار زندگی من هستند...فعلا باید توی این قفس باشم....

 

..........................................................................................................................................

از ته قلبم میگم که خدا خفه کنه کسانی رو که حتی توی کتابخونه...توی کارل هم با صدای بلند با تلفن صحبت میکنن و به حسین آقا و خونواده سلام میرسونن و با اصرار از اونها میخوان که اگه اینجا کاری دارن براشون انجام بدن...و تمام تمرگز من رو به هم میریزن....

از ته قلبم گفتم...ایشالا که خفه از دنیا بری....

..............................................................................................................

روزها از همیشه سخت تر سنگین تر و خیلی غم انگیز شدن.....امیدوارم این روزها واقعا بی تکرار باشن...و امیدوارم خدا مثل همیشه در همین نزدیکی ها باشه و صدای من رو بشنوه....

 

...................................................................................................................................

اتومبیلى كه باراك اوباما سوار بر آن به كاخ سفید میرود آخرین مدل از كادیلاك لیموزین ساخته شده توسط جنرال موتورز است كه صرفا به حمل و نقل رییس جمهور اختصاص دارد و تحت نام Stagecoach تولید میشود. این اتومبیل امن ترین اتومبیل دنیاست كه در آن از آخرین تكنولوژى ارتباطى نیز استفاده شده است و وزنى حدود 8 تن دارد و به همین علت به آن لقب "هیولا" داده شده است. با وجود اینكه اطلاعات مربوط به این اتومبیل قابل انتشار نیست و توسط جنرال موتورز و سازمان امنیت آمریكا حفاظت میشود گفته میشود كه لایه اى محافظ از جنس فولاد، آلومینیم، تیتانیم و سرامیك به قطر 8 اینچ (20 سانتیمتر) بر روى بدنه آن قرار دارد كه باعث میشود وزن هر در آن با یك در كابین بوئینگ 747 برابرى كند، شیشه هاى این اتومبیل از جنس ضد گلوله و به قطر 5 اینچ (12.7 سانتیمتر) میباشند، هواى داخل كابین نیز تصفیه شده و سرنشینان را از حملات شیمیایى محافظت میكند. با وجود اینكه عمر مفید هر كدام از این اتومبیل ها حدود 10 سال است با شروع هر دوره ریاست جمهورى با مدل جدیدتر تعویض میشوند و مدل هاى قدیمى تر آنها براى حمل معاون اول رییس جمهور استفاده میشوند. موزه هنرى فورد شامل بزرگترین كلكسیون از لیموزین هاى روساى جمهور آمریكاست اما لیموزین مربوط به دوره جرج بوش به علت مسایل امنیتى در آن جاى نخواهد گرفت زیرا از 11 سپتامبر 2001 به تقاضاى سرویس امنیتى ایالات متحده لیموزین هاى ریاست جمهورى پس از پایان هر دوره نابود میشوند تا اسرار امنیتى آنان فاش نشود

این هم اتوبوسی که مینا با آن به دانشگاه میرود و اسرار امنیتی اون از ماشین اوباما هم بیشتره ...پس اصلا فاش نمیشود....

 

 

آدم اینجا تنهاست ...و در این تنهایی...سایه نارونی تا ابدیت جاریست....

فکر میکنم این شعر رو سهراب سپهری برای روی سنگ قبرش گفته بوده...اما در اینجا هم برای من یکی که صادقه... به نظر من ادم همیشه و در همه جا تنهاست و فقط چیزی که در جاهای مختلف با هم متفاوته...همین سایه نارونهاست....در ایران سایه نارونهای من کمتر جاریست...چون معمولا تعداد کسانی که دور و اطرافم هستند و نمیگذارند که سایه ها جاری بشن زیاد هستند....اما در اینجا سایه نارونها از ابدیت هم فراتر میروند....

 

مالزی مردم مهربانی دارد که همزبان و هم وطن من نیستند. طبیعت قشنگی دارد که با من هیچ سنخیتی ندارد. باران های استوایی تند و شدیدی دارد که زیبا هستند اما برای من دیگه جذاب نیستند. در مالزی مردم آرام و صبور هستند اما من دلم میخواست مردم کشور خودم آرام و صبور بودند. اینجا امکانات خوبی برای ادامه تحصیل وجود داره ....اما من راضی به داشتن امکانات کم در کشور خودم هستم. اینجا من ریشه ای ندارم، اینه که دلتنگ میشم. ایران رو با همه مشکلاتش دوست دارم چون همه اونهایی که دوستشون دارم در ایران هستند. ایران رو با مردم عصبی و گرفتارش به یاد میارم و دوست دارم...ترافیک خیابوناش...جنب و جوش و سر و صدای مردمش...دلهره هاش ....بوی نون...بوی دود....بوی شادی ...بوی غم...مالزی رو هم با همه سکوت و بوهای نا خوش آیندش دوست دارم....دچار دوگانگی شدم...

دلم برای خودم و بقیه دانشجویان ایرانی اینجا که هم دلتنگ کشورشون هستند و هم نا به سامانی های ایران عذابشون میده میسوزه...فکر میکنم ما مثل ماهی هایی شدیم که در طول عمرشون فقط یکی دو دقیقه فرصت شنا کردن در دریا که نه، دریاچه رو داشتند و دیگه گذران بقیه عمر توی تنگ ترک برداشته خودشون براشون سخته....از طرفی هم آب راکد اون تنگ خوگرفتن و اگه بندازنشون تو دریا خفه میشن.....کاش تنگ بلورین ما هم میشکست...