تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی - زندگی در ایران تحصیل در مالزی
من هم فقط برای سایه خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده ...

یک روز با پروفسور فلامکی در مورد ایران و اینکه چه مسائل آزار دهنده ای در ایران برای آدم پیش میاد صحبت میکردیم....اون روزها من در تدارک رفتن به مالزی برای ادامه تحصیل بودم و برام جالب بود بدونم که چرا ایشون با اینکه  از مسائل موجود راضی نیست و امکان اقامت در همه جای دنیا رو داره اینجا مونده....اون روز پروفسور من رو نصیحتی کرد و گفت به همه جای دنیا سفر کن...از علم اونها استفاده کن و از تفریحاتشون لذت ببر ...اما در ایران زندگی کن چون تو یک ایرانی هستی و ایران هر چی که باشه مال ایرانیهاست و ایرانی در ایران خوشبخت تره....

اون روز خیلی هوای رفتن تو سرم بود و حرفهای استاد رو خوب نفهمیدم...اما حالا میفهمم که چه نعمتی خدا به من داده که میتونم در ایران زندگی کنم و دانشجوی مالزی باشم....البته به شرطی آدم میتونه از زندگی در ایران احساس خوشبختی کنه که جنبه های خوب زندگی ایرانی و مردم ایران مورد نظرش باشه نه اوضاع و احوال سیاسی و نا بسامانی های اجتماعی و ....

من از زندگی در ایران خوشحالم چون هر روز میتونم صدای گرم بابا ....محبت مامان...دوستی صمیمانه خواهر و برادر هام رو حس کنم...دوستانم رو در کنارم داشته باشم و از خوردن نون و پنیر و سبزی ایرانی لذت ببرم...پاییز رو ببینم و منتظر چله نشینی زمستون باشم....در حالیکه قدم به قدم دارم به آخر دوره تحصیلم در مالزی نزدیک میشم.

بعضی از دوستان من که دانشجوی مالزی هستند و در ایران زندگی میکنند معتقدند که در ایران نمیتونن خوب درس بخونن...اما من اینطوری فکر نمیکنم چون وقتی در ایران هستم دغدغه خانواده رو ندارم و بهتر میتونم روی کارم متمرکز بشم....میتونم مهمونی برم....مهمونی داشته باشم و روحیه تازه ای پیدا کنم....در ضمن وقتی که در ایران هستم میتونم هروقت دلم خواست به استادم زنگ بزنم و ازش راهنمایی بخوام و اون هم نااحت نمیشه چون من دارم از راه دروی تماس میگیرم....و در ایران هم چون من دانشجوی مالزی هستم و سرم خیلی شلوغه...همه هوای من رو دارن و مواظبن که من خوب به درس و مشقم برسم....و نتیجه همون میشه که پروفسور فلامکی به من توصیه کرده بود....یک زندگی با صفا...البته از نظر من این زندگی تا جایی باصفاست که تلویزیون خاموش باشه و یک اینترنت پرسرعت هم کنار دستت باشه....

این پست هم تقدیم به اونهایی که دارن طبقه پایین خونه من زحمت میکشن و پخت و پز و تمیز کازی میکنن تا من بتونم این بالا بشینم و وبلاگ بنویسم و نگران هیچ کم و کسری برای مهمونی امشب نباشم....البته من الان باید درس هم بخونم که یک جورایی شرمنده این عزیزان نشم....در ضمن امروز باز دوستان خیلی خیلی قدیمی دور هم جمع میشن...و جای بقیه دوستان رو هم که در جاهای دور دنیا مشغول تحصیل هستند خالی میکنیم....راستی پانزده سال چه سریع میگذره....