X
تبلیغات
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

به ایران برگشتم. وطن من...جایی که عزیزان من، ملیکا و داودمثل همیشه منتظرم بودن. به خونه برگشتم، خونه ای که بوی عید میداد و انگار به نظرم اینبار خیلی بزرگ و قشنگ میومد...و مثل همیشه آغوش مامان و بابا که هنوزم با اینکه خیلی بزرگ شدم، به شدت بهشون نیاز دارم...خواهرم و محبت بی دریغش و برادر های مهربون دوست داشتنیم... 

وطن من اینجاست. جایی که مامان برای اومدنم ماکارونی درست میکنه که خوشحال باشم...جایی که صبح میشه نون بربری داغ و پنیر تبریز خورد...جایی که چای دم کرده توی قوری چینی داریم و بوی عطر برنج و قورمه سبزی توش میپیچه...

وطن من یعنی خاله ها، عمه ها، دایی ها و فامیل...

وطن من یعنی اینکه هنوز نرسیده برای بیماری یک دوست گریه کنم...

وطن من یعنی عید...یعنی جایی که میشه توش سیزده روز تعطیلی داشت...

و من تصمیم گرفتم چشمهام رو به روی بقیه چیزها ببندم و دنیامو اندازه همین دلخوشیها کوچک کنم...من در جزیره خودم زندگی خواهم کرد...با همه چیزها و کسانی که دوستشون دارم...



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | 22:3 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
امروز آخرین روز من در دانشکده معماری دانشگاه یو پی ام هست. قراره امروز با اعضای کمیته سوپروایزریم برم ناهار و به اصطلاح آخرین کمیته میتینگ رو داشته باشیم. یادمه که اولین کمیته میتینگ من چهار شنبه و روز سیزده به در بود و بچه ها بابتش کلی مسخره کردن منو...تنها حسی که دارم حس دلتنگیه...جمعه به ایران بر میگردم و روزهای بی تکرام در مالزی تموم میشه و روزهای بی تکلیفی در ایران شروع خواهد شد...اما همچنان از خاطرات و تجربیاتم در مالزی خواهم نوشت...



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 9:43 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

کارگر زمین شوی هندی هر روز حلقه کوچکی از  گلهای سفید روی موهاش میذاره و وقتی بهش نگاه میکنی شاد  و خوشحال به نظر میرسه...وقتی از بیماری فرزندش برام صحبت کرد و اینکه مجبوره چند جا کار کنه تا هزینه های زندگیشو فراهم کنه خجالت کشیدم... با قیافه عبوس و در حالیکه داشتم به این فکر میکردم که 500 رینگیت دیگه باید بابت هزینه های ادیت بپردازم به طرف بانک رفتم و دختر گل فروش صدا زد...?miss flowers for ...فارسی بهش گفتم ای اقا تو هم دلت خوشه ها...و دختر شروع به خندیدن کرد...بانک شلوغ بود و فرصت داشتم کمی فکر کنم...به اینکه سالم و تندرست هستم، خانواده مهربانی دارم و بچه هایی سلامت...اونقدر امکانات داشته ام که هزینه های تحصیلم رو بپردازم و هنوز اونقدر پول دارم که بتونم از پس چنین هزینه هایی بر بیام...پس چرا خوشحال نباشم....و به جهنم که کار و شغلی ندارم...این وظیفه من نیست که پول در بیارم...

وقتی از بانک برگشتم یک حلقه گل بزرگ برای خودم خریدم و انداختم گردنم...با دختر هندی عکس گرفتم و برای همه آدمها دست تکون دادم و لبخند زدم....چون باید زندگی کرد...حتی اگه دیوانه به نظر برسی!



تاريخ : شنبه بیستم اسفند 1390 | 10:27 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
وقتی به گذشته فکر میکنم و به این همه سختی و هزینه ای که برای گرفتن دکترا تحمل کردم فکر میکنم اصلا احساس رضایت نمیکنم. به روایتی اگه پشیمونی شاخ و دم داشت الان من دارای شاخ و دم اون هم از نوع درجه یک بودم. اقلا تا قبل از اینکه درسم تموم بشه انگیزه ای داشتم و فکر میکردم مثلا اگه درسم تموم بشه چه اتفاقی خواهد افتاد....ولی در واقع هیچ تغییری در زندگی من به وجود نخواهد اومد و یک حس پشیمونی دائمی با من خواهد بود...

وقتی مدرسه ای بودم اقلا سالی یک بار موضوع انشا این بود که علم بهتر است یا ثروت و من همیشه فکر میکردم علم بهتر از ثروته....چون اون موقع از مشکلات دنیای واقعی سر در نمی آوردم...این بود که ثروتم رو در راه تحصیل علم خرج کردم و الان به این رسیدم و با تمام وجودم درک کردم که اگه پارتی کلفت داشته باشی میتونی علم و ثروت رو با هم داشته باشی بدون این همه حمالی و از دست دادن همه چیز...بیزارم از هرچی درس و مشق و علم و دانشه... 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 20:17 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |


خواهشمندیم تا میتوانید دیگران را آگاه کنید:

بنمایه اصلی این خبر تارنماهای خبری معتبر همچون تارنمای "تابناک" می باشد :


فرستنده این خبر (آیدا دستیاری) گفته است : پیش از این از دیگران شنیده بودم
ولی باور کردنش کمی سخت بود تا اینکه این رخداد برای یکی از آشنایانم که خانمی
است و ١٠٠%‌ بهش اطمینان دارم پیش آمد:

چند روز پیش این خانم با شوهرش در منطقه چیذر تهران با ماشین حمل مواد(مثل
ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میکنند...راننده ماشین بزرگ که مقصر بوده
به دوست ما میگوید یک میلیون تومان به شما میدهم ولی به پلیس اطلاع ندهید!!!
اگر مبلغ خسارت کمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا پس بگیرم و اگر هم
بیشتر شد به شما پرداخت خواهم کرد!!!

دوست من و شوهرش به موضوع مشکوک میشوند چون ظاهر راننده اینقدر ثروتمند بنظر
نمیرسید که یک میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین هم خیلی کمتر از این
بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمايي رانندگی میاید و خلاصه مشکوک میشود از راننده
میخواهند درب پشت را باز کند که راننده میگوید شما مجوز بازرسی ماشین من را
ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس ١١٠ با مجور میاید....خلاصه ماشین را باز
میکنند و با جسد پوست کنده حدود ١٠٠٠ گربه بدبخت مواجه میشوند!!!!!دوست ما از
حال میرود و راه اورژانس بیمارستان میشود....مامور ١١٠ هم با دیدن منظره لگد
محکمی به راننده میزند و تا آنجاييكه دوست من و شوهرش میفهمند راننده اعتراف
میکند که گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند!

آیدا دستیاری : تازه می فهمم که بیخود نیست گربه های محله های مختلف ناغافل
غیبشان میزند!

اداره استاندارد استان تهران اقدام به نمونه برداري 26 نمونه سوسيس و كالباس و
همبرگر ازمراكز عرضه و فروشگاه هاي زنجيره اي نموده و اين نمونه ها از نظر
منشاء بافت گوشتي مورد آزمون قرار گرفت.از بيست نمونه سوسيس و كالباس متأسفانه
18 مورد نامنطبق بوده اند .موارد
مردودي نشان مي دهد كه توليدكنندگان از چربي صفاقي( چربي موجود در دستگاه
گوارش ولابه لاي روده ها ) غضروف شفاف مربوط به دستگاه تنفسي و ريه ، عروق، رگ
و اعصاب و بافت پيوندي ( پوست رگ و پي و چربي ضايعات گوشتي) يعني بافت هايي
خاص كه عضله نيستند و توليدكنندگان طبق استاندارد ملي مجاز به استفاده از اين
بخش از لاشه دام درتوليد فرآورده هاي گوشتي نيستند استفاده شده است.

نام های ايشان كه توليد با استفاده از بافت هاي غير مجاز داشته اند:

1-كالباس خشك تيكه اي 60 درصد شام شام
2- كالباس خشك 60 درصد آندره
3- كالباس خشك 60 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
4- كالباس خشك دانماركي 62 درصد سوليكو(كاله تهران)
5- كالباس خشك 60 درصد آركا
6- كالباس خشك مارتادلا 50 درصدآرشاك ( كيلا)
7- كالباس خشك 60 درصد صنوبر
8- كالباس ليوز 55 درصد دارا (راجي)
9- سوسيس آلماني 40 درصد شوكا طعام
10-كوكتل گوشت سوليكو 55 درصد كاله تهران
11-سوسيس كوكتل 55 درصد شام شام
12-سوسيس آلماني 40 درصد گوشتيران
13-كوكتل 55 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
14-كوكتل 60 درصد آرشاك (كيلا)
15-سوسيس آلماني 40 درصد ماسيس
16-سوسيس آلماني 40 درصد آدلي
17-سوسيس آلماني 40 درصد صنوبر
18-همبرگر معمولي 60 درصد كابي آمل

روابط عمومي اداره كل استاندارد و تحقيقات صنعتي استان تهران



تاريخ : یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 | 20:14 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دقیقا سیزده روز دیگه به ایران بر میگردم و روزهاب بی تکرارم در مالزی تموم میشه. هنوز نرفته دلم برای مالزی تنگ شده...برای بارونهاش و اینکه چتر نداشته باشم و زیر بارون بمونم و خیس خیس بشم...برای خنده ها و گریه هایی که اینجا داشتم...برای خیابونها و آدمهای بی تفاوت، تنبل و مهربون اینجا دلم تنگ میشه...از در و دیوار و کوچه و خیابون عکس میگیرم و سعی میکنم همه چیز و همه آدمهای اینجا رو خوب به خاطر بسپارم...از اینکه درسم تموم شده خوشحالم اما واقعا دلم برای مالزی تنگ میشه...




تاريخ : شنبه سیزدهم اسفند 1390 | 19:1 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
ما و مالایی ها با هم خیلی فرق داریم و یکی از این تفاوتها بر میگرده به تفکر و نگرانیهای ما نسبت به آینده. ما ایرانیها برای یک روز بعدمون هم نمیتونیم تصمیم بگیریم چون اصولا هیچ ثباتی در زندگی ما وجود نداره، مثلا روز به روز قیمت همه چیز برای ما فرق میکنه و همین بازار بی ثبات ارز میتونه یکی از عوامل دخیل در بی ثباتی زندگی ما باشه. به طور مثال این ترم خیلی از دانشجوهای ایرانی که از دانشکده ما پذیرش گرفته بودن بخاطر بازار ارز از تحصیل منصرف شدن....اما مالایی ها برای ده سال آیندشون  هم میتونن برنامه ریزی داشته باشن. مثلا این دوست مالایی ما از وقتی لیسانسش رو گرفته در همین دانشگاه یو پی ام مشغول به کار شده. الان هم در مرخصی تحصیلیه و حقوق میگیره که فوق لیسانس بگیره. از حالا هم میدونه که دو سال دیگه برای گرفتن دکترا در آمریکا خواهد بود و سه سال بعدش که برگرده فلان شغل رو در دانشگاه خواهد اشت و در فلان محل و با شرایطی که از حالا براش واضح و روشنه خونه خواهد خرید...

و وقتی این دوست از ما سه نفر ایرانی که یکی مون در شرف اتمام فوق دکترا، و دو تا مون در مرحله دکترا هستیم میپرسید که برای آینده چه برنامه ای دارید...قیافه بلا تکلیف ما دیدنی بود...و همه فقط گفتیم که ما هنوز قصد ادامه تحصیل با هزینه شخصی رو داریم و یا به عبارتی ما بد بخت و در به در هستیم...



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | 10:0 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
ما ایرانی ها معمولا سه وعده غذایی داریم و یا اگه خیلی شکمو باشیم یک عصرانه هم به وعده ها اضافه میکنیم. اما این دوستان مالایی اصلا چیزی به عنوان وعده غذایی ندارن و دائما گرسنه میشن و غذا میخورن...صبح که بیدار میشن با من کمی نون و چایی شیرین میخورن و اظهار میکنن که خیلی خوب و عالیه ...یک ساعت بعد برنج و تخم مرغ میخورن. بعدش دوباره گرسنه میشن و میرن بیرون ناهار میخورن...بر میگردن خونه و یک ساندویچی ...برنجی...تخم مرغی چیزی درست میکنن میخورن...بعد از یک ساعت دوباره میرن بیرون و غذا میخورن...بعد از یکی دوساعت هم دوباره احساس میکنن گرسنه هستن و باقی مونده غذای ظهر رو با یکی دو تا تخم مرغ میخورن...و اصولا زندگی شون بر اساس خوردن و تماشای تلویزیون تنظیم شده...



تاريخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | 20:21 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

فرستاده شده توسط ناهید:

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت :
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!



تاريخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | 9:31 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.