تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
مجله همشهري جوان، در شماره اخيرش ،191 ، ليستي حيرت انگيز از اسامي ايرانيان منتشر کرده که صاحبان اين اسامي، از سال هفتاد به اين سو براي تغيير نامشان، به ثبت احوال مراجعه کرده اند. در بين اسامي دختران اين اسم ها به چشم مي خورد: آشفته، آبجي مار، آواره، آفت، ادامه، ارزان، بانک ناز، آمريکا، برنج، خواننده، زابل، رادار، عرعر، غم انگيز، قيطان، کشمش، عکس و ... و در بين اسامي پسران: ببر، باقالي، عادي، سنجاب، کافر، ستم، کلاغ، مزاحم، مسکو و ... !

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 8:55 | لینک ثابت |

ممنون از آقای پروا برای ارسال مطلب


بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...


شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...


از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...


شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی...  اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم وبا او قدم بزنیم . فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"


در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...


شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود.....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...


معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...


بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....


اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....


در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...


در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...


گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 9:26 | لینک ثابت |

تشکر از فرستنده مطلب

نمي دونم شما تا حالا در مورد واژه خالی بندی فكر كردين كه ممكنه سابقة ديرينه اي هم واسه خودش داشته باشه؟

اين روزها عبارت خالی بندی به معنی دروغ گرفتن و لاف زدن رايج شده است اما پيشينه اين واژه به دهها سال پيش

 يعنی زمان سلطنت رضا شاه بر می گردد ! نقل می کنند که در زمان رضاشاه بدليل کمبود اسلحه، بعضی از

 پاسبانهايی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه يعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار می گيرد را روی

 کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه اين قضيه شدند براي اينكه

 همديگر را مطلع كنند به هم می گفتند که طرف "خالی بسته" و منظورشون اين بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و

 غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته به اين معني كه در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی

 همين اصل بود که واژه خالی بندی رواج پيدا کرد. ولي اين واژه هيچ ارتباطي به دروغگويي و لاف زدن به صراحت زمان

 حاضر نداشت. حالا چرا در اين چند دهة اخير اين واژه متداول شده و همچنان هم رو به تزايد است مشخص نيست ولي

 شايد بايد آن را به حساب شيوايي بيش از حد زبان فارسي و غير منتظره بودن اعمال ما ايرانی ها گذاشت که خيلی از

 کارهامون از روي يك روش منطقی و نشات گرفته از يك اعتقاد راسخ نيست بلكه احساسی، الگويي و متاسفانه قابليت

 جوگير! شدن هم هست. البته شايد هم در دوران گذشته نيازی به کاربرد اين کلمه به تعبير فعلي نبوده چون هيچوقت

 جامعه ما اين همه خالی بند نداشته است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 9:14 | لینک ثابت |

 

لنگه‌كفش‌های خبرنگار عراقی كه دو شب پیش به سوی رئیس‌جمهور آمریكا پرتاب شد، در مزاید‌ه‌ای در شبكه اینترنت 500 هزار دلار ارزش‌‌گذاری شد.

این در حالی است كه در اقدامی نمادین بر اساس مزایده‌ای كه در شبكه اینترنت انجام می‌شود این كفش‌ها با قیمت پایه 100 هزار دلار به فروش گذاشته شده است.

 

Dream Land
 
البته بعد از لحظاتی كه از این مزایده گذشت، قیمت این كفش‌ها به 500 هزار دلار رسیده است.

 

Dream Land


این نخستین باری است كه یك شیء ناملموس در اینترنت به مزایده گذاشته می شود، در صفحه‌ای كه این مزایده در آن انجام می‌شود، عكس "منتظر الزیدی" قرار دارد كه كفشش را به سوی بوش پرتاب می‌كند، همچنین عكس دیگری بوش را در حالی نشان می‌دهد كه كفش از روی سرش عبور می‌كند.

 

Dream Land

 

"منتظر الزیدی" خبرنگار شبكه البغدادیه كه در این كنفرانس میان خبرنگاران برای پوشش خبری نشسته بود هنگام دست‌دادن بوش و مالكی كفش‌های خود را به سوی بوش پرتاب كرد، او هنگامی كه نخستین كفش خود را به سوی بوش پرتاب می‌كرد گفت: «ای سگ! این هدیه‌ای از سوی عراقی‌ها به توست؛ این بوسه خداحافظی است.»

وی به سرعت كفش دیگرش را نیز به سوی بوش پرتاب كرد و گفت: این از سوی بیوه‌ها، یتیمان و افرادی است كه در عراق كشته می‌شوند.

بوش كه به این قبیل بدرفتاری مردم با وی عادت كرده بود، با دستپاچگی و به شوخی گفت: «تنها چیزی كه می‌توانم بگویم این است كه شماره كفش این مرد 10 بود.»

وی در ادامه در حالی كه قصد توجیه این نفرت عمومی را داشت برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر، گفت: این كاری است كه مردم در یك جامعه آزاد انجام می‌دهند!

بوش در حالی از این صحنه با عنوان "دموكراسی" و آزادی" نام برد كه خبرنگار پایگاه خبری "آفاق" با تشریح این حادثه می‌گوید: محافظان و نیروهای امنیتی، این خبرنگار عراقی را آن‌قدر كتك زدند كه صدای جیغ‌های وی، دل همه را به درد آورد.

فرستنده :گروه دریم لند

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 1:42 | لینک ثابت |

موفقيت
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند .

آينده
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است . يك مرد تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

ازدواج
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند .

فيلم كمدي
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند .

دست خط
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي " ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

آينه
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان ...

تلفن
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم ."

پذيرش اشتباه
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است .

فرزند
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند .

شستن لباسها
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند . با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند . نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد .

گل و گياه
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد . كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است .

سبيل
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند.. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد ..

پرداخت صورتحساب ميز
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند .

پول
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد .

بگو مگوها
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 10:0 | لینک ثابت |

این عکس توسط یک ایمیل چند روز پیش به دستم رسید. اولش فکر کردم که کار ایادی استکبار و مشتی خود فروخته می باشد. اما حالا که مجبور به خرید ارز شدم فهمیدم که نه...اصلا موضوع هیچ ربطی به استکبار و این حرفها نداره....مساله اصلا شوخی و این حرفها نیست. نرخ ارز در این عکس دقیقا محاسبه شده...تازه اگه دلار هزار تومنی بتونم گیر بیارم که خوبه....

حقیقت گاهی از تلخ هم بدتره...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 15:6 | لینک ثابت |
روز های اولی که به ایران اومده بودم خدمت یکی از اساتید برجسته لنداسکیپ در ایران رسیدم. بعد از اینکه دیدگاه ایشون رو فهمیدم دیگه تصمیم گرفتم اصلا روی کمک اساتید ایرانی هیچ حسابی نکنم. زیرا که دیدم اصلا مثل اینکه هیچ درک و مقصود مشترکی بین یک تز دکترا که دانشجویی در ایران مینویسه با تزی که دانشجوی ایرانی در خارج از ایران (حالا هر خراب شده ای)مینویسه وجود نداره.

تا اینکه تقریبا یکی دو ماه پیش دوباره با دوتا از اساتید خیلی برجسته ایرانی تماس گرفتم. یکی از اونها که پروفسور هست و خیلی هم من رو تحویل میگیره نظرات خوب و کاملا سودمندی داشت و ایشون هم چون خودشون تحصیلاتشون رو در خارج از ایران و البته خیلی سال پیش انجام دادن تمام مراحل و مشکلات یک تز دکترا رو می دونستن. اما از شانس بد این روز ها خیلی گرفتار و بیمار شده و ملاقات های بعدی و کمک بیشتر هنوز ممکن نشده.خدا زود تر شفا بده...

و اما از استاد برجسته بعدی که تقریبا در بعضی زمینه ها از جمله معماری سنتی حرف اول رو میزنه و سالی سه چهار تا کتاب منتشر می کنه....

ایشون هم به واسطه یک نسبت دور فامیلی و حرمت استاد و شاگردی قدیم بنده رو بسیار پاس داشت و جهت راهنمایی سه کتاب به من معرفی کردند. و خیلی قاطع و صریح گفتند که با این سه کتاب میشه دو تا تز دکترا نوشت. ...و هر چی من گفتم آخه چطور ممکنه؟؟؟استادم از من حداقل سیصد رفرنس خواسته...ایشون باز هم صریح و چون موضوع خیلی دوستانه بود گفتن تقلب کن و رفرنس جعلی بده........و همینطور ثابت هم روی حرفشون موندن که با این سه کتاب میشه دو تا تز خوب نوشت...من هم پیش خودم فکر کردم حالا با این سه کتاب اگه نشه دو تا تز نوشت یک بخش از تز رو که میشه نوشت...این بود که شوهر رو برای خرید کتاب فرستادم ....نمیدونستم این قدر گرون شده کتاب....بنده خدا همه رو با چه عشقی خرید. فکر کرده بود الان دیگه تز من با این کتابها تموم میشه....من هم بدو بدو کتابها رو خوندم. یکی از اونها ترجمه شده بود یعنی اصل کتاب رو یک ایرانی به زبان انگلیسی نوشته بود و کتاب موجود در ایران ترجمه کتاب اصلی بود. اون کتاب حقیقتا خوب بود اما نه اونطور که از روش بشه دو تا تز نوشت. و تقریبا مطالبی که به درد من خورد و نوشتم حدود چهار صفحه شد و فکر کنم کلا بتونه دو یا سه پاراگراف تز من رو پوشش بده....بعد که سراغ دو کتاب بعدی رفتم با کمال تعجب دیدم که اونها دقیقا از روی کتاب اولی گپی شدن...بدون اینکه حتی اون رو به عنوان رفرنس ذکر کرده باشن....جالبه که در تالیف هر دوی این کتابها اساتیدی کاملا برجسته سهیم بوده اند ...حتی باورش هنوزم برام سخته...این شد که فهمیدم مثل اینکه:

میان ماه من تا ماه گردون            تفاوت از زمین تا آسمان است

و فهمیدم که چرا ما داریم یا درجا می زنیم یا دور برگردون....

این بود انشای من .....واقعا که زنده باد این اساتید من....اساتید ما....قاطی کردم....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |


رییس انجمن پرستاری ایران پیشنهاد کرد که برای تقویت روحیه بیماران بستری در بیمارستان‌های کشور، حضور یك روحانی در هر بیمارستان ضروری است.

مهدی محرری رییس انجمن پرستاری ایران روز دوشنبه طی مصاحبه‌ای گفت: هنگامی كه فردی بیمار می‌شود، غیر از نیاز به دارو، مراقبت‌های پزشكی و پرستار، به یك فرد روحانی هم كه قوت قلبی برای لحظات سخت بیماری وی باشد، نیاز دارد.

وی گفت: روحانیون به عنوان كارشناسان معنویت، در روزهای سخت بیماری می توانند تسلی بخش خوبی برای بیماران بستری در بیمارستان‌ها باشند.

محرری با بیان این كه در برخی كشورهای اروپایی یك فرد روحانی در بیمارستان حضور دارد تا در صورت نیاز بر بالین بیمار حاضر شود، گفت: جانبازان كشورمان كه برای درمان به كشورهایی از جمله آلمان اعزام شده اند، با حضور یك روحانی در بیمارستان آشنا هستند.

وی گفت: هر چند پرستاران می‌توانند با یك لبخند، امید را به دل‌های بیماران بیاورند، اما هرگز نمی‌توان نقش مهم و پر رنگ یك روحانی در لحظات سخت بیماری را نادیده گرفت و از آن چشم پوشید
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 8:37 | لینک ثابت |
...و خیلی مصمم به راه افتادم. همه با تعجب به من نگاه میکردند. خانمها همه، به جز من که مانتوی آبی به تن داشتم، چادر مشکی پوشیده بودند...

...و من از اینکه هیچ سنخیتی حتی از نظر زبان با هم اتاقی هام نداشتم پکر بودم. هم اتاقی ها هم اصلا من رو نپسندیده بودند و فکر میکنم اونها هم از داشتن یک هم اتاقی با حجابی کاملا سطحی با یک هد فون توی گوش زیاد راضی به نظر نمی رسیدند....

... به حکمت و معنی اصلی حجاب پی بردم....

همونطور که خدا هم توی قرآن گفته حجاب برای اینه که زنان مسلمان مورد اذیت و آزار قرار نگیرن. پس من در هر کجا که باشم باید طوری بپوشم که مورد آزار واقع نشم. در ایران و در جایی که من زندگی میکردم همون مانتو و روسری کفایت میکرد ولی در عربستان چادر هم کافی نبود...ادامه ماجرا

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 2:14 | لینک ثابت |
سلام باز هم مقایسه ایران و مالزی در مورد دو موضوع مشابه.

در کوالالامپور حدود چهار پنج ماه با قطار شهری به دانشگاه میرفتم. برای رسیدن از خیابان امپنگ که در واقع خونه ما اونجا قرار داشت تا سردانگ که محل دانشگاه ما بود، لازم بود چندین بار قطار عوض کنم. معمولا زمان رفت و آمد های من بدترین زمانهای ممکن و زمان پیک حمل و نقل مسافر بود. یکی دو بار پیش اومد که به علت ازدحام سوار قطار نشدم و منتظر قطار بعدی موندم ، که خیلی زود و به فاصله زمانی کمتر از 10 دقیقه رسید. اما خط دیگری که با اون از سردانگ به بندر تاسیک سلاتان و یا بلعکس سفر میکردم و خط کامیوتر نام داشت، کمی بی کلاس تر از خط ال ار تی بود و معمولا مخصوصا در ساعات بعد از 7 شب تاخیر داشت. که این تاخیر مودبانه به اطلاع مسافرین میرسید و از اونها عذر خواهی میشد. در کوالالامپور من حتی ساعت یازده شب هم با قطار مسیر برگشت رو طی کردم. مثلا شبی که در دانشکده مراسم افطاری داشتیم و اون شب بود که من ساعت حدود 9.35 در ایستگاه کامیوتر سردانگ بودم و قطار با تاخیر، ساعت 10 رسید و من تا دو تا خط دیگه قطار عوض کردم، حدود یازده و ربع بود که به ایستگاه امپنگ رسیدم. و از همون جا هم با اتوبوس به خونه رفتم. در طول این مسیر هیچ احساس نا امنی نکردم . و اما از متروی تهران....در مدتی که ما نبودیم پیشرفت های زیادی اینجا اتفاق افتاده چون به طور کلی فقط کافیه شما دو روز پاتون رو از ایران بیرون بذارین، تا وقتی برگشتین ببینید که مثل اصحاب کهف شدین و در ایران همه چیز زیر و رو شده...البته به صورت سیر نزولی و برگشت به عقب یا همون "دور برگردون" که بعضی ها از قدیم استادش بودن...

بگذریم...بالاخره به سلامتی و کوری چشم حسود و بخیل....ایستگاه متروی شهرک اکباتان راه اندازی شده و فاصله خونه ما تا این ایستگاه دقیقا پیاده، ده دقیقه راه می باشد. این شد که من و همسر مهربان تصمیم گرفتیم که یک روز صبح بعد از اینکه نور دیده رو به مدرسه فرستادیم،طی مراسم با شکوهی به بازار تهران رفته و خریدی داشته باشیم. این بود که ساعت حدود یک ربع به 8 در ایستگاه مترو حاضر شدیم. تا ساعت 8.30 ایستادیم و چون همه جا رو با سنگهای گرانیت گرون قیمت پوشانده بودن...زیر پامون علف هم سبز نشد که کمک حال محیط زیست بشه...داشتیم نا امید میشدیم که برگردیم،که اعلام کردند که قطار با تاخیر وارد میشود و ما باز هم موندیم. دقایقی بعد یک قطار با سرعت حدود 10 کیلومتر در ساعت ، بدون توقف از خط قطار های تند رو گذشت. در حالیکه مردم توش مثل ساردین شده بودن و بعضی ها به طرز خنده داری به شیشه چسبیده بودن....منتظر قطار بعدی شدیم و شوهرم از من خواست که رضایت بدم و در واگن مخصوص خواهران سوار بشم...قطار که رسید ما هم مثل بقیه به حالت کاملا فشرده در اومدیم و فکر میکنم که ساعت 9 بود که این قطار کاملا سریع السیر با همون سرعت استثنایی حرکت کرد. فکر میکنم اگر ما فاصله ایستگاه اکباتان تا ایستگاه صادقیه رو خزیده بودیم،زودتر میرسیدیم....به محض ایستادن قطار صدای نعره، عربده،فحش، هو کشیدن...در فضای ایستگاه طنین انداخت و مردم با فشار و هیاهویی وصف نشدنی از قطار پیاده شدن. عده ای جوون با هم نعره میکشیدن و واقعا من که داشتم از ترس می مردم و دست داود رو سفت گرفته بودم...توی ایستگاه برای ایستادن هم جا نبود چه برسه سوار شدن به قطار...به گوشه ای رفتیم و منتظر شدیم و بعد از اینکه دو سه تا قطار رفت و از ازدحام کمی کاسته شد، ما هم کم کم به خودمون جرات دادیم و سوار شدیم. البته باز هم من در واگن مخصوص خواهران سوار شدم...بالا خره زحمتتون ندم رسیدیم و همینطور منظره های دعوا و کتک کاری و فحش و فحش کاری بود که میدیدیم و فکر کنم اگر یک نفر بخواد دایره المعارف کاملی از فحش فارسی تهیه کنه ، میتونه سفری با متروی تهران داشته باشه....

موقع برگشت، واگن خواهران خلوت تر شده بود و فضایی برای خواهران دستفروش فراهم شده بود که از انواع لباسهای زیر و رو و بالا و پایین رو در معرض فروش قرار داده بودند....همچنین خواهران فالگیر و خواهران گدا ...و من با خودم فکر میکردم که واقعا اینها به کنار....خودشون یک جوری دارن امرار معاش میکنن....خوبه ما همه دست به دست هم بدیم و به فکر تامین آتیه کودکان فلسطینی و خواهران خوش بر و روی لبنانی باشیم...بیچاره ها مورد ظلم واقع شدن ....شکر خدا در ایران وضع همه خوبه...ملالی نیست جز خریت شدید...که اون هم به این زودی ها مرتفع نخواهد شد...

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 21:34 | لینک ثابت |

 


فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 8:10 | لینک ثابت |

 

ممنون از آقای پروا برای ارسال این مطلب 

روزي روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود .

پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست غزير

دو ونسزو مي پرسد : منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است .

بله كاملا همينطور  است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم .

 

نقل از كتاب « بهترين قطعات ادبي»

 

 

كمتر بترس، بيشتر اميدوار باش

كمتر ناله كن ، بيشتر نفس بكش

كمتر حرف بزن، بيشتر بگو

كمتر متنفر باش ، بيشتر عشق بورز

و در اين صورت است كه تمامي چيزهاي خوب جهان از آن تو خواهد بود.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 2:23 | لینک ثابت |
چقدر هم خوشحاله...

ممنون از لیلا برای ارسال تصاویر....اما چون دختر خانمها بد حجاب بودند از ارائه تصاویر بیشتر معذورم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 0:49 | لینک ثابت |

تست روانشناسی جالب:

از میان 9 شكل زیر ، تصویر مورد علاقه خود را انتخاب كنید . توجه داشته باشید كه رنگ و شكل ، هر دو برای شما خوشایند باشند

 

تصویر شماره 1

 

'معقول و سازگار'

در زندگی به رفتار و عشق ساده و بی پیرایه اهمیت می دهید. دیگران به شما اعتماد می کنند. به دوستان نزدیک خود امنیت و آرامش می دهید. اطرافیان به عنوان شخصی خونگرم و با محبت شما را تحسین می کنند.. از موارد پیش پا افتاده و کلیشه ای دوری می نمایید. لباس و پوشش شما ساده ولی آراسته است.

 


 

تصویر شماره 2

'تحلیل گر، قابل اعتماد و متکی به خود'

حساسیت کنونی شما همیشگی است. همیشه تمایل دارید که اطراف خود را با چیزهای زیبایی محصور کنید تا مورد توجه دیگران قرار گیرید. فرهنگ نقش مهمی در زندگی شما دارد..
خود را با وقار و کم نظیر می دانید و به سطح فرهنگی افرادی که با آنها در ارتباط هستید، اهمیت می دهید.

 


 

تصویر شماره 3

'آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط'

عاشق زندگی آزاد هستید و سعی می کنید که حداکثر استفاده و لذت را ببرید. اعتقاد دارید که هر فرد فقط یک بار زندگی می کند. نسبت به مسائل مختلف بسیار کنجکاو و صادق هستید هیچ چیز برایتان بدتر از مقید بودن و محدود کردن نیست. همیشه آماده و مشتقاق رویدادهای غیر منتظره هستید.

 


 

تصویر شماره 4

'مستقل و نامعلوم'

خواستار زندگی آزاد و بدون وابستگی هستید تا خودتان مسیر زندگی را مشخص سازید. تمایل هنرمندانه ای در کار و فعالیت های خود دارید. به آزادی خود اعتقاد دارید و بعضی اوقات کارهایی می کنید که برخلاف موردی است که از شما انتظار می رود. شیوه زندگی شما بسیار فرد گرایانه است. برطبق عقاید و باورهای خود زندگی می کنید و از تقلید خوشتان نمی آید.

 


 

تصویر شماره 5

'دورن گرا ' احساس و متفکر'

ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید

 


 

تصویر شماره 6

'عمل گرا، مطمئن به خود و ماهر'

مسئولیت زندگی خود را به عهده می گیرید و به رفتار و کار خود بیشتر از شانس اهمیت می دهید. مسائل مختلف را به صورت عملی و ساده حل می کنید. نگاه واقع بینانه ای به اتفاقات روزمره زندگی دارید و سعی دارید مسائل را بدون تزلزل حل کنید.

 


 

تصویر شماره 7

'آرام و محتاط'

شما شخص بی تکلف، راحت و محتاطی هستید. به راحتی دوست پیدا می کنید  اما از خلوت خود لذت می برید. بعضی اوقات دوست دارید تنها باشید تا به معنای واقعی زندگی بیندیشید و لذت ببرید. به آرامش احتیاج دارید، بنابراین به مکان های مخفی زیبایی می روید. اما  گوشه گیر نیستید با این کار آرام می شوید و سپاسگزار زندگی خواهید بود.

 


 

تصویر شماره8

'عاطفی ، خیال پرداز و احساساتی '

شخصی بسیار حساس هستید. از دید منطقی و عاقلانه به مسائل نمی نگرید. احساس تنها چیزی است که برایتان مهم است. همچنین رؤیا و آرزو در زندگی تان با اهمیت می باشد. نسبت به افرادی که احساسات و عواطف را نادیده می گیرند و فقط منطق برایشان مهم است، بی اعتنا هستید، و اجازه نمی دهید که احساسات و روحیه شما محدود شود.
 


 

تصویر شماره 9

'فعال و اجتماعی '

به ریسک در زندگی علاقه مندید. دوست دارید کارهای متفاوت و جالبی انجام دهید و یا از دیگران بیاموزید. از یکنواختی زندگی بیزارید و دوست دارید نقش فعالی در کارها داشته باشید مایلید در همه کارها پیشقدم باشید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 16:22 | لینک ثابت |
در حالی که دوستان گرامی مشغول سیر و سفر در کشورهای نزدیک مالزی از جمله فیلیپین می باشند....مینا هم به دستور استاد گرامی مشغول تهیه عکس و گزارش از باغهای ایرانی می باشد...این هم عکسهایی از باغ فین در مقایسه با جاهای دیگه دنیا...

by Mina Kaboudarahangi 

by Mina Kaboudarahangi

by Mina kaboudarahangi

by Mina Kaboudarahangi

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 8:36 | لینک ثابت |
معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 8:45 | لینک ثابت |
فرستنده:ندا ماندگاران

جهان: شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.

دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.

شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...

علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .

نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 16:8 | لینک ثابت |

 

یک تحقیق علمی‌در رابطه با ساندویچ نشان می‌دهد روش خوردن شما می‌تواند بیانگر احساسات درونی شما باشد.


کدام یک از روش‌های زیر را برای خوردن ساندویچ در نظر می‌گیرید؟

1. ساندویچ خود را به قطعات کوچک تر تقسیم می‌کنید؟

2. ساندویچ خود را دو لقمه می‌کنید؟

3. ساندویچ خود را آرام و با اشتهایی وصف ناپذیر می‌خورید؟

4. همیشه ساندویچ خود را نصف کرده و باقی مانده را در بشقاب می‌گذارید؟

5. ساندویچ خود را کاملاْ باز کرده و محتویات آن را تنها با تکه ای نان می‌خورید؟


۱. چنانچه ساندویچ خود را به قطعات کوچک تر تقسیم می‌کنید :

فردی منظم، حساس، دقیق و عاطفی هستید. در واقع نظم در زندگی شما حرف اول را می‌زند. دیگران به خوبی می‌دانند که از چه جایگاهی باید با شما وارد سخن شوند. گذشت شما در زمینه‌های مختلف زبانزد خاص و عام است. صبر و استقامت از دیگر ویژگی‌های شماست.

دیگران برای انجام کارها و رفع نیازهای روزمره خود روی شما حساب می‌کنند.

 

۲. چنانچه ساندویچ را دو لقمه می‌کنید :

شما ظاهراً فردی عجول و نسبتاً خشن بوده و این خصوصیت راحتی در غذا خوردن را نیز نشان می‌دهد. ظاهراً خیلی از خودتان مطمئن هستید و می‌توان گفت که در اکثر اوقات به خاطر عجول بودنتان بدون مشورت با دیگران تصمیم می‌گیرید که در بسیاری از موارد عواقب آن را نیز متحمل می‌شوید. معمولاً شما فرصت رسیدگی به حرف و سخن دیگران و یا حتی خود را ندارید، که این نیز ناشی از همان عجول بودن ذاتی شماست.

 

۳. چنانچه ساندویچ خود را آرام و با اشتهایی وصف ناپذیر می‌خورید :

به راحتی با دیگران دوست می‌شوید و خوشرو و دست و دلباز هستید و به رای و نظر فرد مقابل احترام می‌گذارید و از درگیر شدن با اطرافیان پرهیز می‌کنید، آرامش خاصی دارید و دیگران از بودن در کنار شما احساس لذت می‌کنند.

 

۴. چنانچه همیشه ساندویچ خود را نصف کرده و باقی مانده آن را در بشقاب می‌گذارید :

آینده نگری و نگاهی به فردا داشتن از ویژگی‌های شخصیتی شماست.
در هر زمینه‌ای و برای اقدام در مورد هر مساله ابتدا به عواقب آن اندیشیده و با مروری به آینده حال را برنامه ریزی می‌کنید. مصمم و هوشیارید و نسنجیده حرف نمی‌زنید. دیر با کسی دوست می‌شوید اما دوستی هایتان پایدار است.

 

۵. چنانچه ساندویچ خود را کاملاً باز کرده و محتویات آن را تنها با تکه‌ای نان می‌خوردید :
شخصیتی قابل احترام دارید. سعی می‌کنید هیچ گاه به دنبال کارهای بیهوده نروید. نگاه گیرا و نافذ شما می‌تواند مخالفانتان را به سرعت سر جای خودشان بنشاند. بخش بسیار قوی و ممتاز شخصیت شما آن است که قادرید از جنبه‌های ناچیز و مادی فراتر رفته و ماورای آنها را نیز ببینید. انرژی شما برای یافتن دوستان جدید و کم نظیر نیز مثال زدنی است. در حل مشکلات بسیار ماهر و زبر دست بوده و عاشق رقابت سالم با دیگران هستید.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 10:48 | لینک ثابت |

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند. يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: متشکرم! از طرف مادر زنت. زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: "متشکرم! از طرف مادر زنت 


نوبت به داماد آخرى رسيد زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود. پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى "پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: "متشکرم! از طرف پدر زنت

فرستنده: نازنین

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:1 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 7:36 | لینک ثابت |
فرستنده: آقای پروا

ملتي که هویت خود را از دست بدهد یکپارچگی، اعتماد به نفس و قدرت و پیشرفت خود را از دست می دهد
بهتر نیست دولتمردان ما بجای انگولک به مسائل تاریخی دیگران و کشف واقعیت هولوکاست مراقب باشند هویت و تاریخ و ادبیات و علم ما به باد نرود؟

بنیاد جهانی ویکی پدیا، ده شخصیت بزرگ هزاره دوم را که بر جهان اثر گذاشتند، معرفی کرد. یوهان سباستین پری باخ، مدیر این موسسه اعلام کرد، به هر کدام از کشورهایی که دانشمندان آن جایزه «ویکی سال» را دریافت کنند، ده میلیون دلار جایزه اهدا می‌کند.

براساس اعلام این موسسه جهانی، ده شخصیت برتر هزاره قبل چنین معرفی شدند:


آلبرت اینشتین، ریاضیدان آمریکایی

بیل گیتس، مخترع آمریکایی

مولوی، شاعر و ترانه‌سرای اهل ترکیه!!!!

زکریای رازی، دانشمند بزرگ عرب!!!!!

حکیم عمر خیام، دانشمند بزرگ افغانی!!!!!

اسحاق نیوتن، دانشمند بزرگ انگلیسی

ابن سینا، دانشمند و پزشک عربستان سعودی!!!!!

فردوسی طوسی، شاعر بزرگ روسی

فردریش نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی

دکتر کامران وفا، فیزیکدان بزرگ آمریکایی!!!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 1:5 | لینک ثابت |

.
علت قبول نشدن در کنکور!؟!؟ و درس نخوندن های همه....


چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است كه به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یك فرد نرمال مشكل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است كه جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد كه جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفنی لازم است. چرا كه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 7:51 | لینک ثابت |
فرستنده:ندا

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
 
گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 8:29 | لینک ثابت |
 

 

 
بله درست شنیدید، گوگل برای خود یک کشور خرید! این کشور که البته تنها یک جزیره است قرار است تا ماه آینده به مقر اصلی این غول رسانه تبدیل شود با ما در نگاهی به این رخداد و جذابیت های این جزیره برای گوگل و کارکنانش همراه شوید.

پس از خبرهای هیجان انگیز کمپانی گوگل که این روزها نام آن را در همه جا می شنویم این بار خبری کاملا متفاوت و اندکی باور نکردنی از این موتور جستجو منتشر شده است. گوگل با بررسی چندین جزیره مختلف در نقاط مختلف دنیا بلاخره حزیره Gogooroa واقع در اقیانوس آرام را برای انتقال تمامی مستقلات خود به آن انتخاب کرد.


 
   این جزیره کوچک و بسیار زیبا از دو جهت جذابیت ویژه ای برای گوگل دارد که مهمترین آنها بدون شک ظاهر خاص این جزیره است جائیکه این جزیره در نگاه از بالا کاملا به فرم حرف G آنهم از نوع بزرگ آن است که برای گوگل بسیار اهمیت دارد. جذابیت دوم این جزیره که اتفاقا اهمیت آن از اولی نیز کمتر نیست، دامنه ویژه اختصاص یافته به این منطقه در اینترنت است جائیکه بر سیاق .us در آمریکا و .uk در انگلستان، به Gogooroa علامت اختصاری .go تعلق می گیرد که این نیز برای گوگل موفقیت فوق العاده ای محسوب می گردد و از قرار معلوم صفحه اول این جستجو گر در آینده نزدیک به google.go تغییر خواهد کرد. البته قرار است نام این جزیره پس از نقل مکان گوگل از Mountain View در کالیفرنیا به آن به Googland تغییر یابد.      البته این پایان ماجرا نیست و جالب است بدانید که پس از نقل مکان گوگلی های به این نقطه از دنیا "اریک اشمیت" مدیر عامل گوگل رسما بعنوان رئیس جمهور Googland انتخاب می گردد و "سرگئی برین" و "لاری پیج" که هر دو از موسسان گوگل محسوب می شوند بعنوان نخست وزیر در بخش های تجارت خارجی و تکنولوژِی این کشور مشغول به کار می شوند!! خبر جالب دیگر در این زمینه شنیده شدن نام "بیل گیتس" بعنوان وزیر تحقیقات، توسعه و رقابت است که البته تلویحا توسط جناب گیتس با اعلام آنکه به شنا علاقه ای ندارد و کوهستان را ترجیح می دهد رد شده است.  

    زیبائی های این جزیره همانند دیگر نمونه های آن در اقیانوس آرام وصف ناشدنی ست و لذتی که کارمندان گوگل از بودن در این جزیره احساس می کنند غیر قابل تصور است اما جذابیت های دیگری که پیرامون این جزیره برای گوگلی ها بوجود خواهد آمد قانونی ست که از هم اکنون به روشنی در رابطه با آن صحبت می شود و آن نیز رویائی به نام نپرداختن مالیات در این جزیره است و گوگلی ها می توانند با درآمد افسانه ای خود تا می توانند زندگی را به کام خود شیرین کرده و یک سنت مالیات نیز نپردازند (البته لذت این امر برای ما که نمی دانیم مالیات چه درختی ست قابل درک نیست).

  

    در این جزیره برای هر گوگلی خانه ای رویائی ساخته می شود که گذشته از موارد معمول حتما باید دارای یک آکواریم بزرگ در خانه و یک ماهی گرمسیری بروی میز کار باشد. همچنین هر گوگلی می بایست حداقل 20 درصد از زمان کارکرد روزانه خود را به ماهیگیری اختصاص دهد و حتی قرار است کلکسیونی از ماهی های زیبای صید شده از این منطقه به نمایش گذاشته شود.

 غذای اصلی ساکنان Googland ماهی خواهد بود که منبع سرشاری از فسفر و امگا 3 بوده و در سر ذوق آوردن اهالی گوگل و افزایش هوش آنها موثر خواهد بود، استراتژی که گوگل در رقابت با سایر رقبا بروی آن حساب ویژه ای باز کرده است و بلاخره گوگلی ها در این منطقه به تمرین رقص های ساکنان محلی این ناحیه نیز خواهند پرداخت. اما شاید اولین سوالی که پس از خواندن سطور فوق به ذهن خطور می کند چگونگی نگه داری 15000 سرور و دیتا سنتر گوگل در این جزیره کاملا مرطوب و خاص است. پاسخ به این سوال بر بهت خوانندگان کاملا می افزاید چرا که گوگل قصد دارد تمامی سرور های خود را در زیر آب و در یک تالاب داخل جزیره قرار دهد امری که گذشته از مسائل فنی دلائل امنیتی فراوانی نیز دارد از جمله آنکه دسترسی به این بخش تنها از طریق غواصی در زیر آب امکان پذیر است. 

   دیگر اخبار بدست آمده از این گزارش حاکی از آن است که گوگل به دنبال خرید پنج جزیره دیگر به شکل های O O G L E در پنج قاره جهان است که بدین ترتیب و با عملی شدن این رویا نگفته پیداست که چه اتفاقی برای دیگر رقبای گوگل خواهد افتاد.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 18:13 | لینک ثابت |
ادامه مطلب

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 14:7 | لینک ثابت |
فرستنده:لیلا

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ...

 

روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟!

هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!!

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

 

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!

گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!
 
گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!

با درماندگی گفتم: آره.....نه...نمی دونم !!!

 

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

 

حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم....به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 9:13 | لینک ثابت |

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از

میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته

بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها

 نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل

را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش

گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن

کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف

نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره

و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با

یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به

داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید

و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه

بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با

چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در

حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید

 

 

چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  اعمال  کرد!

ممنون از نازنین برای ارسال این مطلب

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 8:21 | لینک ثابت |

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

  روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .


بلند آسمان جایگاه من است

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 10:9 | لینک ثابت |

يك تست ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات ان پاسخ دهيد
سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد.صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟
............ ......... ......... ....
جواب ها
جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.
جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتور و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.

جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 7:41 | لینک ثابت |
 

  روز های آخر ثبت نام کاروانهای حج بود. من و داود برای خرید رفته بودیم که تلفن من زنگ خورد. گوشی رو که برداشتم کسی با لهجه غلیظ عربی سلام و احوال پرسی کرد. و ادامه داستان...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 7:58 | لینک ثابت |
گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.  عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری"   !!!!

 

فرستنده:لیلا اکرمی

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 8:11 | لینک ثابت |
معمولا در زندگی من، اتفاقات مهم از یک شوخی شروع میشن...من شوخی شوخی به دانشگاه رفتم، درس خوندم، ازدواج کردم و حتی همین ادامه تحصیل من هم که الان برای خودم و همه اینقدر جدی شده، از یک شوخی شروع شد...به نظر من حتی خدا هم من رو شوخی شوخی آفرید که ببینه چی میشه....

مکه رفتن و به قول معروف حاج خانم شدن من هم از یک شوخی شروع شد. همونطور که قبلا توی صفحه خاطراتم نوشتم، من تا قبل از اینکه به حج تمتع برم سه بار حج عمره رفته بودم. این سه سفر برای من جنبه تفریحی داشت هرچند که از هر کدوم اونها درسهایی هم گرفته بودم....اما این بار همه چیز فرق داشت و این مطلب رو نوشتم برای همه کسانی که یا مثل من فکر میکنن و یا مثل من فکر نمی کنن....

(البته چون این مطلب طولانی است به صورت سریال نوشته میشود)

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 22:39 | لینک ثابت |

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

 

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است

 

 زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

 

( مونتسکیو)

  


خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است

و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند

( گوته)

   

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد

 همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد

( ابراهام لینکلن)  


برای نیل به خوشبختی هیچ راهی خطاتر از

 لذت طلبی و کوشش برای درک عیش و نوش و خوشیهای عالم نیست

( ارتور شوپنهاور)

   

غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است

که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست

( موریس متر لینگ)

   

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم

دیگران را از آن بر خوردار کنیم

( کارمن سیلوا)

 
خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید

 من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید

( درایدن)

   

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند

 مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید

( لناو)

 
انسان در اغوش خوشبختی ،خوشبختی را جستجو میکند

( دشتی)

   

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند

 خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است

( اندره موروا)

   

یکی از راههای خوشبختی این است که

شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشی

( هرشل)

   

به دست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است

 اما چیزی را که برای به دست آوردن آن تلاش نمی کنیم خوشبختی است

( لوسیا)

 
انسان برای خوشبختی خلق شده و خوشبختی از راه کار مفید حاصل میشود

( ساموئل اسمایلز)

 
به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید

( ساچل پیچ)

 
خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم

( اوسکارو ایلد)

   

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد

 بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد

( ویلیام شکسپیر)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 7:20 | لینک ثابت |

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد

Dream Land GROUP

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 7:40 | لینک ثابت |
 داستانی واقعی...

  این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌بردهمیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آیدوجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 21:18 | لینک ثابت |

 

سایت خبری ایران: یک مامور سابق پليس روسيه با تشکيل فرقه اي ادعا کرده است که وي "مسيح جديد" در دوران معاصر است.به گزارش سرویس دین و مذهب سایت خبری ایران(www.IranNewsAgency .com)، اين فرد که "ويساريون" نام دارد هم اکنون داراي چند هزار پيرو در کوه هاي روسيه است."ويساريون" که نام اصلي وي "سرگئي توروپ" است در سال 1991 اقدام به تشکيل يک فرقه جديد در روسيه کرد که اعضاي آن بعدها با ترک خانه و کاشانه خود يک شهر جديد در کوهپايه هاي روستاي "پتروپاولووکا" واقع در 30 مايلي جنوب شرقي شهر کراسنويارسک روسيه تشکيل دادند.کليساي ارتودوکس روسيه معتقد است فرقه هايي همچون فرقه "ويساريون" که بعد از فروپاشي شوروي سابق به طور قارچي در اين کشور رشد کردند سلامت اخلاقي جامعه را به خطر مي اندازند و در نتيجه خواستار ممنوعيت فعاليت آنها شده است.

 

masih1_400

masih2_400_01

masih6_400

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 9:38 | لینک ثابت |
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
 
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد ..»
 
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .
 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 8:16 | لینک ثابت |
 
business article