تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
از بیرون صدای ترقه میاد و ما امشب از خونه بیرون نمیریم چون احساس خطر میکنیم. خنده داره که به جای اینکه یک جشن و آیین سنتی برای همه نمادی از شادی و هیجان باشه بیش از هر چیز تداعی کننده حس خطر شده. به مغازه ها ابلاغ شده  که باید از ساعت چهار بعد از ظهر تعطیل کنند.

ملیکا خوشحاله که امسال توی خونه خودمونه چون میگه اینجا کمتر صدای ترقه میاد پارسال که خونه مامان من بوده گویا از صدای انفجار ترقه ها خیلی ترسیده...یادم میاد برای ما وقتی به این سن و سال بودیم چهار شنبه سوری تداعی کننده خطر و وحشت نبود...همه دور اتش می رقصیدن و آجیل میخوردن و شاد بودن ....البته اون موقع هم این جور مراسم باید دور از چشم نیروهای انتظامی انجام میشد چون نشانه ای از آتش پرستی دوران زرتشت به شمار میرفت....و حالا نمیدونم این ترقه بازی های احمقانه سمبل چی هست....

پارسال چهارشنبه سوری در ایست لیک بودم و دلم به شدت برای ملیکا شور میزد...با اینکه میدونستم مامان مراقبشه اما باز هم حال خوبی نداشتم. اما بچه های هم سن و سال ملیکا در ایست لیک شب خوبی رو داشتند و همه دور آتش حلقه زده بودند و آواز میخوندن....نمیدونم دیگه چی باید بنویسم...چقدر برای بچه های اینجا ....بچه های اونجا....بچه های ایرانی متاسفم.....

خواهرم برای من ایمیلی در مورد چهارشنبه سوری و مراسم قاشق زنی و فال و اینها فرستاده بود...از ملیکا خواستم تا ایمیل رو به دقت بخونه تا با ایینهای زیبا و از دست رفته این کشور آشنا بشه....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 9:10 | لینک ثابت |
آرزو میکنم یک دست دیگه هم داشته باشم یا اینکه یکی از دستام اونقدر دراز باشه که بتونم از طبقه پایین اون رو تا طبقه بالا دراز کنم و مجبور نباشم روزی صد دفعه این پله ها رو بالا پایین کنم ...اگه نمیشه اقلا دوتا گوش دیگه هم به من بده خدا که حرفهای همه رو بتونم بشنوم...از گله ها گرفته تا نصایح صد تا یه غاز و حرفهای تموم نشدنی ملیکا و .....یا یک مچ پای سالم که از بالا پایین کردن پله ها درد نگیره و نمیدونم شاید یک کله دیگه که کاملا پوک باشه (یعنی از این هم که الان هست تهی تر) که هیچی نفهمه و فکر نکنه...........فکر میکنم این یکی حلال همه مشکلات باشه و با داشتنش به بقیه اعضای یدکی احتیاجی نباشه.....آره...آرزو میکنم که از مخ راحت باشم....یکی نیست بگه نه که نیستی....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 0:41 | لینک ثابت |
چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. دیل کارنگی
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و دوم اسفند 1388 ساعت 9:23 | لینک ثابت |
فکر میکنم آخرش مجبور بشم این سگ اخلاقی رو به شکل یک سریال نود قسمتی بنویسم...آخه تمومی نداره و وقتی فکر میکنم میبینم هزار ماشالا توی کشورمون برای سگ اخلاق شدن موضوع کم نداریم که هیچ زیاد هم داریم و تنها چیزی که توی این آشفته بازار پیدا نمیشه شادی و دلیلی بر شاد بودنه....

و اما غیر از زنگ بی موقع تلفن موارد دیگری هم هستند که میتونن موجب به حرکت در آمدن چرخه سگ اخلاقی بشوند مثل مواردی که هنگام رانندگی پیش میان. یک دسته مربوط به انواع و اقسام خانمهایی میشه که روی اعصاب میرانند و دسته دوم مربوط به آقایونی میشه که میتونند روی اعصاب تک چرخ هم بزنند. که باز هم این دو گروه تقسیم به زیر گروههای فراوانی میشوند که شمار همه اونها از حساب خارجه و در این بحث نمیگنجه ....ولی میشه به چند گروه مهمتر اشاره کرد: گروهی از خانمها یا آقایون تازه گواهینامه گرفته اند و برای گرفتن فرمان اتومبیل نه تنها از دو دست که بلکه از دو پای خودشون هم کمک میگیرند و فکر میکنند باید چهار چنگولی به فرمون بچسبند و با سرعتی حدود چهل کیلومتر در لاین سرعت اتوبان برانند...چون بلد نیستند در لاینهای دیگه حرکت کنند....و شما دارید با سرعت صد کیلومتر در لاین سرعت حرکت میکنید که ناگهان مجبورید بزنید روی ترمز و ....سگ اخلاق بشید....

گروه دیگه خانمها یا آقایان جوان راننده شدن تا فقط حس بگیرن و وقتی پشت فرمون ماشین قرار میگیرند فکر میکنند چشم همه جهان بهشون دوخته شده و یا کاپیتان هواپیمای کونکورد هستند و یا چه میدونم کاندیدای اسکار و....کذا و کذا....این دوستان هم به قدری توی حس هستند که رانندگی از یادشون میره و مثلا یادشون میره که ترمز کنند یا اینکه راه بیفتن و به جای اینکه حواسشون به کار خودشون باشه مشغول رد و بدل کردن آمار میباشند....یا توی ماشینهای دیگه چشم میندازن و یا صدای ضبط صوت ماشین رو تا آخرین حد زیاد میکنند و تیکاف و دستی و لایی کشیدن توی اتوبان و ....خلاصه هر کاری میکنن که " آقا منو ببین"....و باز هم شرایطی رو برای سگی یاد کردن از پدر و مادر هاشون برای شما فراهم میکنند....

گروه دیگه رانندگان اعم از زن و مرد خیلی وقته که راننده بودن و در واقع میشه گفت تاریخ مصرفشون گذشته و اونها دیگه برای خودشون بد آفتی میشن توی خیابون و دیگه....ولش کنید ....آدم جرات هم نمیکنه پشت سرشون بوق بزنه....طرف خدای نکرده سکته میکنه و شرش گردن گیر میشه....

به هر حال یکی از راههای مبارزه با سگ اخلاقی اجتناب از سفر های درون شهری و حتی برون شهری است....بهتره همه کنج عزلت اختیار کنیم تا کمتر دچار این حالت بشیم.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ساعت 21:54 | لینک ثابت |
 

 فرستنده: ندا

1. این بستگى دارد به ...... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

2. نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است. یعنى: دستگاه كار مى كند و این براى ما تعجب انگیز است!

3. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

4. كاملا انجام شده یعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ریزى شده !

5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ایم!

6. پروژه بدلیل بعضى مشكلات دیده نشده، كمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاكنون روى پروژه دیگرى كار مى كردیم!

7. ما پیشگویى مى كنیم..... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

8. این موضوع در مدارك علمى تعریف نشده. یعنى: تاكنون كسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فكر نكرده است!

9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سیستم بدون نقص كار مى كند. یعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!

10. تمام انتخاب اولیه به كنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى كه این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!

11. كل كوشش ما براى اینست كه مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم كه هر چه كه به مشترى بدهیم راضى مى شود!

12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: كه تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را كسى از میان تیم كارفرما پیدا كنیم!

13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه كنیم!

14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش كنید، الان به اندازه كافى مشكل داریم!

15. حالا ما آماده ایم صحبتهاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت كنید كه البته تاثیرى در كارى كه ما انجام خواهیم داد ندارد!

16. بعلت اهمیت تئورى و عملى این موضوع...... یعنى: بعلت علاقه من به این موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

19. ثابت شده كه .... یعنى: من فكر مى كنم كه .....!

20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم كرد. یعنى: ازجزئیات كار اصلا اطلاع ندارید

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 ساعت 15:1 | لینک ثابت |
  فرستنده: ندا


 

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
:مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد

 

-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي  مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب  آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 ساعت 12:43 | لینک ثابت |
این رو معمولا میشنویم که یک نفر حسابی سگ شده بود و یا اون روی سگ من رو بالا آورد و یا اینکه فلانی سگ اخلاقه و از این دست صحبتها که راجع به قضیه سگ و اخلاق میشه. در مورد من هم متاسفانه این قضیه خیلی زود زود پیش میاد که بی دلیل یا با یک دلیل موجه بد جوری سگ میشم و البته وقتی مساله ریشه یابی میشه آخرش معلوم میشه که سگ اخلاقی من بی دلیل نبوده. حالا از اونجایی که در این مورد تجربه خوبی دارم براتون میگم که اصلا سگ اخلاقی چیه و ریشه اون کجاست؟....سگ اخلاقی به حالتی از انسان اطلاق میشود که انسان در اون حالت حتی با خودش هم درگیر میشود و دلش میخواد که از همه کسانی که دور و برش هستند یا حتی نیستند خرده بگیره و بهشون بد و بیراه بگه و یا به عبارتی پاچه گیری کنه...و تا حالا برای این مرض دلیل علمی و یا شفای دارویی تجویز نشده اما بعضی اوقات با همون پاچه گیری مساله تموم میشه و گاهی اوقات بعلت شرایط ویژه اجتماعی و ملاحظات فامیلی امکان پاچه گیری نیست و در این صورت یا از کسانی که دم دست هستند پاچه گیری میشه و یا اینکه نمیدونم سرت یک روز کامل درد میگیره...اما معمولا آدمیزاد صبح شاد و شنگوله تا اینکه یک کسی بیخودی باعث به هم خوردن آرامشش میشه و اونوقت چرخه سگی به راه می افته ...گفتم چرخه چون واقعا سگی از بین رفتنی نیست بلکه از سویی به سوی دیگر و از شخصی به شخص دیگر منتقل میشه...و برای من متاسفانه همیشه منشاء سگی وقتیه که بعد از ظهر خیلی خسته هستم و میخوام یک چرت کوتاه بزنم و تلفن درست در لحظه ای که تازه خوابم برده زنگ میزنه...و فقط خدا میدونه که چند هزار تا بد و بیراه نثار تلفن و کسی که زنگ زده و خودم و زمین و زمان میکنم تا تلفن رو بردارم و بعدش هم تا شب سردرد میگیرم و سگ میشم...به هر حال این یک مطلب آموزشی اخلاقی بود دوستان....لطفا همیشه قبل از تلفن کردن به هر کسی به ساعت نگاه کنید....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 ساعت 20:27 | لینک ثابت |

خیلی خیلی خستم به طوری که دیگه نمیتونم روی پاهام بایستم .... چقدر سخته آدم بزرگ بودن، مامان بودن، درس خوندن، مسولیت داشتن و کلا زندگی کردن بعنوان یک بزرگسال... خوش به حال بچه ها که هیچ مسولیتی ندارند ، فکر و خیالی ندارند و اگر از دست کسی ناراحت بشن، ناراحتی شون اونقدر کوچیکه که با یک آبنبات چوبی هم بر طرف میشه...چقدر کم توقع هستند....خوش به حالشون...انگار همین دیروز بود که من هم بچه بودم و چقدر عجله داشتم برای بزرگ شدن، عروس شدن، مامان شدن، برای امروز....و اون روز فقط دلم میخواست که هر چه زود تر کفشهای پاشنه بلند مامان اندازه پام بشه و الان سالهاست که کفشهای مامان از پاهای من کوچیک شده...حالا میفهمم که پوشیدن اون کفشهای پاشنه بلند برای مامان ها زیاد هم جالب نیست و یک مامان بیشتر وقتها اونقدر خسته میشه که اصلا دلش نمیخواد کفشی به پا کنه ...


نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه پانزدهم اسفند 1388 ساعت 1:51 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ساعت 2:20 | لینک ثابت |
بیچاره مرحوم صادق هدایت وقتی این مطلب رو مینوشته فکر میکرده که زندگی چقدر سخت و تلخه و فکر میکرده که زخمهایی که در زندگی وجود دارند چقدر عمیق و التیام نیافتنی هستند....روحت شاد بنده خدا نیستی که ببینی اون زخمها پیش این زخمها خراش هم به حساب نمیان....در زندگی امروزی زخم که هیچ جراحاتی هستند....غدد سرطانی هستند....و درد هایی هستند که نمیتوان به کسی اظهار کرد که هیچی حتی نباید در موردشون فکر کرد یا نوشت....تازه زخمهایی که هدایت از اونها یاد میکنه فقط روح رو اونهم آهسته و در انزوا میخوردند و میتراشیدند و اگر در اون زمان این زخمها جزو وقایع نادر و عجیب محسوب میشدند...این روزها عجیب که به شمار نمیان که هیچ....خیلی هم روز مره تلقی میشن ...روح و جسم رو با هم داغون میکنن و همه تا حدودی بهشون عادت کردن و یا باید عادت کنن و گرنه یا دق میکنن و میمیرن یا....چه میدونم جور دیگه میمیرن....
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 13:25 | لینک ثابت |
به نظر من آداب و رسوم به یک سری قوانین نانوشته اما دست و پا گیر و مزخرف اطلاق میشه که همه اون ها رو از سر اجبار میپذیرن و هر چی بد بختی میکشن از این اداب و رسوم سرچشمه میگیره....یعنی اینکه فلان کار خوبه یا فلان چیز بده...این آمد داره اون نیومد داره....این شگون داره این بد شگونه....این کارو کنیم مردم چی میگن.....و چقدر خوبه که مامانم وبلاگ منو نمیخونه وگرنه الان یک پس گردنی چیزی نثارم میکرد....

مثلا با خیلی ها توی فامیل هیچ رفت و آمدی نداری و اصلا هیچ دوستی و علاقه بخصوصی هم با اونها ندارید و صرفا باهاشون فامیل هستید....اما اگر خدای نکرده کسی از این فامیل فوت کنه باید به سوگ بشینی....در مراسم شرکت کنی و خودتو عزادار جلوه بدی....بعدش برای مدتی باید یواشکی در مراسم شادی شرکت کنی و هر وقت میخوای چشم تو چشم خانواده عزادار بشی باید سیاه بپوشی...

یا مثلا مجبوری با کسانی که ازشون خوشت نمیاد معاشرت کنی و یا رفت و آمد داشته باشی چون جزئی از فامیل محسوب میشن و تو نسبی یا سببی به اونها مربوطی(من که نمیدونم این نسبت ها یعنی چی)....بعدش هم باید هر دو طرف این رابطه احمقانه بشینن و پشت هم غیبت کنن و از اینکه ریخت و قیافه عنتر همدیگه رو برای ساعاتی تحمل کردن حالشون به هم بخوره....اما در ظاهر هیچ انتقادی از هم نکنن و قیافه خشنود به خودشون بگیرن....مامانم به این کار میگه مردم داری....که فکر میکنم واژه مردم سالاری هم همینطوری اختراع شده....یعنی همه از هم بدشون میاد اما به روی خودشون نمیارن و خودشونو به نمیفهمی میزنن...

یا اینکه کسی دوست داره کاری رو انجام بده اما به خاطر اینکه مردم چی میگن و یا مردم چی فکر میکنن باید از اون صرفنظر کنه و یا هزار و یک چیز دست و پاگیر و مسخره دیگه که در مجموعه قوانین نانوشته زندگی به نام آداب و رسوم قرار میگیره...

راستی اگه یک نفر دلش بخواد تمام قوانین نانوشته زندگی رو زیر پا بذاره چی میشه.....مردم چی میگن؟؟؟....حتما میگن دیوونس....واسه ما بده.....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه دهم اسفند 1388 ساعت 12:33 | لینک ثابت |
در ادامه مطلب دوست جوان در راستای بوسیده شدن دست شوهر در مالزی من هم باید عرض کنم که ما زنان ایرانی هم همیشه به شدت مدیون دستهای پر مهر همسران خودمون هستیم مخصوصا در این روز های آخر سال و در آستانه سنت شریفه خانه تکانی.... اما از بوسیدن دست به شدت معذوریم ....

 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در جمعه هفتم اسفند 1388 ساعت 15:10 | لینک ثابت |
وقایعی که در سال تولد شما روی داده را اینحا ببینید
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در پنجشنبه ششم اسفند 1388 ساعت 15:35 | لینک ثابت |
زندگی در تهران شاید برای بعضی افراد خیلی ایده آل و خوب و حتی رویایی باشه اما برای من دقیقا مثل یک کابوس میمونه. نمیدونم شاید چون من خیلی بی کلاس و دهاتی هستم از این هیاهو و شلوغی و این همه سر و صدا بدم میاد...به هر حال من از اینکه این هوای آلوده رو تنفس میکنم...از اینکه توی این ترافیک رانندگی میکنم و از اینکه دارم توی آپارتمان زندگی میکنم راضی نیستم و دنبال یک راه نجات از این وضعیت میگردم. خدا رو شکر که مجبور نیستم هر روز برای رفتن سر کار توی این ترافیک از خونه بیرون برم اما بد جوری از تهران و شلوغی و آدمهای بی اعصاب و هزار جور و هزار رنگش خسته شدم...

توی کوههای تالش چو پانی رو دیده بودم که سوار الاغش دنبال گوسفند ها میرفت و بی خیال آواز میخوند...من خیلی به اون آدم حسودیم میشه... راستی برای چوپانی پروانه کسب یا شماره نظام چوپانی هم لازمه؟؟؟

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ساعت 15:37 | لینک ثابت |

واقعا چرا ما باید تحصیل کنیم؟ بد نیست یکوقتهایی آدم به مسائل خیلی خیلی پایه ای و بنیادی زندگی فکر کنه؟... یک معلم داشتیم که میگفت پسر هفت سایش حاضر نیست به مدرسه بره چون فکر میکنه لزومی نداره درس بخونه و فقط کافیه از پدر و مادرش خوندن و نوشتن و حساب کردن رو یاد بگیره و بعدش میتونه کار کنه و کلی هم پولدار بشه....راستی چه بچه عاقلی بوده...مخصوصا در مورد رشته تحصیلی من و شوهرم...فکر میکنم اصلا کسی احتیاجی به دو رشته معماری و پزشکی نداره و در مورد اولی همه صاحب نظر و صاحب سلیقه و در مورد دومی همه به شدت متبحر و مجرب هستند...پس نمیدونم چرا این همه آدم به دانشگاهها میرن ؟؟؟...لابد یا پول اضافی دارن و یا وقت اضافی دارن....یا دانشگاه رفتن با کلاسه؟؟؟...یا مشکل ازدواج دارن و میرن دانشگاه....و یا مثل من الاف هستن و یا نمیدونم همونطور که توی یکی از پست های قبلی گفتم شاید آدمها خیلی خر هستند که درس میخونن...اما مگه خرها درس میخونن....پس خرها اگه بخوان درس بخونن باید آدم بشن....آهان نکته اینه که باید اول همه آدم باشن تا درس خوندن معنی داشته باشه...این هم که دیگه جزو محالاته....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه چهارم اسفند 1388 ساعت 18:57 | لینک ثابت |
 
business article