تبليغاتX
روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی
بلاچا نام یک نوع سس سنتی مالایی هست که با انواع غذا ها میتونه استفاده بشه. مثلا اگه این سس رو با مرغ استفاده میکنن اسم غذا میشه آیام بلاچا...

یک روز غروب دیدم دوست مالایی مشغول کاری در آشپزحانه شده...وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم داره یک ماده ای مثل گل رو به شکل گلوله در  میاره و به چنگال میزنه...ازش در مورد این گل بدبو سوال کردم و گفت این بلاچا هست و میخوام سس بلاچا درست کنم. ازش از محتویات بلاچا سوال کردم و گفت که این خمیری است که از ماهی و خرچنگ و هشت پا و میگو و خلاصه همه آبزیان تهیه شده و با نمک مخلوط شده و در آفتاب خشک شده...یا به عبارتی گندیده...و حالا باید روی شعله کباب بشه و با چیلی مخلوط بشه و بعد از رقیق شدن تبدیل به یک سس میشه که با انواع غذا مصرف میشه....

من با محمد سینا رفتم بیرون و بعد از یک ساعت که برگشتم توی راهرو بوی بسیار بدی رو حس کردم به طوری که احتمال دادم سیستم فاضلاب ساختمان دچار مشکل شده باشه....هرچی به طرف خونه نزدیکتر میشدم بو بیشتر میشد....و متاسفانه بو مال بلاچا بود....

با وجود تمام تلاشهای دوست من جوهانا برای از بین بردن بو در زمانی که ما خونه نبودیم اما هنوز هم بو به قدری شدید بود که نزدیک بود حال پسر کوچولوی من به هم بخوره و مجبور شدم از بوی قوی حشره کش برای کم کردن بوی بلاچا استفاده کنم...

بعد ها جوهانا این سس رو در ظرف در بسته ای نگهداری میکرد و فقط موقعی که میخواست اون رو با غذا مصرف کنه درش رو باز میکرد...خود جوهانا تعریف میکرد که محمد سینا به محض دیدن اون ظرف فرار میکنه و توی اتاق قایم میشه...جوهانا هم بعد از ظهر ها برای خوابوندن محمد سینا استفاده میکرده...یعنی وقتی محمد سینا حاضر نبوده بخوابه بهش میگفته خوب پس الان من باید بلاچا بخورم و ظرف محتوی بلاچا رو روی میز میذاشته و بچه خودش به اتاق میرفته و آماده خواب میشده...

خنده داره که الان محمد سینا به قدری دلش برای مالزی و جوهانا تنگ شده که گاهی میگه بریم مالزی بلاچا بازی با جوهانا...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:57 | لینک ثابت |
نمیدونم چرا اینجوری میشه که کارهای امروز رو به فردا می اندازیم و این در مورد همه عمومیت داره. من که یکی از اون دسته افرادی هستم که استاد این کارم و معمولا در یک مرحله هم این کارو انجام نمیدم. مثلا اگه قراره کاری رو که زیاد هم دوست ندارم انجام بدم، الان میگم فردا صبح و فردا صبح میگم بعد از ظهر...بعد از ظهر که شد میگم حالا باشه شب...و شب میگم فردا صبح...و این کار خیلی بدیه و آدم رو به شدت توی زندگی عقب می اندازه....در این مورد در سوره کهف هم اومده البته خطاب به پیامبر که کار امروز رو به فردا نندازه...پس بهتره این کار رو نکنیم...

 من هر وقت به قولی تصمیم کبرا میگیرم، میتونم به این تنبلی غلبه کنم و کارهای زیادی رو توی مدت کوتاهی انجام بدم...پس بهتره دیگه به خودم و به همه قول بدم که کارهای امروز رو به فردا نخواهم انداخت...البته به جز مرتب کردن خونه که اصلا هیچ وقت کار امروز نیست....

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 2:11 | لینک ثابت |

این سوال یکی از دیرینه ترین سوال هایی بوده که همواره ذهن بشر رو به خودش مشغول کرده....چند روزی میشه که دارم کتابی با عنوان (poor dad- rich dad) رو به پیشنهاد دوست فرهیخته ای میخونم و کم کم شک من نسبت به مساله تحصیل داره به یقین تبدیل میشه و دارم به نتایجی جالب میرسم.... امروز صبح هم از یک دوست خیلی فرهیخته دیگه که تقریبا 30 سال از عمرش رو مشغول تحصیل علم بوده یک ایمیل دریافت کردم با این عنوان که علم بهتر است یا کمپرسی؟

و جواب صحیح کمپرسی بود چون یک آگهی بیان میکرد که به کسانی که کمپرسی داشته باشند نیاز هست و درآمد هم ماهیانه ۱۰ تا ۱۳ میلیون تومان پیشنهاد شده بود....

یعنی تحصیل کرده ها عمرا همچین پولهایی نمیتونن در بیارن....تازه اگر هم این قدر پول در بیارن باید کلی از اون رو بابت مالیات و این حرفا بپردازن...

نتیجه اینکه کمپرسی و یا همون ثروت بهتر از علم هست...دارم به این فکر میکنم که با دوستان تحصیل کرده شریک بشم و همه با هم یک کمپرسی بخریم تا اقلا بتونیم بخشی از پولی رو که صرف تحصیل علم و دانش بیهوده کردیم به دست بیاریم...

پس جواب قطعی به سوال دیرینه علم بهتر است یا ثروت میشه کمپرسی بهتر است...حالا این کمپرسی میتونه ماشین کمپرسی باشه یا اینکه آدم تصمیم بگیره مثل کمپرسی هرچی رو که تو سرشه کمپرس کنه و دور بریزه و بی خیال همه چیز بشه!


نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 3:40 | لینک ثابت |
من بیکارم. خیلی بیکار و نمیدونم باید از کجا شروع کنم (هیچ کس از این قضیه جذب هیات علمی چیزی نگه که عصبانی میشم) ...طبق شواهد به احتمال خیلی زیاد برای من اینجا کاری وجود نداره. شاید هیچ وقت هم کار پیدا نکنم....

ناراحت نیستم...خوشحال هم نیستم...به قول چارلی چاپلین اگه دنیا 100 دلیل برای گریه کردن بهت میده تو هزار دلیل برای خندیدن براش بیار...

خوب اینهم دلایل خنده....

من سلامت هستم و دستام هنوز توانایی نوشتن دارن پس به نوشتن ادامه میدم...

من هنوز لپ تاپ قدیمی خودم رو دارم و یک اینترنت که سرعتش بدک نیست...

من آشپز خوبی هستم...

مامان نسبتا خوبی هستم...

کسانی رو دارم که دوستشون دارم و اونها هم اینطور که میگن منو دوست دارن حتی اگه بیکار باشم....



(دیروز میخواستم به پسری که سر چهار راه اسفند دود میکرد پول بدم، اما شوهرم نگذاشت و گفت این گدا پروریه...بعدش به پسره گفت تو که سالمی برو کار کن!....پسره گفت چی کار کنم؟....و من هم به شدت باهاش موافق بودم و هستم.....شوهرم بهش گفت برو درس بخون! ....و من شروع به خندیدن کردم...خنده ای تلخ تر از هزار تا گریه...به شوهرم گفتم مرد حسابی من این همه درس خوندم کار پیدا کردم که به یک پسر بچه ده دوازده ساله میگی درس بخون!)

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 20:54 | لینک ثابت |
در پست قبلی نوشتم که دوست شمالی ما به بیماری سرطان معده اونهم از نوع پیشرفته دچار شده بود. یک هفته قبل از فوتش ما به دیدنش رفتیم چون مادرش خیلی دلش می خواست که همسر من امید رو ویزیت کنه... وقتی مدارک پزشکی امید بررسی شد، شوهر من هم مثل بقیه پزشکانی که امید رو مورد بررسی قرار داده بودند اعلام کرد که متاسفانه بیماری امید در یک مرحله خیلی پیشرفته قرار داره و فقط خداست که میتونه با یک معجزه کمکش کنه. 

حیدر، روستایی پیر که پدر امید هست گفت که یک دکتر در تالش به اونها گفته که دوست پزشکی داره که میتونه حال امید رو خوب کنه و قراره این دوست بیاد دیدن امید. شوهر من به حیدر توضیح داد که ممکنه کسان شیادی قصد فریب اونها رو داشته باشن اما مثل اینکه افراد شیاد در جلب اعتماد آدمهای ساده موفق تر هستند چون یکی دو روز قبل از مرگ امید دکتر شیاد به دیدنش میاد و به خانواده اطمینان میده که میتونه حالش رو خوب کنه و بعد 300000 تومان ویزیت میگیره و ازشون میخواد براش تخم مرغ محلی و عسل هم تهیه کنن که با خودش ببره. و روستایی های ساده هم هرچی تخم مرغ و عسل توی ده بود جمع میکنن و به دکتر شیاد میدن...و هنوز رفته که بیاد و حال امید مرحوم رو خوب کنه....

خدا ذلیلش کنه ... 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 13:24 | لینک ثابت |
امروز صبح دوست شمالی ما امید پس از یک ماه بیماری درگذشت. پسر بیچاره ای که بیست و چهار پنج سال پیش در خانواده ای روستایی متولد شده بود و چون شش انگشتی به دنیا اومده بود مورد تمسخر بود...دوران کودکی رو مسخره و انگشت نشون در و همسایه بود و بزرگتر که شد مسولیت کارهای مزرعه و رسیدگی به گاومیشها رو به عهده داشت طوری که خودش رو رییس گاومیشها میدونست...اهالی و حتی افراد خانواده دستش می انداختن و از سادگی این آدم بی آزار استفاده میکردند...تا اینکه سه سال پیش خبر عروسی امید رو شنیدیم و همه تعجب کردیم....همسر امید عروس نام داشت دختری از یک خانواده تهیدست و تقریبا با شرایطی مشابه خود امید...و این زوج صاحب دختری شدند که حالا دوساله شده و از امروز باید بدون پدر زندگی کنه...پدری که هیچ وقت حتی به حساب هم نمیومد...کسی که فقط باید مزرعه را شخم میزد و به گاوها میرسید....بدون مزد...بدون مرخصی...کسی که حتی از گفتن دردش هم خود داری کرده بوده و وقتی به پزشک مراجعه میکنه که خیلی دیر بوده و سرطان معده تمام شکمش رو گرفته بوده...و بعد از یک ماه، امید درگذشت...

و از این دست افراد کم نیستند...کسانی که از نظر جسمی و یا عقلی کامل نیستند و مورد بی مهری جامعه و کم توجهی خانواده واقع میشوند...فکر میکنم در بیشتر موارد مساله ازدواج این اشخاص هم بیشتر به منظور اضافه کردن نیروی کار به خانواده صورت میگیره و من نمیدونم چی به سر همسر و فرزند دوساله امید خواهد اومد...بدون در آمد و بی سرپناه ...بی شک اونها هم کارگران بی مزد مزرعه خواهند بود...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 0:36 | لینک ثابت |
یک نفر تعریف میکرد که دوران کودکیش مصادف شده بوده با زمان قحطی و تعریف میکرد وقتی میرفته خونه مادر بزرگش، مادر بزرگه بهش میگفته ناهار آبگوشت سموری (سماوری) داریم...

و وقتی بچه ها گرسنه دور سفره مینشستن، مادر بزرگ ازشون میخواسته که نون توی کاسه هاشون خرد کنن تا براشون آبگوشت بریزه...و بعدش کمی زرد چوبه می پاشیده روی نون ها و از سماور هم آب روی نونهای خرد شده بچه ها میریخته و این میشده آبگوشت سموری!... جالبه که بچه ها هم با علاقه این غذا رو میخوردن و فکر میکردن ابگوشت خوردن...

فکر میکنم کم کم وضعیت زندگی مردم دوباره طوری بشه که مجبور به احیای این غذا ها بشن... 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 12:14 | لینک ثابت |
شدم یک خانم خانه دار! البته نه مثل خانمهای خانه دار ایرانی با سلیقه و اهل نظافت منزل و این حرفا...من فعلا بیکارم و فقط خانمی هستم که مالک دو تا خانه هست و از خانه داری هم چیز زیادی نمیدونه...با این خونه ریخت و پاش و غذاهای سرهم بندی شده و گمنامی که میپزم حتی نمیتونم اسم خودم رو خونه دار هم بگذارم....احساس بی مصرفی میکنم...کاش هنوز دانشجو بودم...سعی میکنم خودم رو با تکمیل کردن مقاله های نیمه کاره سرگرم کنم اما این هم به نظرم فایده ای نداره و به قول دوست قدیمی ما اگه دویست تا هم مقاله داشته باشیم برای استخدام به دویست و یکمی احتیاج خواهیم داشت....من بیکارم...خیلی بیکار ...تمام روز مشغول فیس بوک بازی...وبگردی...بازی با پسرم و گردش هستم....و این برای من یعنی جهنم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:31 | لینک ثابت |
شکر خدا این تعطیلات طولانی امسال هم به خوبی و خوشی به پایان رسید و از فردا همه میرن دنبال کار و زندگیشون...دخترا هم مثل سالهای گذشته سبزه گره زدن و آرزو کردن که تا سال دیگه به خونه بخت برن...ولی من که چشمم آب نمیخوره...

فقط میتونم برای همه بهترینها رو آرزو کنم و از خدا بخوام که همه سلامت باشن و به آرزوهاشون برسن... 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 2:31 | لینک ثابت |
 تبدیل شدم به یکی از اصحاب کهف...اقلا اونها یک صد سالی، سیصد سالی چیزی خوابیدن و بیدار که شدن همه چیز تغییر کرده بود و مثل اینکه این روزها با پیشرفت علم و تکنولوژی قصه اصحاب کهف هم میتونه تو مدت کوتاهی اتفاق بیفته...پول ما بی ارزش شده و ملت ما هم که سالیان ساله که ذلیل و بی ارزش شدن...میخوام که مثبت باشم و نیمه پر لیوان رو ببینم ولی مثل اینکه این لیوان تا ته خالی شده و ترک برداشته...
نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 19:8 | لینک ثابت |

به ایران برگشتم. وطن من...جایی که عزیزان من، ملیکا و داودمثل همیشه منتظرم بودن. به خونه برگشتم، خونه ای که بوی عید میداد و انگار به نظرم اینبار خیلی بزرگ و قشنگ میومد...و مثل همیشه آغوش مامان و بابا که هنوزم با اینکه خیلی بزرگ شدم، به شدت بهشون نیاز دارم...خواهرم و محبت بی دریغش و برادر های مهربون دوست داشتنیم... 

وطن من اینجاست. جایی که مامان برای اومدنم ماکارونی درست میکنه که خوشحال باشم...جایی که صبح میشه نون بربری داغ و پنیر تبریز خورد...جایی که چای دم کرده توی قوری چینی داریم و بوی عطر برنج و قورمه سبزی توش میپیچه...

وطن من یعنی خاله ها، عمه ها، دایی ها و فامیل...

وطن من یعنی اینکه هنوز نرسیده برای بیماری یک دوست گریه کنم...

وطن من یعنی عید...یعنی جایی که میشه توش سیزده روز تعطیلی داشت...

و من تصمیم گرفتم چشمهام رو به روی بقیه چیزها ببندم و دنیامو اندازه همین دلخوشیها کوچک کنم...من در جزیره خودم زندگی خواهم کرد...با همه چیزها و کسانی که دوستشون دارم...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 22:3 | لینک ثابت |
امروز آخرین روز من در دانشکده معماری دانشگاه یو پی ام هست. قراره امروز با اعضای کمیته سوپروایزریم برم ناهار و به اصطلاح آخرین کمیته میتینگ رو داشته باشیم. یادمه که اولین کمیته میتینگ من چهار شنبه و روز سیزده به در بود و بچه ها بابتش کلی مسخره کردن منو...تنها حسی که دارم حس دلتنگیه...جمعه به ایران بر میگردم و روزهای بی تکرام در مالزی تموم میشه و روزهای بی تکلیفی در ایران شروع خواهد شد...اما همچنان از خاطرات و تجربیاتم در مالزی خواهم نوشت...

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 9:43 | لینک ثابت |

کارگر زمین شوی هندی هر روز حلقه کوچکی از  گلهای سفید روی موهاش میذاره و وقتی بهش نگاه میکنی شاد  و خوشحال به نظر میرسه...وقتی از بیماری فرزندش برام صحبت کرد و اینکه مجبوره چند جا کار کنه تا هزینه های زندگیشو فراهم کنه خجالت کشیدم... با قیافه عبوس و در حالیکه داشتم به این فکر میکردم که 500 رینگیت دیگه باید بابت هزینه های ادیت بپردازم به طرف بانک رفتم و دختر گل فروش صدا زد...?miss flowers for ...فارسی بهش گفتم ای اقا تو هم دلت خوشه ها...و دختر شروع به خندیدن کرد...بانک شلوغ بود و فرصت داشتم کمی فکر کنم...به اینکه سالم و تندرست هستم، خانواده مهربانی دارم و بچه هایی سلامت...اونقدر امکانات داشته ام که هزینه های تحصیلم رو بپردازم و هنوز اونقدر پول دارم که بتونم از پس چنین هزینه هایی بر بیام...پس چرا خوشحال نباشم....و به جهنم که کار و شغلی ندارم...این وظیفه من نیست که پول در بیارم...

وقتی از بانک برگشتم یک حلقه گل بزرگ برای خودم خریدم و انداختم گردنم...با دختر هندی عکس گرفتم و برای همه آدمها دست تکون دادم و لبخند زدم....چون باید زندگی کرد...حتی اگه دیوانه به نظر برسی!

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 10:27 | لینک ثابت |
وقتی به گذشته فکر میکنم و به این همه سختی و هزینه ای که برای گرفتن دکترا تحمل کردم فکر میکنم اصلا احساس رضایت نمیکنم. به روایتی اگه پشیمونی شاخ و دم داشت الان من دارای شاخ و دم اون هم از نوع درجه یک بودم. اقلا تا قبل از اینکه درسم تموم بشه انگیزه ای داشتم و فکر میکردم مثلا اگه درسم تموم بشه چه اتفاقی خواهد افتاد....ولی در واقع هیچ تغییری در زندگی من به وجود نخواهد اومد و یک حس پشیمونی دائمی با من خواهد بود...

وقتی مدرسه ای بودم اقلا سالی یک بار موضوع انشا این بود که علم بهتر است یا ثروت و من همیشه فکر میکردم علم بهتر از ثروته....چون اون موقع از مشکلات دنیای واقعی سر در نمی آوردم...این بود که ثروتم رو در راه تحصیل علم خرج کردم و الان به این رسیدم و با تمام وجودم درک کردم که اگه پارتی کلفت داشته باشی میتونی علم و ثروت رو با هم داشته باشی بدون این همه حمالی و از دست دادن همه چیز...بیزارم از هرچی درس و مشق و علم و دانشه... 

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 20:17 | لینک ثابت |


خواهشمندیم تا میتوانید دیگران را آگاه کنید:

بنمایه اصلی این خبر تارنماهای خبری معتبر همچون تارنمای "تابناک" می باشد :


فرستنده این خبر (آیدا دستیاری) گفته است : پیش از این از دیگران شنیده بودم
ولی باور کردنش کمی سخت بود تا اینکه این رخداد برای یکی از آشنایانم که خانمی
است و ١٠٠%‌ بهش اطمینان دارم پیش آمد:

چند روز پیش این خانم با شوهرش در منطقه چیذر تهران با ماشین حمل مواد(مثل
ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میکنند...راننده ماشین بزرگ که مقصر بوده
به دوست ما میگوید یک میلیون تومان به شما میدهم ولی به پلیس اطلاع ندهید!!!
اگر مبلغ خسارت کمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا پس بگیرم و اگر هم
بیشتر شد به شما پرداخت خواهم کرد!!!

دوست من و شوهرش به موضوع مشکوک میشوند چون ظاهر راننده اینقدر ثروتمند بنظر
نمیرسید که یک میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین هم خیلی کمتر از این
بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمايي رانندگی میاید و خلاصه مشکوک میشود از راننده
میخواهند درب پشت را باز کند که راننده میگوید شما مجوز بازرسی ماشین من را
ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس ١١٠ با مجور میاید....خلاصه ماشین را باز
میکنند و با جسد پوست کنده حدود ١٠٠٠ گربه بدبخت مواجه میشوند!!!!!دوست ما از
حال میرود و راه اورژانس بیمارستان میشود....مامور ١١٠ هم با دیدن منظره لگد
محکمی به راننده میزند و تا آنجاييكه دوست من و شوهرش میفهمند راننده اعتراف
میکند که گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند!

آیدا دستیاری : تازه می فهمم که بیخود نیست گربه های محله های مختلف ناغافل
غیبشان میزند!

اداره استاندارد استان تهران اقدام به نمونه برداري 26 نمونه سوسيس و كالباس و
همبرگر ازمراكز عرضه و فروشگاه هاي زنجيره اي نموده و اين نمونه ها از نظر
منشاء بافت گوشتي مورد آزمون قرار گرفت.از بيست نمونه سوسيس و كالباس متأسفانه
18 مورد نامنطبق بوده اند .موارد
مردودي نشان مي دهد كه توليدكنندگان از چربي صفاقي( چربي موجود در دستگاه
گوارش ولابه لاي روده ها ) غضروف شفاف مربوط به دستگاه تنفسي و ريه ، عروق، رگ
و اعصاب و بافت پيوندي ( پوست رگ و پي و چربي ضايعات گوشتي) يعني بافت هايي
خاص كه عضله نيستند و توليدكنندگان طبق استاندارد ملي مجاز به استفاده از اين
بخش از لاشه دام درتوليد فرآورده هاي گوشتي نيستند استفاده شده است.

نام های ايشان كه توليد با استفاده از بافت هاي غير مجاز داشته اند:

1-كالباس خشك تيكه اي 60 درصد شام شام
2- كالباس خشك 60 درصد آندره
3- كالباس خشك 60 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
4- كالباس خشك دانماركي 62 درصد سوليكو(كاله تهران)
5- كالباس خشك 60 درصد آركا
6- كالباس خشك مارتادلا 50 درصدآرشاك ( كيلا)
7- كالباس خشك 60 درصد صنوبر
8- كالباس ليوز 55 درصد دارا (راجي)
9- سوسيس آلماني 40 درصد شوكا طعام
10-كوكتل گوشت سوليكو 55 درصد كاله تهران
11-سوسيس كوكتل 55 درصد شام شام
12-سوسيس آلماني 40 درصد گوشتيران
13-كوكتل 55 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
14-كوكتل 60 درصد آرشاك (كيلا)
15-سوسيس آلماني 40 درصد ماسيس
16-سوسيس آلماني 40 درصد آدلي
17-سوسيس آلماني 40 درصد صنوبر
18-همبرگر معمولي 60 درصد كابي آمل

روابط عمومي اداره كل استاندارد و تحقيقات صنعتي استان تهران

نوشته شده توسط مینا کبودرآهنگی در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 20:14 | لینک ثابت |
 
business article