فرستنده: آناهیتا
تو نوزادي شير خشک ناياب شده بود… تو بچگي هم دوران جنگ بود… دوران تحصيل هم هر چي طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قديم، نظام جديد،طرح کاد ، نظام خيلي جديد… رسيديم دانشگاه سهميه ها بيداد کردن… فارغ التحصيل شديم به خاطر زياد بودن جمعيت کار پيدا نشد… تا خواستم خونه بخرم قيمت خونه ها سر به فلك كشيد ، همين كه خريدم قيمتها افتاد ... خواستم وام بانكي بگيرم ، جلوشو گرفتن .... ماشين خريديم بنزين سهميه بندي شد ... بارالها! ما نسل جديد حال نداريم به راه راست هدايت شويم، خودت راه راست را به سوي ما کج کن
|
فرستنده: سپیده زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟ زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند. زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد. زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم. فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بستهای میرسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز میکند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردنها و دوباره بلندشدنهاست که معنای زندگی فهمیده میشود و ما با تواناییها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا میشویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم |
ممنون از فرستنده
برای داشتن یک زندگی شاد حتما لازم نیست که شوخ طبع باشیم، حرکات موزون بکنیم و با رفتارهای جلف موجب قهقهه دیگران شویم. هنگامی که شما از یک حالت روانی متعادل برخوردار باشید آن چنان که ذهنتان در آرامش اندیشه کند و رفتارتان آرام کننده افکار خسته دیگران باشد، نوعی از لحظات شاد و متنوع را برای خود و دیگران فراهم ساخته اید. لحضاتی که عاری از هرگونه استرس، اضطراب و دلهره و نگرانی است.
وقتی آدم ها بی دغدغه اوقات خود را سپری کنند راحت تر می توانند افکار خود را به سمت موضوعات شاد و سرگرم کننده سوق دهند. هنگامی که فکر و ذهن انسان درگیر مسایل استرس زا و بازدارنده می شود، ناخودآگاه در هاله ای از غم و اندوه قرار می گیرد که با دنیای شاد و متنوع در جنگ و تضاد است.
برای رهایی از این حالت های ناخوشایند باید تغییراتی در رفتارمان اعمال کنیم تا افکار بازدارنده را در ذهنمان محدود و افکار شادی زا را افزایش دهد.
بخشش، ما آدم ها عادت داریم قوانینی در ذهنمان تدوین می کنیم و هرکسی از آن ها سرپیچی کرد، ناراحت می شویم و او را نمی بخشیم. ما فکر می کنیم که با نبخشیدن او را تنبیه می کنیم و موجب سرزنش و ملامت وی می شویم. اما بهتر است بدانیم با نبخشیدن دیگران، بیشترین فشار روانی را به خود وارد می کنیم نه به او، زیرا تا زمانی که به این موضوع خاتمه نداده ایم ذهن ما همین طور درگیر آن موضوع ناراحت کننده است و مدام آن اتفاق را مرور می کند و موجب رنجش خود می گردد. با دیدن فرد مورد نظر دچار استرس می شویم و تمام رفتارهای او برای ما آزار دهنده و تحریک کننده می شود. حتی بعضی مواقع بی جهت از دیگران دلخور می شویم که چرا به او محبت یا مدارا کرده اند. علاوه بر این هنوز معلوم نیست که فرد مورد نظر از این که ما از او دلخور و ناراحتیم و او را نبخشیده ایم نادم و پشیمان است یانه؟! به هر حال چه پشیمان باشد چه نباشد ما با نبخشیدن دیگران موجب کش دادن موضوع می شویم که این امر بیش از هر چیزی به خود ما ضربه می زند و باعث دور شدن از لحظات شاد و سرزنده می شود.
محبت، ما به دیگران محبت می کنیم تا به آن ها ثابت کنیم دوستشان داریم، محبت ما موجب خوشحالی آن ها می شود که در نتیجه خوشحالی آن ها ما هم احساس رضایت و خرسندی می کنیم. به همین ترتیب لحضات شاد و زیبایی برای ما و شخصی که مورد محبت ما قرار گرفته است رقم می خورد. هرچه محبت و مهربانی ما به دیگران بیشتر باشد تاثیرشان در شادزیستن ما بیشتر است. یادمان باشد که محبت به دیگران همیشه حس خوشایندی را در ما بوجود می آورد.
عدم بدگویی، بد گفتن از دیگران ذهن را در حالت دفاعی قرار می دهد و موجب درگیری ذهنی ما با خودمان می شود. در واقع با بدگویی از دیگران، مجددا رفتار ناراحت کننده او را در ذهن تکرار می کنیم و موجب عصبانیت و آزار خود می شویم. بهتر است رفتارها و اتفاق های بد را در همان لحظه تولدشان، از بین ببریم و نگذاریم تا با افزایش طول عمرشان بیشتر باعث ناراحتی و خشم ما شوند.
از رنج به فلاکت نرسیم، درد و رنج به انسان تحمیل می شود ولی فلاکت را خود او انتخاب می کند!
بعضی از اتفاقات در زندگی غیرقابل کنترل است مانند مرگ، بلایای طبیعی و بیماری. احتمال این که هرکدام از این اتفاقات در زندگی ما رخ دهد کم نیست و هرلحظه امکان وقوع آن وجود دارد، اما چگونگی پذیرفتن آن ها موضوعی است که بین آدم های مختلف متفاوت است و نتایج سرنوشت سازی را در پی دارد.
وقتی در شهری زلزله می آید و یک نفر تمام اعضای خانواده اش را از دست می دهد و تنها خودش زنده می ماند، راه های متفاوتی برای ادامه زندگی اش پیش رو دارد. می تواند تا آخر عمر یک گوشه بنشیند و به گریه و زاری بپردازد و روز به روز خود را بدبخت تر کند. می تواند خودکشی کند و به زندگی خود خاتمه دهد. می تواند در غم از دست دادن عزیزان خود را مجنون کند و آواره کوچه و بیابان نماید یا می تواند غم و غصه از دست دادن عزیزان را به این دلیل که دیگر کاری از او ساخته نیست، رها کند و با تمام قوا به ادامه زندگی خود بپردازد و با این کار موجب خوشبختی و خود و افتخار از دست رفتگان شود. در واقع به جای اینکه از مشکل پیش آمده خود را به فلاکت و بدبختی برساند، آن را رها کرده و برای بقا و تداوم خوشبختی خود تلاش می کند.
دوست داشتن خود، قبل از اینکه از دیگران توقع داشته باشیم ما را دوست بدارند، خودمان، دوستدار خود باشیم. خیلی ها از این که خود را دوست بدارند احساس رضایت نمی کنند اما تا ما خودمان را باور نکنیم و نپذیریم، نمی توانیم ذهن پویایی داشته باشیم که موجب دلربایی دیگران شود. باید هرچه هستیم را بپذیریم چه خوب چه بد، برای خوب بودن همیشه می شود تلاش کرد و مهم این است که خودمان را دوست داشته باشیم تا برای خوب بودنمان تلاش کنیم. نقص های خود را ببخشیم و بدانیم که دیگران هم به گونه ای خودکار آن ها را نادیده می گیرند. همان طور که دیگران هم کاستی هایی دارند و برای ما خیلی ناراحت کننده نیستند، پس بهتر است با خود آشتی کنیم و به جای شرم و تاسف از آن چه نتوانسته ایم، برای رسیدن به آن تا آخرین توان تلاش کنیم.
با افکار و سخنان بیهوده موجب آزار خود و دیگران نشویم، سخنانی که موجب تنش و استرس می شود گفتنشان روا نیست. بهتر است هر مطلب و گله و شکایتی را به زبان نیاوریم. کمی گذشت در چنین مواقعی باعث جلوگیری از جروبحث های بیهوده و اوقات تلخی های کسل کننده می شود.
با کودکان بازی کنیم، رفتن به دنیای کودکان خالی از لطف نیست. یادآوری دوران کودکی لحظات زیبای را برای آدم ها رقم می زند، ضمن این که دنیای کودکان دنیای شاد و زیبایی است و بد نیست گاه گاهی به آن جا سری بزنیم.
این روزها خیلی بیشتر از بقیه روزها با دخترم اختلافی میشم....نمیدونم این مساله به خاطر حسودی ناخواسته و ذاتی دخترم به برادر کوچولوی تازه واردش هست یا به خاطر تفاوتهای اخلاقی زیادی که دخترم با من داره....بیشتر این اختلافها سر درس و نمره هست....دخترم تاکید زیادی داره که تمام نمراتش بیست باشه و از اونجایی که امسال به کلاس اول راهنمایی رفته و دروسش بیشتر و سخت تر شده گاهی اوقات نمیتونه بیست بگیره و اینجوری میشه که گریه و زاری راه میاندازه و هرچی سعی میکنم ساکتش کنم نمیتونم ....آخرش هم با هم دعوامون میشه و قهر میکنیم....هرچی هم بهش میگم که من هم همیشه نمیتونستم بیست بگیرم باورش نمیشه و میگه تو خودت درس خوندی اما دلت میخواد من بیسواد بمونم...امروز هم هرچی گشتم تا کارنامه های قدیمی مدرسه ام رو پیدا کنم و نشونش بدم تا ببینه من هم همیشه بیست نمیگرفتم نتونستم ....از بد شانسی فقط یک کارنامه از من دست دخترمه اون هم مال سال سوم ریاضی که من به دبیرستان ابوعلی سینا میرفتم ....و از بد شانسی توی این کارنامه به جز بیست هیچ نمره ای دیده نمیشه....و نمیدونم چطوری به این بچه بفهمونم که اون کارنامه فقط یک شوخیه و مربوط میشه به روزی که من و دوستام از کلاس اخراج شده بودیم و برای تعهد دادن به دفتر مدرسه رفته بودیم ....از قضا معاونین مدرسه مشغول نوشتن کارنامه ها بودند و از ما هم خواستند که بهشون کمک کنیم و ما هم در یک فرصت استثنایی یکی یک برگ کارنامه رو مهمور به مهر مدیر مدرسه کردیم و بعدش هم توش برای خودمون تا میتونستیم بیست کاشتیم....بعد هم کارنامه رو یادگاری نگهداشتیم که به فرزندانمون نشون بدیم....و نمیدونستیم اینطوری میشه.....حالا هر روز ما اینجا مراسم عزا داری داریم و دختر من اشک میریزه که مثل مامانش شاگرد زرنگ نیست....
نمیدونم بچه های این دوره زمونه چرا اینقدر خنگ هستند و با اینکه دارند آخر و عاقبت تحصیل کرده ها رو میبینند چه اصراری به درس خوندن دارن...........
موضوع انشاء
توافتهاي ايران و خارج
پدرم هميشه ميگويد اين خارجيها که الکي خارجي نشدهاند، خيلي کارشان درست بوده که توي خارج راهشان دادهاند البته من هم ميخواهم درسم را بخوانم ؛ پيشرفت کنم ؛ سيکلم را بگيرم و بعد به خارج بروم .
ايران با خارج خيلي فرغ دارد .. خارج خيلي بزرگتر است . من خيلي چيزها راجب به خارج ميدانم . تازه دايي دختر عمه
پسر همسايهمان در آمريکا زندگي ميکند . براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد . او ميگويد در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند
مثلن همين آرنولد که رعيس کاليفرنيا شده است . ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم ... البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا . اما در ايران هر آدم لاغر مردني را ميگذارند مدير بشود .
خارجيها خيلي پرزور هستند و همهشان باديميلدينگ کار ميکنند . همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند .
ما اصلن ماهواره نداريم . اگر هم داشته باشيم ؛ فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم . تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند .
اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند، اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود .
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرارمغزها کنند . اما در خارج کفش ميشوند . مثلاً اين بيل گيتس با اينکه اسم کوچکش نشان ميدهد که از يک خانواده
کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند . پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود ؛ شايد ما الان مجبوربوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم .
من شنيدهام در خارج دموکراسي است . ولي ما نداريم . اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدرخوب ميشد . آنوقت محمدرضا گلذاررعيس جمهور ميشد و مهناز افشار هم معاون اولش ميشد . شايد آميتا پاچان و شاهرخ خان را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند . خيلي خوب ميشد . ولي سد افصوث و دريق که نميشود .
از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم . ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم . شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل نيست . وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم . اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است .
ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم . مثلن پدرم هميشه به من ميگويد تو به خر گفتهاي زکي . ولي خارجيها تيز هوشان هستند . پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند . ولي اينجا متعسفانه مردم کليکلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جمله ساده مثل I lav u بنويسند . واقعن جاي تعسف دارد .
اين بود انشاي من

فرستنده:سپیده
سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی می گوید که شما برای این سفر لحظه شماری می کنید.
مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.
حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.
بانکدار: کسی است که وقتی هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد
و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.
اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بوده امروز اتفاق نیفتاده است.
روزنامه نگار: کسی است که 50 درصد از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و بقیه 50 درصد وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.
ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست.
هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.
فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.
روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.
جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند..
برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند
که مثل این حضرت اجل با پیرهنی که پشتش نوشته برای مشروب خوردن
و ...... به دنیا آمدم به مسجد نره و آبروی هرچی مسلمونه ببره !!!

1- CTRL + A
2- CTRL + C
3- CTRL + V
4- CTRL + P
دارم باز هم مثل همیشه خودم رو تطبیق میدم...ایندفعه با زندگی یک دستی...خوب اینهم یک جورشه...از حالا به بعد من باید با این موجود کوچولوی آویزون کنار بیام....چه اشکالی داره....من یاد گرفتم که باید زندگی رو زندگی کنم و از اون لذت ببرم...چون این لحظات زندگی واقعا بی تکرار هستند...


این که میبینید عروسک نیست....پسر کوچولوی ما محمد سیناست که از شش روز پیش به جمع خانواده ما اضافه شده....فعلا این آدم کوچولوی سه کیلو گرمی مهمترین عضو فامیل حساب میشه....
به هر حال خدا رو شکر میکنم که این میل یک روز دیرتر به دستم نرسید....هر چند سرم داره از درد میترکه و ستون فقراتم خرد شد از بس از صبح تاحالا قوز کردم و مطلب نوشتم.....اما بازم تموم شد....شکر...

شاد بودن هم مثل خیلی از لغات دیگه در ایران تعریف و مفهومی غیر از تعریف و مفهومش در کشور های دیگه داره. به طوری که انگار واژه شاد بودن و شادی کردن عین گناه محسوب میشه و در عوض گریه و شیون کردن عین ثواب.....الان مدتیه که من به برنامه های تلویزیونی ایران دقیق شدم و این امر باعث شد که روزی هزار بار خدا پدر بیامرزی برای کسی که ماهواره رو اختراع کرد بفرستم....باور کنید آدم افسردگی شدید میگیره.....همش یا عزاداری .....یا بزرگداشت مردن کسی.....یا دعاهای مختلف البته همراه با گریه و شیون....و یا سریالهایی که انواع بدبختی و معضلات اجتماعی و عقب موندگی شدید کشور مار رو به نمایش میذاره.....
نمیدونم رادیو تلویزیون در مورد مردم ما چه فکری میکنه و سطح شعور مردم ما رو چقدر درنظر میگیره با این برنامه ها.....و یا واقعا مسولین ما توقع دارن که همه به این برنامه ها توجه کنن و منتظر باشن ببینن چه زمانی بهشون گفته میشه گریه کنن و یا چه زمانی بخندن.....
واقعا فکر میکنم مردم ما داره یادشون میشه که حق دارن گاهی هم شاد باشن....و تازه اگر هم بخوان شاد باشن نمیدونن چطوری.....

