یک روز غروب دیدم دوست مالایی مشغول کاری در آشپزحانه شده...وقتی وارد آشپزخانه شدم دیدم داره یک ماده ای مثل گل رو به شکل گلوله در میاره و به چنگال میزنه...ازش در مورد این گل بدبو سوال کردم و گفت این بلاچا هست و میخوام سس بلاچا درست کنم. ازش از محتویات بلاچا سوال کردم و گفت که این خمیری است که از ماهی و خرچنگ و هشت پا و میگو و خلاصه همه آبزیان تهیه شده و با نمک مخلوط شده و در آفتاب خشک شده...یا به عبارتی گندیده...و حالا باید روی شعله کباب بشه و با چیلی مخلوط بشه و بعد از رقیق شدن تبدیل به یک سس میشه که با انواع غذا مصرف میشه....
من با محمد سینا رفتم بیرون و بعد از یک ساعت که برگشتم توی راهرو بوی بسیار بدی رو حس کردم به طوری که احتمال دادم سیستم فاضلاب ساختمان دچار مشکل شده باشه....هرچی به طرف خونه نزدیکتر میشدم بو بیشتر میشد....و متاسفانه بو مال بلاچا بود....
با وجود تمام تلاشهای دوست من جوهانا برای از بین بردن بو در زمانی که ما خونه نبودیم اما هنوز هم بو به قدری شدید بود که نزدیک بود حال پسر کوچولوی من به هم بخوره و مجبور شدم از بوی قوی حشره کش برای کم کردن بوی بلاچا استفاده کنم...
بعد ها جوهانا این سس رو در ظرف در بسته ای نگهداری میکرد و فقط موقعی که میخواست اون رو با غذا مصرف کنه درش رو باز میکرد...خود جوهانا تعریف میکرد که محمد سینا به محض دیدن اون ظرف فرار میکنه و توی اتاق قایم میشه...جوهانا هم بعد از ظهر ها برای خوابوندن محمد سینا استفاده میکرده...یعنی وقتی محمد سینا حاضر نبوده بخوابه بهش میگفته خوب پس الان من باید بلاچا بخورم و ظرف محتوی بلاچا رو روی میز میذاشته و بچه خودش به اتاق میرفته و آماده خواب میشده...
خنده داره که الان محمد سینا به قدری دلش برای مالزی و جوهانا تنگ شده که گاهی میگه بریم مالزی بلاچا بازی با جوهانا...
من هر وقت به قولی تصمیم کبرا میگیرم، میتونم به این تنبلی غلبه کنم و کارهای زیادی رو توی مدت کوتاهی انجام بدم...پس بهتره دیگه به خودم و به همه قول بدم که کارهای امروز رو به فردا نخواهم انداخت...البته به جز مرتب کردن خونه که اصلا هیچ وقت کار امروز نیست....
این سوال یکی از دیرینه ترین سوال هایی بوده که همواره ذهن بشر رو به خودش مشغول کرده....چند روزی میشه که دارم کتابی با عنوان (poor dad- rich dad) رو به پیشنهاد دوست فرهیخته ای میخونم و کم کم شک من نسبت به مساله تحصیل داره به یقین تبدیل میشه و دارم به نتایجی جالب میرسم.... امروز صبح هم از یک دوست خیلی فرهیخته دیگه که تقریبا 30 سال از عمرش رو مشغول تحصیل علم بوده یک ایمیل دریافت کردم با این عنوان که علم بهتر است یا کمپرسی؟
و جواب صحیح کمپرسی بود چون یک آگهی بیان میکرد که به کسانی که کمپرسی داشته باشند نیاز هست و درآمد هم ماهیانه ۱۰ تا ۱۳ میلیون تومان پیشنهاد شده بود....
یعنی تحصیل کرده ها عمرا همچین پولهایی نمیتونن در بیارن....تازه اگر هم این قدر پول در بیارن باید کلی از اون رو بابت مالیات و این حرفا بپردازن...
نتیجه اینکه کمپرسی و یا همون ثروت بهتر از علم هست...دارم به این فکر میکنم که با دوستان تحصیل کرده شریک بشم و همه با هم یک کمپرسی بخریم تا اقلا بتونیم بخشی از پولی رو که صرف تحصیل علم و دانش بیهوده کردیم به دست بیاریم...
پس جواب قطعی به سوال دیرینه علم بهتر است یا ثروت میشه کمپرسی بهتر است...حالا این کمپرسی میتونه ماشین کمپرسی باشه یا اینکه آدم تصمیم بگیره مثل کمپرسی هرچی رو که تو سرشه کمپرس کنه و دور بریزه و بی خیال همه چیز بشه!
ناراحت نیستم...خوشحال هم نیستم...به قول چارلی چاپلین اگه دنیا 100 دلیل برای گریه کردن بهت میده تو هزار دلیل برای خندیدن براش بیار...
خوب اینهم دلایل خنده....
من سلامت هستم و دستام هنوز توانایی نوشتن دارن پس به نوشتن ادامه میدم...
من هنوز لپ تاپ قدیمی خودم رو دارم و یک اینترنت که سرعتش بدک نیست...
من آشپز خوبی هستم...
مامان نسبتا خوبی هستم...
کسانی رو دارم که دوستشون دارم و اونها هم اینطور که میگن منو دوست دارن حتی اگه بیکار باشم....
(دیروز میخواستم به پسری که سر چهار راه اسفند دود میکرد پول بدم، اما شوهرم نگذاشت و گفت این گدا پروریه...بعدش به پسره گفت تو که سالمی برو کار کن!....پسره گفت چی کار کنم؟....و من هم به شدت باهاش موافق بودم و هستم.....شوهرم بهش گفت برو درس بخون! ....و من شروع به خندیدن کردم...خنده ای تلخ تر از هزار تا گریه...به شوهرم گفتم مرد حسابی من این همه درس خوندم کار پیدا کردم که به یک پسر بچه ده دوازده ساله میگی درس بخون!)
حیدر، روستایی پیر که پدر امید هست گفت که یک دکتر در تالش به اونها گفته که دوست پزشکی داره که میتونه حال امید رو خوب کنه و قراره این دوست بیاد دیدن امید. شوهر من به حیدر توضیح داد که ممکنه کسان شیادی قصد فریب اونها رو داشته باشن اما مثل اینکه افراد شیاد در جلب اعتماد آدمهای ساده موفق تر هستند چون یکی دو روز قبل از مرگ امید دکتر شیاد به دیدنش میاد و به خانواده اطمینان میده که میتونه حالش رو خوب کنه و بعد 300000 تومان ویزیت میگیره و ازشون میخواد براش تخم مرغ محلی و عسل هم تهیه کنن که با خودش ببره. و روستایی های ساده هم هرچی تخم مرغ و عسل توی ده بود جمع میکنن و به دکتر شیاد میدن...و هنوز رفته که بیاد و حال امید مرحوم رو خوب کنه....
خدا ذلیلش کنه ...
و از این دست افراد کم نیستند...کسانی که از نظر جسمی و یا عقلی کامل نیستند و مورد بی مهری جامعه و کم توجهی خانواده واقع میشوند...فکر میکنم در بیشتر موارد مساله ازدواج این اشخاص هم بیشتر به منظور اضافه کردن نیروی کار به خانواده صورت میگیره و من نمیدونم چی به سر همسر و فرزند دوساله امید خواهد اومد...بدون در آمد و بی سرپناه ...بی شک اونها هم کارگران بی مزد مزرعه خواهند بود...
و وقتی بچه ها گرسنه دور سفره مینشستن، مادر بزرگ ازشون میخواسته که نون توی کاسه هاشون خرد کنن تا براشون آبگوشت بریزه...و بعدش کمی زرد چوبه می پاشیده روی نون ها و از سماور هم آب روی نونهای خرد شده بچه ها میریخته و این میشده آبگوشت سموری!... جالبه که بچه ها هم با علاقه این غذا رو میخوردن و فکر میکردن ابگوشت خوردن...
فکر میکنم کم کم وضعیت زندگی مردم دوباره طوری بشه که مجبور به احیای این غذا ها بشن...
فقط میتونم برای همه بهترینها رو آرزو کنم و از خدا بخوام که همه سلامت باشن و به آرزوهاشون برسن...
به ایران برگشتم. وطن من...جایی که عزیزان من، ملیکا و داودمثل همیشه منتظرم بودن. به خونه برگشتم، خونه ای که بوی عید میداد و انگار به نظرم اینبار خیلی بزرگ و قشنگ میومد...و مثل همیشه آغوش مامان و بابا که هنوزم با اینکه خیلی بزرگ شدم، به شدت بهشون نیاز دارم...خواهرم و محبت بی دریغش و برادر های مهربون دوست داشتنیم...
وطن من اینجاست. جایی که مامان برای اومدنم ماکارونی درست میکنه که خوشحال باشم...جایی که صبح میشه نون بربری داغ و پنیر تبریز خورد...جایی که چای دم کرده توی قوری چینی داریم و بوی عطر برنج و قورمه سبزی توش میپیچه...
وطن من یعنی خاله ها، عمه ها، دایی ها و فامیل...
وطن من یعنی اینکه هنوز نرسیده برای بیماری یک دوست گریه کنم...
وطن من یعنی عید...یعنی جایی که میشه توش سیزده روز تعطیلی داشت...
و من تصمیم گرفتم چشمهام رو به روی بقیه چیزها ببندم و دنیامو اندازه همین دلخوشیها کوچک کنم...من در جزیره خودم زندگی خواهم کرد...با همه چیزها و کسانی که دوستشون دارم...
کارگر زمین شوی هندی هر روز حلقه کوچکی از گلهای سفید روی موهاش میذاره و وقتی بهش نگاه میکنی شاد و خوشحال به نظر میرسه...وقتی از بیماری فرزندش برام صحبت کرد و اینکه مجبوره چند جا کار کنه تا هزینه های زندگیشو فراهم کنه خجالت کشیدم... با قیافه عبوس و در حالیکه داشتم به این فکر میکردم که 500 رینگیت دیگه باید بابت هزینه های ادیت بپردازم به طرف بانک رفتم و دختر گل فروش صدا زد...?miss flowers for ...فارسی بهش گفتم ای اقا تو هم دلت خوشه ها...و دختر شروع به خندیدن کرد...بانک شلوغ بود و فرصت داشتم کمی فکر کنم...به اینکه سالم و تندرست هستم، خانواده مهربانی دارم و بچه هایی سلامت...اونقدر امکانات داشته ام که هزینه های تحصیلم رو بپردازم و هنوز اونقدر پول دارم که بتونم از پس چنین هزینه هایی بر بیام...پس چرا خوشحال نباشم....و به جهنم که کار و شغلی ندارم...این وظیفه من نیست که پول در بیارم...
وقتی از بانک برگشتم یک حلقه گل بزرگ برای خودم خریدم و انداختم گردنم...با دختر هندی عکس گرفتم و برای همه آدمها دست تکون دادم و لبخند زدم....چون باید زندگی کرد...حتی اگه دیوانه به نظر برسی!
وقتی مدرسه ای بودم اقلا سالی یک بار موضوع انشا این بود که علم بهتر است یا ثروت و من همیشه فکر میکردم علم بهتر از ثروته....چون اون موقع از مشکلات دنیای واقعی سر در نمی آوردم...این بود که ثروتم رو در راه تحصیل علم خرج کردم و الان به این رسیدم و با تمام وجودم درک کردم که اگه پارتی کلفت داشته باشی میتونی علم و ثروت رو با هم داشته باشی بدون این همه حمالی و از دست دادن همه چیز...بیزارم از هرچی درس و مشق و علم و دانشه...
خواهشمندیم تا
میتوانید دیگران را آگاه کنید:
بنمایه اصلی این خبر تارنماهای خبری معتبر همچون تارنمای
"تابناک" می باشد :
فرستنده این خبر (آیدا دستیاری) گفته است : پیش از این
از دیگران شنیده بودم
ولی باور کردنش کمی سخت بود تا اینکه این رخداد برای یکی
از آشنایانم که خانمی
است و ١٠٠% بهش اطمینان دارم پیش آمد:
چند روز پیش این خانم با شوهرش در منطقه چیذر تهران با
ماشین حمل مواد(مثل
ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میکنند...راننده
ماشین بزرگ که مقصر بوده
به دوست ما میگوید یک میلیون تومان به شما میدهم ولی به
پلیس اطلاع ندهید!!!
اگر مبلغ خسارت کمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا
پس بگیرم و اگر هم
بیشتر شد به شما پرداخت خواهم کرد!!!
دوست من و شوهرش به موضوع مشکوک میشوند چون ظاهر راننده
اینقدر ثروتمند بنظر
نمیرسید که یک میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین
هم خیلی کمتر از این
بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمايي رانندگی میاید و خلاصه
مشکوک میشود از راننده
میخواهند درب پشت را باز کند که راننده میگوید شما مجوز
بازرسی ماشین من را
ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس ١١٠ با مجور
میاید....خلاصه ماشین را باز
میکنند و با جسد پوست کنده حدود ١٠٠٠ گربه بدبخت مواجه
میشوند!!!!!دوست ما از
حال میرود و راه اورژانس بیمارستان میشود....مامور ١١٠
هم با دیدن منظره لگد
محکمی به راننده میزند و تا آنجاييكه دوست من و شوهرش
میفهمند راننده اعتراف
میکند که گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند!
آیدا دستیاری : تازه می فهمم که بیخود نیست گربه های
محله های مختلف ناغافل
غیبشان میزند!
اداره استاندارد استان تهران اقدام به نمونه برداري 26
نمونه سوسيس و كالباس و
همبرگر ازمراكز عرضه و فروشگاه هاي زنجيره اي نموده و
اين نمونه ها از نظر
منشاء بافت گوشتي مورد آزمون قرار گرفت.از بيست نمونه
سوسيس و كالباس متأسفانه
18 مورد نامنطبق بوده اند .موارد
مردودي نشان مي دهد كه توليدكنندگان از چربي صفاقي( چربي
موجود در دستگاه
گوارش ولابه لاي روده ها ) غضروف شفاف مربوط به دستگاه
تنفسي و ريه ، عروق، رگ
و اعصاب و بافت پيوندي ( پوست رگ و پي و چربي ضايعات
گوشتي) يعني بافت هايي
خاص كه عضله نيستند و توليدكنندگان طبق استاندارد ملي
مجاز به استفاده از اين
بخش از لاشه دام درتوليد فرآورده هاي گوشتي نيستند
استفاده شده است.
نام های ايشان كه توليد با استفاده از بافت هاي غير مجاز
داشته اند:
1-كالباس خشك تيكه اي 60 درصد شام شام
2- كالباس خشك 60 درصد آندره
3- كالباس خشك 60 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
4- كالباس خشك دانماركي 62 درصد سوليكو(كاله تهران)
5- كالباس خشك 60 درصد آركا
6- كالباس خشك مارتادلا 50 درصدآرشاك ( كيلا)
7- كالباس خشك 60 درصد صنوبر
8- كالباس ليوز 55 درصد دارا (راجي)
9- سوسيس آلماني 40 درصد شوكا طعام
10-كوكتل گوشت سوليكو 55 درصد كاله تهران
11-سوسيس كوكتل 55 درصد شام شام
12-سوسيس آلماني 40 درصد گوشتيران
13-كوكتل 55 درصد مرواريد سفيد گلبرگ
14-كوكتل 60 درصد آرشاك (كيلا)
15-سوسيس آلماني 40 درصد ماسيس
16-سوسيس آلماني 40 درصد آدلي
17-سوسيس آلماني 40 درصد صنوبر
18-همبرگر معمولي 60 درصد كابي آمل
روابط عمومي اداره كل استاندارد و تحقيقات صنعتي استان
تهران

