از تعطیلات استفاده کردم و اومدم شمال. اینجا خانه من در یک شهر خیلی کوچک قرار داره که تقریبا از تعریف شهر خیلی دوره و بهتره بگم روستا! اصلا نمیدونم توی اسناد اینجا چرا نوشته شده شهر! 

به هرحال اینجا از هوای پاک و آسمان آبی لذت میبرم و از حیاط خونه و گلها و درختهاش... پسر کوچک من عاشق این خونه و حیاتش هست و وقتی تهرانیم همش تقاضا میکنه بریم خونه حیاط داره! فکر نکنید من یک قصر افسانه ای دارم ها... خونه من شبیه خونه بقیه روستایی هاست، هرچند داخل خونه تمام وسایل راحتی مهیاست اما اینجا من کلا یک زمین 500 متری و حدود 90 متر بنا دارم. قیمت این خونه تقریبا یک سوم آپارتمان ما در تهرانه. نمیدونم چرا من برای همیشه نمیام اینجا زندگی کنم؟ واقعا اگه این کار رو کنم حتی میتونم آپارتمان تهران رو اجاره بدم و بدون نیاز به کار کردن در همین روستا با آرامش زندگی کنم. واقعا نمیدونم چرا ما نمیدونیم چی درسته و تمام عمر سگ دو میزنیم.... مثلا میخوایم دوران بازنشستگی بیایم و همچین جایی زندگی کنیم؟ خوب اگه هیچ وقت به اون زمان نرسیدیم چی؟ اگه زندگی این فرصت رو بهمون نده چی؟ نمیدونم....



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 22:46 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دوباره به نوروز نزدیک میشیم و باز یاد روزهایی می افتم که توی مالزی بودیم و نوروز می آمد. چه بی سر و صدا و غریبانه و دلخوشی ما داشتن دوستانی بود که همه مثل هم دور از خانواده و فامیل و وطن بودیم و برای امدن عید حتی وقت کافی هم نداشتیم. اگر چیزی از سفره هفت سین از ایران برامون میرسید اون رو با دوستامون تقسیم میکردیم و سعی میکردیم یک سفره هفت سین ایرانی داشته باشیم. اما حتی وقتی همه خوراکیها و ملزومات ایرانی سفره هفت سین رو هم داشتیم باز هم حال و هوا حال و هوای عید نبود چون این جز با پدر و مادر و بستگان بوجود نمی آمد. خوشحالم که ایرانم و شکوفه زدن درختان رو در هوای نیمه آلوده تهران میبینم. خوشحالم که میبینم مرد بساطی داره چاقاله بادام و لبو رو با هم میفروشه و فلسفه فصول و خوراکیهاشون رو زیر سوال میبره و خوشحالم که امسال برای ماهی فروش توضیح نمیدم که این ماهی های قرمز رو برای چی میخوام. دلم به جز دوستانم برای هیچ چیز از نوروزهای مالزی تنگ نمیشه. یادمه سال 87 روز سیزده به در سمینار داشتم و دوستانم کلی بهم خندیدن...یادش بخیر...امیدوارم امسال همه اونها هم کنار خانواده هاشون باشن.



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:57 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دیگه از همین دیروز بعد از ظهر تصمیم گرفتم که نذارم هیچ چیزی و هیچ کسی موجبات نارضایتی من رو فراهم کنه. یعنی برای سال 1394 به بعد طبق فرمایش حافظ عمل خواهم کرد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد            من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

 البته این فرمایش حافظ از قدیم هم سرلوحه رفتار من بوده ولی گاهی کمرنگ شده. از اینرو چند تا کپی از این نوشته گرفتم و به دیوار دفتر کارم زدم و زیر شیشه میزم هم گذاشتم که هی یادم نره ....

حالا خدا به داد اطرافیان من برسه......



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 15:19 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
همه کمابیش میدونیم که خاله زنکی یعنی چی و جالبه که با اینکه واژه یک واژه کاملا زنانه به نظر میرسه اما آقایون هم بعضا خاله زنک هستند. قانون طبیعت همونطور که احساساتی مثل خشم و غرور و ... رو در آقایون شدید تر کرده و حس خاله زنکی مردانه هم به شکلی تابع این قانون بوده و شدید تر است. به طوریکه مرد های خاله زنک به طور متوسط دوبرابر خاله زنک تر از زنان خاله زنک هستند.

و اما خاله زنکی یعنی چی؟ فرهنگ معین خاله زنک رو اینگونه تعریف میکنه:

فرهنگ فارسی معین

( ~. زَ نَ) (ص مر.) (کن .) شخص دارای رفتار و گفتار مبتذل ، سخن چین و پی گیر موضوع های بی اهمیت و غیرجدی.

حالا اینکه من چرا با اطمینان میگم مردها هم خاله زنک هستند به دلیل کلی مشاهداتم در طول عمر 37 ساله خودم و قضیه ای که اخیرا در محل کارم اتفاق افتاد!

توضیح زیاد نمیدم اما خوبه بدونید که گروهی آقا در اینجا پیرو یک قضیه خاله زنکی مثلا ما رو تحریم کردن و خواستن در شروع ترم پشت ما رو خالی کنن و مثلا به زعم خودشون گروهی ضعیفه رو که بر مسند قدرت قرار گرفته اند رو به زانو در بیارن....نمیدونن که ما حتی جلوی تحریم های آمریکا هم کم نمیاریم و این بحران رو هم با موفقیت پشت سر گذاشته و میگذاریم. 

ما استوار ایستاده ایم...شما بفرمایید به خاله زنکی مردانه خود برسید...

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 13:42 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
معمولا هر روز کلی پیام اخلاقی دریافت میکنیم و هزار تا تست روانشناسی و نظرات دالایلاما و پروفسور حسابی و چارلی چاپلین و ... و من در یک جمع بندی کلی برای خودم یک منشور اخلاقی تعریف کردم و الان حدودا دو سه سالی میشه که دارم بهش عمل میکنم و خوب هم جواب میده. منشور اخلاقی من میشه گفت آمیزه ای از همه دستور العمل ها با کمی چاشنی از ماکیاولی هست:

1- عاشق خودت باش تا بتونی به دیگران هم عشق بورزی

2- در لحظه زندگی کن و از تک تک ثانیه ها لذت ببر (گور بابای هرچی که گذشته و بی خیال آینده)

3- به کاری که به تو کار نداره کار نداشته باش (این خیلی عمیقه و میشه به همه جنبه های زندگی از شستن ظرفها گرفته تا روابط بین المللی بسط پیدا کنه)

4- گاهی خودت رو به نمیفهمی بزن (توجه:نمیفهمی با نفهمی کاملا فرق داره)

5- هر روز چیز تازه ای یاد بگیر (حتی اگه یه کار یا حرف بد تازه باشه)

6- تحت هیچ شرایطی دروغ نگو

7- فقط از خدا بخواه 



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ | 13:49 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
مثل اينكه اين قضيه جذب قراره به يك سريال ٩٠ قسمتى تبديل بشه....اما فكر نكنم اينطور بشه چون به نظرم امروز آخرين قسمت اين تراژدى بود...

امروز من و ٩ تا دكتر ديگه كه من دوست دارم خودم و ٧ تاى ديگه رو خر هاى خردمند بنامم براى مصاحبه دوم به همون دانشگاه خيلى خيلى مشهور دعوت شده بوديم. حالا اينكه چرا ميگم خر هاى خردمند را توضيح ميدم... دليلش هم اينه كه ما اونقدر سرمون توى درس و كتاب بوده كه نتونسته بوديم رشد اجتماعى كافى پيدا كرده و اين قدر ساده لوح نباشيم. خلاصه همه از كارهاى ديگه اى كه مشغولشون بوديم مرخصى گرفتيم و رفتيم مصاحبه دوم جذب. يك چيزى بود مثل دور دوم بازى هاى فوتبال! به همه گفته شده بود كه راس ساعدت ٣ اونجا باشن و همه هم دقيقا سر همون ساعت در محل حاضر شده بودند. بعدش اسم پنج نفر اول رو اعلام كردن و گفتن همشون با هم برن توى اتاق مصاحبه. بعدش فهميديم كه يكى از دانشجو ها كار فوق ليسانسش رو براشون ارائه ميده و "متقاضيان جذب" بايد ازش سوالاتى بكنند و نظراتى بدن كه معلوم بشه چقدر استادن....يا مثلا چطورى با دانشجو برخورد ميكنن...

خلاصه حدود ٢ ساعت ما كه پنج نفر دوم بوديم اونجا منتظر شديم تا اينكه نوبتمون بشه و اين نمايش كه به نظر من جالب هم بود دوباره اجرا بشه.... بعد از اينكه دانشجوى مورد نظر صحبتهاش رو تموم كرد، متقاضيان جذب شروع كردن به سؤال پيچ كردن دانشجو و به رخ كشيدن اطلاعات معمارانه خودشون به رقبا....در بين رقبا دو نفر از اعضاى هيات علمى دانشگاه هاى شهرستانها كه تقاضاى انتقال به تهران رو داشتند هم حضور داشتند....خيلى هم با مصاحبه كننده ها آشنا بودن....و يكى ديگه از اون رقبا هم پسر يكى از اساتيد برجسته معمارى بود....خدا منو بكشه اگه بخوام به كسى تهمت پارتى بازى بزنم....خوب ديگه ما هفت كچلون رو ميخواستين چيكار......اساتيد قديمى بودن كه... اما كلا... بي خيال .....امروز هم روز ديگرى از زندگى بود و با دوستان ارزشمندى آشنا شدم.....

از خستگى دارم ميميرم و نميدونم چرا تا چشمامو ميبندم شكل كله يك خر توى ذهنم مياد....يكى نه ....فكر كنم هفت تا.... 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 3:11 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
ماجراهای جذب هنوز هم ادامه دارد و من تا به حال پروفایلم رو در سایت جذب چک نکرده بودم. به تازگی این کار رو کردم و متوجه شدم عکسی که بعنوان عکس پروفایلم آپلود کرده ام همین عکسی هست که کنار این وبلاگ گذاشتم. این به نظر دوستانم یعنی حماقت و نتیجه اینکه تو رد میشی و هیچکس تو رو به عنوان هیات علمی تایید نمیکنه! 

به نظر خودم این یک اشتباه پیش اومده در زمان بارگذاری عکس بوده و حالا مگه چیه؟ ؟ ؟

به نظر همسرم خیلی هم خوبه! چون نشون میده من این هستم....همین...خود خود من....و اصلا هم بد نیست! یعنی من در خارج از ایران و سایت جذب و جایی که اجباری هم نداشتم، پایبند به ارزشهای دینی خودم بوده ام و عکس حقیقت من رو به تصویر میکشه ...کاش همه مثل همسرم میدونستند که من چقدر خوب و شایسته هستم  



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 14:30 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
اشتباه ننوشتم. منظورم مشکوک نیست دقیقا میخواستم بنویسم مسکوک یعنی سکه ها احتمالا!

این رو همین الان یاد گرفتم چون به دلایلی داشتم روی شاخص های رشد اقتصادی تحقیق میکردم و به سایت بانک مرکزی رسیدم و اونجا مسکوک رو دیدم. من تا حالا نمیدونستم که ما 6 مدل سکه 100 تومانی داریم. دو مدل اول وزنشون 5/8 گرم هست و چهار نوع بعدی وزنشون 4/6 گرم حالا چرا به ما چه مربوط...ولی کلا ارزش واقعی "مسکوک" از ارزش ریالی اونها باید خیلی بیشتر باشه چون حتی نوع جدید سکه 100 تومانی که 4/6 گرم هست و از آلیاژ مس، روی و نیکل درست شده حتما قیمتی بیش از 100 تومان داره چون اونطور که من میدونم این روزها با این پول هیچ چیز نمیشه خرید چه برسه به 4/6 گرم آلیاژ با طراحی و شکل خوب. من دوست دارم پیشنهاد کنم که به جای اینکه 1000 تومنی و 2000 تومنی و 5000 تومنی و 10000 تومنی کاغذی باشند از آلیاژ های فلزی درست بشن. اونوقت وقتی یک سکه 1000 تومنی داریم میدونیم که به اندازه 1000 تومن آلیاژ صرف ساختنش شده. 

فعلا که از این مسکوک خیلی خوشم اومده http://www.cbi.ir/page/7336.aspx

 



تاريخ : پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 19:44 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
این قضیه جذب هیات علمی هم برای خودش داستانی شده و اگه تا حالا برای ما آبی ازش گرم نشده لابد برای خیلی ها نون داشته که سالی چندین بار فراخوان جذب هیات علمی انجام میشه. یعنی اینطور که هی فراخوان پشت فراخوان داریم به نظر میرسه که اصلا مردم ایران بیشتر از اینکه آب و نون احتیاج داشته باشند نیاز به استاد دانشگاه دارند. 

اگر راستش رو بخواهید باید بگم که تا بهمن 89 من اصلا نمیدونستم که همچین چیزی وجود داره یا بهتره بگم فرآیند جذب هیات علمی! اون موقع من در مرحله نوشتن تز بودم و با دوستم همخونه شده بودم. دیدم یکهو غوغایی به پا شد و دوستان همخونه من همه با هیجان تلفن زدن و مژده باز شدن سایت جذب رو دادند. من تا اون موقع تنها دغدغه ای که داشتم جذب آهن بود و اینکه بعد از غذا چای نخورم که آهن بدنم رو از دست ندم! اما از اون به بعد فهمیدم جذب هیات علمی از جذب آهن هم برای انسان ضروری تر هست چون با هیچ مکملی قابل تامین نیست. 

بالاخره به اصرار دوستم فایلهای درخواستی و فرمها و معرفها و همه مواد و مصالح جذب هیات علمی رو که دست کمی از هفت خوان رستم نداشتند آماده کردم و من هم مثل بقیه تقاضای جذب کردم. بعد از فکر میکنم یکی دو ماه توی صفحه متقاضیان دیدم که دو تا از بهترین دانشگاه های کشور  اسم من رو بعنوان مورد نیاز اعلام کردن. همین اتفاق برای دوستم هم افتاد. البته الان سیستم فرق کرده... اون زمان من و دوستم خیلی خوشحال شدیم و مدتی رویاهای شیرین خودمون رو در مورد "جذب" داشتیم. از اونجایی که شنیده بودیم هیات علمی ها باید مقالات زیادی داشته باشند،  همه همت خودمون رو روی مقاله نویسی گذاشتیم و هر کدوم کلی تولید علم کردیم و یادمون رفت از خودمون بپرسیم که علم بهتر است یا ثروت.... خلاصه همون چندرغاز پولی رو هم که داشتیم صرف علم کردیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که بابا علم کیلویی چند پول نداریم که دیگه حتی توی فراخوان شرکت کنیم.......آخه دیگه فراخوان پولی شده بود و هی تند و تند هم تکرار میشد و ما هم که ساده لوح هی شرکت میکردیم....

چند روز پیش برام یک ایمیل از "جذب" اومد و از من و یک پنجاه نفر "جذاب" تحصیلکرده دیگه مثل من خواستند که مدارکی رو که هزار دفعه توی سایت آپلود کردیم و فرستادیم و تایید کردیم رو به دبیرخانه اون دانشگاه ببریم تا اگر قسمت بشه یکی دو هفته دیگه در صورتی که اتفاقی نیوفته یا قمر در عقرب نشه و یا این سیب رو که انداختن هوا چه چرخی بخوره بیاد زمین و اینها... مصاحبه ای با این لشگر جهت "جذب" داشته باشند.

گفتم خوبه بالاخره بخت این "جذاب" داره باز میشه...البته همون چهار پنج سال پیش هم که من برای خودم جوانی بودم همین دانشگاه از من مصاحبه بعمل آورد و بعدش نه اونها چیزی گفتن و نه من چیزی پرسیدم ....فکر کنم نتیجه مصاحبه یک جورایی شصت-شصت بوده!

به هر ترتیب امروز به رییسم اطلاع دادم که دیر میام و درگیر "جذب" هستم و خیلی خوشبینانه مدارک رو همونطور که خواسته شده بود به اون دانشگاه بردم و به دبیر خانه تحویل دادم. بعدش از اونجایی که رییس گروه رو میشناختم و یکی دوماه پیش پیرو یک تماس ایمیلی قرار بود ایشون قرار ملاقاتی با من بذارن  به دفتر گروه همون رشته مورد نظر رفتم صرفا جهت عرض سلام.... خدا پدرش رو بیامرزه که خیلی صریح گفت: " ما اصلا هیات علمی لازم نداریم و اداره جذب بیخودی از طرف خودش ایمیل میده و افراد رو دعوت میکنه...ما هیچ کسی رو نمیخواهیم..." 

حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را....

من نمیدونم این وسط چه کسی دقیقا داره نقش هالو رو بازی میکنه....

1-من و بقیه اونهایی که به این سیستم اعتماد میکنن؟

2-اداره جذب

3-اون دانشگاه

4-آهاد مردم

5-دانشجویان

6-دشمنان

پنج نفر از کسانی که پاسخ درست را اعلام کنند به قید قرعه "جذب" خواهند شد

جذب خیلی چیزها مثلا آهنربا یا مواد مخدر یا کشورهای بیگانه....اصلا به من چه مربوط...



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 2:33 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دوباره مشغول به کار شدم. البته این مدتی رو هم که برای خودم به عنوان استراحت در نظر گرفته بودم هم چندان بیکار نبودم و کلی کار ناتمام رو به پایان رساندم. احساسم با احساسی که در زمان کار کردن در مالزی داشتم کاملا متفاوت هست. میتونم بگم یک جورایی فکر میکنم دارم کمک میکنم که یک گوشه هرچند کوچک از کشورم اون طوری که باید بشه. فعلا در همین حد میگم که دارم چه کار میکنم اینجا مثل دانشگاه تیلورز دریاچه و اردک و ماهی و اتاقهای آنچنانی رنگارنگ نداره اما احساس من اینجا خیلی رنگی تره....نه اینکه بگم اونجا احساسم بد بود اما اونجا احساسم یک رنگ سبز خیلی کمرنگ مخلوط با طوسی داشت و اینجا احساس نارنجی رنگ دارم.  



تاريخ : دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ | 13:49 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
باز هم مینویسم....بعد از دو سه ماه تصمیم گرفتم دستی به این وبلاگ خاک گرفته بکشم و باز هم برای سایه خودم بنویسم...اما اینبار متوجه شدم که دیگه حتی از من سایه ای هم روی دیوار نیوفتاده...دلیلش هم همین "ابلوموویسم" یا به عبارتی تنبلی شدیده که حتی سایه من رو هم از من گرفته...معلومه دیگه...وقتی کسی روی زمین دراز بکشه و مطلب بنویسه مسلما سایه ای روی دیوار نخواهد داشت...  

باید همه افکارم رو مرور میکردم و به خودم کمی زمان میدادم تا دوباره بتونم بنویسم. حتی خواستم وبلاگ رو تعطیل کنم اما دیدم بخش مهمی از خاطراتم رو اینجا دفن که نه، یک جورایی کاشتم و نمیتونم ازشون به راحتی بگذرم.  

کلی خاطره خوب و بد و تجربه های مفید از کار و زندگی و تحصیل در مالزی دارم که اینجا خواهم نوشت.  

دوستانم ازم میپرسن که آیا دلم برای مالزی تنگ میشه یا نه؟ و من نمیدونم...شاید...شاید هم نه...بیشترین چیزی رو که از مالزی دوست داشتم سالن مطالعه قشنگ ما در دانشگاه یو پی ام و دوستان ایرانی خوبم بودن که دیگه همه درسشون تموم شده و از اونجا رفتن...اون روزها دیگه هیچ وقت برنمیگردن... 

این اواخر هروقت که به یو پی ام میرفتم و به دانشکده و اون سالن تقریبا خالی سر میزدم دلتنگ دوستام میشدم...پس به خودم یاد دادم که روزهای زندگی رو باید قدر دونست و در زمان حال زندگی کرد...امیدوارم همه دوستان خوب من در هر کجای دنیا که هستند شاد و سلامت باشن ... 

امید،فرزاد،مینا،مریم،مازیار،نازنین،شبنم،لادن،مونا،علی ها ،وائل،آسا،امیرحسین،الیاس،نصیبه،گلنار،سارا،نسیم، نسترن، زینب، سمیرا،شهاب،پروا، دالمن، نعیمه ، بردیا و احمد هیچ وقت فراموش نمیشوند...و بقیه دوستای خوبی که حتی هم دانشکده ای هم نبودن اما تا آخر عمرم برام دوست خواهند ماند: ناهید، آرش، شایسته ... البته بهتر بود جلوی اسم همه یکی یدونه دکتر هم اضافه میکردم...

مینویسم که یاد همه دوستان در خاطرم بمونه...



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ | 3:56 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |

 

برگشتم خونه ، کارم رو دوست داشتم، دوستان خوبی داشتم، ساعت کاری کم و حقوق زیاد....اما دیگه حاظر نشدم قرار دادم رو تمدید کنم چون مالزى خانه من نبود. نمیتونم بگم جای بدی بود ولی مسافتش تا خانه من خیلی زیاد بود. نمیدونم چرا و چطور به این نتیجه رسیدم، شاید هر کسی یک روز تو زندگیش به همچین نتایجی برسه....اما من زمانی دلم خواست به خانه برگردم که رئیس دانشکدہ برام پست جدید هم تعیین کردہ بود و قرار بود در قرارداد جدید ساعات تدریس من رو کمتر و حقوقم رو بیشتر کنن که وقت کافی برای نوشتن مقالات جدید داشته باشم.

معاون دانشکدہ و همکاران من فکر میکردن منظور من از اینکه میگم نميخوام قراردادم رو تمديد كنم در واقع يك جور شوخى يا تقاضاى حقوق بيشتره اما اين طور نبود! من دلم براى ايران با تمام مسائل و مشكلاتش تنك ميشد براى مامان و بابام فاميل و خواهرو برادر هام و براى همه خوراكيهاى خوب و منحصر به فرد ايران....

اين بود كه برگشتم خونه...فاصله مالزى تا خونه و دلبندان من دور بود.... خوشحالم، از تصميم خودم خيلى خوشحالم و اينجا خدا رو شكر داره بهم حسابى خوش میگذرہ البته من هنوز وارد جامعه نشدم و در روزهاى بيكارى به سر ميبرم... اشكالى نداره هر قدر هم كه برام سختى بوجود بياد مهم نيست اينجا كشور من هم هست و اينبار با كفش اهنين به ميدان خواهم رفت! البته بعد از اينكه بقدر كافى استراحت كردم!  

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ | 3:3 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
مالایی ها در زمینه فوتبال هم مثل خیلی از ورزشهای دیگه حرفی برای گفتن ندارن. یعنی چون خیلی تنبل هستن و اصولا به حرکت دادن بدن و استفاده از مغز اعتقادی ندارن زیاد نمیتونن به ورزش فکر کنن. فعالیت عمده مالایی ها رفتن به رستوران و غذا خوردن  و گاها شرکت در نماز جمعه هست که خدا ایشالا اجر  شون بده...

این روز ها که همه تب فوتبال دارن در مالزی تقریبا خبری نیست...دیروز همکار چینی من برام ایمیل فرستاده که از نتیجه ارزشمند تیم فوتبال ایران خیلی خوشحاله! طفلکی براش همین هم افتخاره که تیم کشور یکی از همکاراش تونسته صفر صفر مساوی کنه...

زنده باد خودمون که اقلا یک تیم فوتبال داریم که سرگرمش باشیم...

در ضمن ما اینجا Hypp Tv داریم که فوتبال رو نشون نمیده، اونقدر هم بیکار نیستیم که بتونیم بریم خونه دوستان و یا رستورانهایی که فوتبال رو پخش میکنن...اما فوتبال ها رو از سایت فوتبالی ترین دنبال میکنیم... زنده باد کشور خودمون که هم تیم فوتبالش میره جام جهانی، هم فوتبال نشون میده و هم مردم با مرامی داره که فوتبال ها رو توی سایت میذارن که بقیه هم ببینن...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ | 12:56 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
این مطلب رو برای دوستانی مینویسم که در مورد ازدواج با مالایی ها سوال میکنن. اینطوری در بین مردم ما شایع شده که ازدواج با مالایی یعنی رسیدن به شغل و خونه و ماشین و گرفتن اقامت....نخیر اینجوریا هم نیست و این چیزها با ازدواج با یک مالایی به دست نمیاد. خود مالایی ها هم به این راحتی ها که ما فکر میکنیم صاحب خونه و ماشین و کار نمیشن چه برسه به خارجی هایی که با اون ها ازدواج میکنن. قضیه اقامت هم وقتی قطعی میشه که شما پنج سال با همسر مالایی به خوبی و خوشی زندگی کنید، که خیلی هم آسون نیست. در صورت طلاق هم که کلا باید اینجا رو ترک کنید. در این مورد منبع من همکار هندیم هست که میگه خواهرش با یک پسر ایرانی ازدواج کرده و الان هم که بچه 5 ساله دارن، آقای ایرانی که پزشک هم هست هنوز مشکل کار و تابعیت داره!

ممکنه ازدواج با یک مالایی خیلی راحت تر و ارزون تر از ازدواج با یک ایرانی و یا ملیت های دیگه باشه، اما با توجه به مواردی که در بین دوستان و یکی از همکاران مشاهده میشه، مقایسه ازدواج با مالایی ها و ایرانیها مثل رفتن به یک رستوران ایرانی خیلی مجلل و یا غذا خوردن در Bistro سر خیابون میمونه... اینجا میشه غذای 50 رینگیتی رستوران ایرانی رو خورد و یا ناسی لمک 2 رینگیتی خرید....بستگی به سلیقه خودتون داره...

فقط یک نکته رو توی پرانتز بگم که آقایون بدونن....خانم های مالایی هیچ تمایلی به داشتن رابطه دوستانه با فامیل شوهرشون ندارن...



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 14:51 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
باز هم به تقویم نگاه میکنم و روزها رو یکی یکی میشمرم. دقیقا 89 روز دیگه مونده که اینجا رو (فکر میکنم) برای همیشه ترک کنم. آینه ای که روی میز کارم هست به من این امیدواری رو میده که هنوز دیر نیست...هنوز پیر نشدم...اما یادم میافته که 7 سال اینجا بودم هفت سال از عمرم رو کمابیش اینجا گذروندم. همکارم با کله کچلش روی صندلیش خوابیده و خر و پف میکنه...اون تنها مالایی کچلی هست که من تابحال دیدم...معمولا اینجا نیست اما امروز جلسه مهمی داریم و همه باید تا ساعت 3.30 بعد از ظهر که شروع جلسه هست اینجا باشیم. از بیکاری تصمیم به نوشتن کردم و دارم هفت سال گذشته رو مرور میکنم. از اینکه ادامه تحصیل دادم ناراضی نیستم...هرچند کلا با قضیه تحصیلات تکمیلی مشکل دارم اما پشیمون نیستم که اینجا اومدم. پشیمون هم نیستم که پیشنهاد این دانشگاه رو برای کار قبول کردم ...اما کار کردن اینجا چشم من رو به اصل مالزی باز کرد...نه تنها به مالزی بلکه به کار و زندگی دور از وطن...

من هم میدونم که توی ایران هم خیلی مشکلات وجود داره اما به هر حال اونجا من خارجی به حساب نمیام و حق دارم از حقوق شهروندی خودم استفاده کنم و البته یادمون یاشه که حق همیشه گرفتنی هست...

احساس میکنم با تلف کردن وقتم اینجا کلی موقعیت رو توی ایران از دست دادم...دوست من دکتر (ف) میگفت و من اون موقع هنوز به حرفش نرسیده بودم....به هر حال تجربه کار و زندگی اینجا به من یاد داد که دیگه هیچ وقت کشور دیگه ای رو برای زندگی انتخاب نکنم. هر چند من اینجا شغل و درآمد خوبی داشتم و امکاناتی که در اختیارم بود در حد خودش عالی بود اما من آدمی نیستم که بتونم دستم رو توی سفره دیگران دراز کنم... و اینجا سفره غریبه هاست...من به نون خالی خودمون راضی ترم...

...من از اینجا خواهم رفت برای همیشه...و از این پس فقط جایی زندگی میکنم که مال من باشه...کشور من...ایران...من نه برای پدر و مادرم، نه فقط برای فامیل و خواهر و برادر هام که برای ایران دلتنگم....

ایران...جایی که هیچ چیزش مثل بقیه دنیا نیست....کشور یاغی....کشور بریز و بپاش...رانندگی های خرکی...جاده های خطرناک...دلهره...گرونی...دعوا...بزن بزن...و این یعنی زندگی به سبک ایرانی....این نوع زندگی رو فقط میشه توی ایران داشت...جایی که مردمش با احساسن و احساسات همدیگه رو میفهمن...و جایی که پدر و مادرم باشن و علیرضا باشه...



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 13:10 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.