برگشتم خونه ، کارم رو دوست داشتم، دوستان خوبی داشتم، ساعت کاری کم و حقوق زیاد....اما دیگه حاظر نشدم قرار دادم رو تمدید کنم چون مالزى خانه من نبود. نمیتونم بگم جای بدی بود ولی مسافتش تا خانه من خیلی زیاد بود. نمیدونم چرا و چطور به این نتیجه رسیدم، شاید هر کسی یک روز تو زندگیش به همچین نتایجی برسه....اما من زمانی دلم خواست به خانه برگردم که رئیس دانشکدہ برام پست جدید هم تعیین کردہ بود و قرار بود در قرارداد جدید ساعات تدریس من رو کمتر و حقوقم رو بیشتر کنن که وقت کافی برای نوشتن مقالات جدید داشته باشم.

معاون دانشکدہ و همکاران من فکر میکردن منظور من از اینکه میگم نميخوام قراردادم رو تمديد كنم در واقع يك جور شوخى يا تقاضاى حقوق بيشتره اما اين طور نبود! من دلم براى ايران با تمام مسائل و مشكلاتش تنك ميشد براى مامان و بابام فاميل و خواهرو برادر هام و براى همه خوراكيهاى خوب و منحصر به فرد ايران....

اين بود كه برگشتم خونه...فاصله مالزى تا خونه و دلبندان من دور بود.... خوشحالم، از تصميم خودم خيلى خوشحالم و اينجا خدا رو شكر داره بهم حسابى خوش میگذرہ البته من هنوز وارد جامعه نشدم و در روزهاى بيكارى به سر ميبرم... اشكالى نداره هر قدر هم كه برام سختى بوجود بياد مهم نيست اينجا كشور من هم هست و اينبار با كفش اهنين به ميدان خواهم رفت! البته بعد از اينكه بقدر كافى استراحت كردم!  

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور 1393 | 3:3 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
مالایی ها در زمینه فوتبال هم مثل خیلی از ورزشهای دیگه حرفی برای گفتن ندارن. یعنی چون خیلی تنبل هستن و اصولا به حرکت دادن بدن و استفاده از مغز اعتقادی ندارن زیاد نمیتونن به ورزش فکر کنن. فعالیت عمده مالایی ها رفتن به رستوران و غذا خوردن  و گاها شرکت در نماز جمعه هست که خدا ایشالا اجر  شون بده...

این روز ها که همه تب فوتبال دارن در مالزی تقریبا خبری نیست...دیروز همکار چینی من برام ایمیل فرستاده که از نتیجه ارزشمند تیم فوتبال ایران خیلی خوشحاله! طفلکی براش همین هم افتخاره که تیم کشور یکی از همکاراش تونسته صفر صفر مساوی کنه...

زنده باد خودمون که اقلا یک تیم فوتبال داریم که سرگرمش باشیم...

در ضمن ما اینجا Hypp Tv داریم که فوتبال رو نشون نمیده، اونقدر هم بیکار نیستیم که بتونیم بریم خونه دوستان و یا رستورانهایی که فوتبال رو پخش میکنن...اما فوتبال ها رو از سایت فوتبالی ترین دنبال میکنیم... زنده باد کشور خودمون که هم تیم فوتبالش میره جام جهانی، هم فوتبال نشون میده و هم مردم با مرامی داره که فوتبال ها رو توی سایت میذارن که بقیه هم ببینن...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 12:56 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
این مطلب رو برای دوستانی مینویسم که در مورد ازدواج با مالایی ها سوال میکنن. اینطوری در بین مردم ما شایع شده که ازدواج با مالایی یعنی رسیدن به شغل و خونه و ماشین و گرفتن اقامت....نخیر اینجوریا هم نیست و این چیزها با ازدواج با یک مالایی به دست نمیاد. خود مالایی ها هم به این راحتی ها که ما فکر میکنیم صاحب خونه و ماشین و کار نمیشن چه برسه به خارجی هایی که با اون ها ازدواج میکنن. قضیه اقامت هم وقتی قطعی میشه که شما پنج سال با همسر مالایی به خوبی و خوشی زندگی کنید، که خیلی هم آسون نیست. در صورت طلاق هم که کلا باید اینجا رو ترک کنید. در این مورد منبع من همکار هندیم هست که میگه خواهرش با یک پسر ایرانی ازدواج کرده و الان هم که بچه 5 ساله دارن، آقای ایرانی که پزشک هم هست هنوز مشکل کار و تابعیت داره!

ممکنه ازدواج با یک مالایی خیلی راحت تر و ارزون تر از ازدواج با یک ایرانی و یا ملیت های دیگه باشه، اما با توجه به مواردی که در بین دوستان و یکی از همکاران مشاهده میشه، مقایسه ازدواج با مالایی ها و ایرانیها مثل رفتن به یک رستوران ایرانی خیلی مجلل و یا غذا خوردن در Bistro سر خیابون میمونه... اینجا میشه غذای 50 رینگیتی رستوران ایرانی رو خورد و یا ناسی لمک 2 رینگیتی خرید....بستگی به سلیقه خودتون داره...

فقط یک نکته رو توی پرانتز بگم که آقایون بدونن....خانم های مالایی هیچ تمایلی به داشتن رابطه دوستانه با فامیل شوهرشون ندارن...



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 14:51 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
باز هم به تقویم نگاه میکنم و روزها رو یکی یکی میشمرم. دقیقا 89 روز دیگه مونده که اینجا رو (فکر میکنم) برای همیشه ترک کنم. آینه ای که روی میز کارم هست به من این امیدواری رو میده که هنوز دیر نیست...هنوز پیر نشدم...اما یادم میافته که 7 سال اینجا بودم هفت سال از عمرم رو کمابیش اینجا گذروندم. همکارم با کله کچلش روی صندلیش خوابیده و خر و پف میکنه...اون تنها مالایی کچلی هست که من تابحال دیدم...معمولا اینجا نیست اما امروز جلسه مهمی داریم و همه باید تا ساعت 3.30 بعد از ظهر که شروع جلسه هست اینجا باشیم. از بیکاری تصمیم به نوشتن کردم و دارم هفت سال گذشته رو مرور میکنم. از اینکه ادامه تحصیل دادم ناراضی نیستم...هرچند کلا با قضیه تحصیلات تکمیلی مشکل دارم اما پشیمون نیستم که اینجا اومدم. پشیمون هم نیستم که پیشنهاد این دانشگاه رو برای کار قبول کردم ...اما کار کردن اینجا چشم من رو به اصل مالزی باز کرد...نه تنها به مالزی بلکه به کار و زندگی دور از وطن...

من هم میدونم که توی ایران هم خیلی مشکلات وجود داره اما به هر حال اونجا من خارجی به حساب نمیام و حق دارم از حقوق شهروندی خودم استفاده کنم و البته یادمون یاشه که حق همیشه گرفتنی هست...

احساس میکنم با تلف کردن وقتم اینجا کلی موقعیت رو توی ایران از دست دادم...دوست من دکتر (ف) میگفت و من اون موقع هنوز به حرفش نرسیده بودم....به هر حال تجربه کار و زندگی اینجا به من یاد داد که دیگه هیچ وقت کشور دیگه ای رو برای زندگی انتخاب نکنم. هر چند من اینجا شغل و درآمد خوبی داشتم و امکاناتی که در اختیارم بود در حد خودش عالی بود اما من آدمی نیستم که بتونم دستم رو توی سفره دیگران دراز کنم... و اینجا سفره غریبه هاست...من به نون خالی خودمون راضی ترم...

...من از اینجا خواهم رفت برای همیشه...و از این پس فقط جایی زندگی میکنم که مال من باشه...کشور من...ایران...من نه برای پدر و مادرم، نه فقط برای فامیل و خواهر و برادر هام که برای ایران دلتنگم....

ایران...جایی که هیچ چیزش مثل بقیه دنیا نیست....کشور یاغی....کشور بریز و بپاش...رانندگی های خرکی...جاده های خطرناک...دلهره...گرونی...دعوا...بزن بزن...و این یعنی زندگی به سبک ایرانی....این نوع زندگی رو فقط میشه توی ایران داشت...جایی که مردمش با احساسن و احساسات همدیگه رو میفهمن...و جایی که پدر و مادرم باشن و علیرضا باشه...



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 13:10 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دوباره فصل پر باران مالزی آغاز شده و نمیدونم چرا شروع باران همیشه با پایان کلاسهای من تلاقی میکنه. ترافیک به قدری شدید میشه که مثلا اگر من ساعت 5 از اینجا به سمت خونه حرکت کنم احتمالا حدود 7.30-8 به خونه میرسم در حالیکه اگه اینجا بمونم و ساعت 7.30 به سمت خونه حرکت کنم باز هم ساعت 8 میرسم خونه....




تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 17:58 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
خوشبختانه زبان شیرین فارسی پر از ضرب المثل هایی هست که همه اونها رو باید با آب طلا نوشت و متاسفانه ما همه باید همه اونها رو تجربه کنیم ... اینجا مصداق ضرب المثل کار کردن خر، خوردن یابو هست... مثل همیشه این مالایی های به ظاهر بی دست و پا و فوق العاده موذی و شرکای چینی پول پرستشون کاری میکنن که از کار چیزی به جز خستگی برای خارجی هایی مثل من باقی نمونه! 

کلا از حقوق ما و هر گونه دریافتی که از دانشگاه داشته باشیم 10% مالیات برداشته میشه. حتی اگه اضافه تدریس هم داشته باشیم باز هم باید مالیاتش رو بپردازیم. وقتی به رستوران میریم و در بیشتر خرید ها هم باید مالیات جداگانه بپردازیم. برای خرید ماشین باید بهره بیشتری بپردازیم البته در صورت استفاده از وام! و کلا به عنوان خارجی تا جایی که از دستشون بر بیاد برای ما خرج تراشی میکنن...

آخر سر هم جلسه ای ترتیب میدن بعنوان tax clearance و در این جلسه همه باید فرمهایی رو به صورت اینترنتی پر کنن. نتیجه این میشه که باید یک مقدار از پولی که بابت مالیات از حقوق یک عده کم شده، دوباره به حسابشون برگرده و این افراد معمولا افراد محلی هستن. خارجی ها هم باید دوباره مالیات پرداخت کنن چون اصولا اینها دوست ندارن شمای خارجی از پولی که اینجا در آوردی بتونی دوزار پس انداز کنی! 

اینجوری میشه که با یک حساب سرانگشتی میشه فهمید که موندن اینجا هیچ فایده ای نداره...با کار کردن من و امثال من قراره شکم یک عده دیگه گنده بشه! .... درسته که توی ایران هم باید مالیات داد و کمابیش آسمان همین رنگی هاست...اما باز هم بهتر از اینه که یک مشت آدم چشم تنگ پاچه گشاد تو رو هالو حساب کنن و به دلیل اینکه خارجی هستنی مجبور به پرداخت پول زور بشی....(26% مالیات خیلی زیاده!)




تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 13:47 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
کی گفته به حرف گربه سیاه بارون نمیاد؟ به نظر من خیلی هم به حرف گربه سیاه بارون میاد چون همین الان  که من واقعا از ته دل آه کشیدم و گفتم خدا دارم از بوی دود میمیرم، بارون شدیدی گرفت! پس دو حالت وجود داره یا به حرف گربه سیاه بارون میاد و یا من گربه سیاه نیستم!



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 15:6 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
اين روزها به نظر مياد خدا اين سرزمين استوايى رو از ياد برده....يا داره تنبيه ميكنه.... الان مدتيه كه از بارون خبرى نيست... هر روز يك جايى آتش سوزى ميشه و هوا خيلى بد و كثيف شده... در بيشتر مناطق أب سهميه بندى شده و اين هم از سقوط MH 370....

براى مردم اينجا دعا كنيم نه فقط براى مسافرين و خانواده هاشون، بلكه براى همه.... براى برطرف شدن اين خشكسالى و براى اينكه دوباره شادى به اينجا بياد...



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 | 9:1 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
فکر کنم دیگه رسما دیوانه شدم...نمیدونم شاید هم خیلی خیلی عاقل شدم که دیگه هیچ علاقه ای به علم و دانش و ترویج و تولید علم و مقالات و تدریس و این حرفا ندارم...الان بیشتر از دو ماهه که سه تا مقاله تقریبا آماده رو نتونستم تموم کنم دلیلش هم اینه که فکر میکنم خوب که چی؟ مثلا 100 تا مقاله چاپ کنی که چی؟ 

یک زمانی بود که گاه و بیگاه به سایت وزارت علوم هم سری میزدم که به قول ناهید ببینم بالاخره ما رو جذب میکنن یا نه....اما دیگه اون هم برام مهم نیست اصلا اونها هم بخوان منو جذب کنن من اونها رو دفع میکنم....

اینجا هم که رسما استعفا دادم ... ولی مثل اینکه اینها نمیخوان باور کنن چون باز هر چند روز یک بار یک نامه تمدید قرار داد به دستم میرسه....نمیدونم نمیفهمن یا خودشونو به نفهمی میزنن....تازه برای من پست جدید هم در نظر گرفتن و فکر میکنن با این حرفا من طمع میکنم و می مونم....

از سیستم آموزشی زده شدم و اصلا میخوام برم تو کار بساز و بفروشی...یه شغل آزاد....بی خیال فرهنگ و علم و هنر ....بی خیال آموزش....همه میگن آموزش عشقه...معلم بودن عشقه....هنر عشقه....باشه قبول اما آیا بنز و بی ام دبلیو و سفر اروپا و ...عشق نیستن....بابا بذارین ما یک کم هم از عشقهای زمینی بهره مند بشیم!



تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 12:23 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
دور خواهم شد از این خاک غریب....دور خواهم شد دور...



تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 9:41 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
بچه که بودیم یک کارتون میداد به اسم روبرت آدم بزرگی که دلش نمیخواد آدم بزرگ باشه... اون موقع ها به نظرم میومد که روبرت اشتباه میکنه و همه باید از آدم بزرگ بودن خوشحال باشن اما حالا احساس روبرت رو خوب درک میکنم...آدم بزرگ بودن خیلی بد هست چون آدم بزرگ ها خیلی دلتنگ میشن....

وقتی بچه هستی با پدر مادر و خواهر و برادر هات زندگی میکنی و چون همش با هم هستین قدر هم رو نمیدونید و معمولا مشغول کشمکش با هم هستید و وقتی بزرگ شدی و از اونها دور شدی دلتنگشون میشی ...برای همینه که آدم بزرگ بودن خوب نیست...هر چی بزرگ تر دور تر و هر چی دور تر بد تر....

دلم کودکی ام رو میخواد روز های قشنگی که از صبح تا شب به بازی میگذشت...دلم میخواد دوباره از مامان و نگاه معنی دارش بترسم...از اینکه به خاطر اینکه با بچه های دیگه کتک کاری کردم دعوام بکنه....

دلم صدای ناظم مدرسه رو میخواد که سر صف پشت بلند گو فریاد بکشه مینا تو کی میخوای مثل بچه آدم رفتار کنی....

دلم میخواد مثل قدیما هر روز از کلاس بیرونم کنن و من با شادی توی حیاط مدرسه بازی کنم...یا برم دفتر مدرسه و تعهد بدم که دیگه دختر خوبی باشم...دوست دارم با لباسهای خاکی یا خیس، دکمه های کنده شده و مقتعه پاره به خونه برگردم....

...با علیرضا سر دوچرخه کتک کاری کنم....سعید پسر خالمو خوب کتک بزنم...موهای سمیه دختر خاله رو بکشم....علی و رضا پسر های دوست مامانم رو دوباره گوشه دیوار گیر بندازم و لپ ها شون رو بکشم...با حمید لجبازی بکنم و بعد از یک روز پر کار روی زانوی بابا بشینم و خودمو لوس کنم...و فردا صبح همه با هم دوست بشیم و دوباره بازی کنیم....

دلم برای کودکی که نه، برای خودم تنگ شده....روی کارتی که گردنم انداختم نوشته شده دکتر مینا... من وارد دنیای آدم بزرگ ها شدم... من از خودم دور شدم....باید مثل آدم بزرگها باشم...آدمهایی که اونقدر گرفتارن که وقت بازی کردن ندارن....اونهایی که به جای کشیدن موی همدیگه از پشت به هم خنجر میزنن....اونهایی که دلشون یک چیز میگه و زبونشون چیز دیگه....دکتر مینا باید سختگیر، جدی و بی روح باشه  تا بتونه تو دنیای آدم بزرگها جا داشته باشه و من اصلا دوستش ندارم!



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 9:58 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
نمیخوام بگم مالزی جای بدی برای کار یا تحصیله و خوشبختانه من تجربه بدی از اینجا نداشتم اما باید بگم واقعیت مالزی با چیزی که ما بعنوان توریست و یا حتی دانشجو تجربه میکنیم کاملا تفاوت داره. من تا زمانی که دانشجو بودم بیشتر مواقع با بقیه دانشجو های ایرانی بودم و از اونجایی که دانشگاه یو پی ام یک دانشگاه دولتی بود بیشترین برخورد من با مالزیایی ها از نژاد مالایی بود. اساتید راهنمای من هم مالایی و از نوع خوب و مودب و انصافا با شعوری بودن. اون موقع من نمیتونستم بفهمم چیزی رو که استادم واقعیت مالزی مینامه یعنی چی و یا چرا همش از تضاد بین نژاد های مختلف مالزیایی صحبت میکنه.

وقتی اینجا شروع به کار کردم کم کم لایه های مختلف اجتماع اینجا رو حس کردم و واقعیت اینکه مردم اینجا نسبت به نژاد های مختلف مالزیایی و حتی نسبت به خارجی ها چه احساس و برخوردی دارن....نمیخوام وارد بحث تبعیض ها بشم فقط در یک نتیجه گیری کلی باید بگم که مالزی هنوز اون قدر رشد نکرده که بتونه پذیرای مهاجر باشه حالا این رشد میتونه هم جنبه اقتصادی داشته باشه هم اجتماعی و فرهنگی!

این فقط نظر من نیست و دوستان دیگه هم که وارد بازار کار اینجا شدن و یا حتی شاگرد های دانشگاه های خصوصی  هم به این نکته اشاره میکنن ... 



تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 21:52 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
من الان در یک جلسه هستم در یک ورک شاپ که مربوط به انتشار مقالات در ژورنالهای علمی هست. نمیدونم چرا نمیتونم صدای پروفسوری رو که داره سخنرانی میکنه رو تحمل کنم....همینطور اسلاید ها رو که با رنگ های تند و زننده ای طراحی شدن ...کلا دیگه این رنگهایی که مالایی ها به کار میبرن و لهجه افتضاحی که انگلیسی صحبت میکنن برام غیر قابل تحمل شده...نمیدونم مثل اینکه آستانه تحمل من هم همینقدر بوده....



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 9:49 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
یک زمانی اینجا خیلی خوب بود طوری که حتی یادم میرفت که از خانواده دورم و روزها اونقدر بی تکرار و فراموش نشدنی بودن که گذرشون رو حس نمیکردم. سال اولی که در یو پی ام درس میخوندم حدود 30-40 نفر دوست ایرانی دور و برم بودن و یادم میاد که تولد 30 سالگیم 30 نفر از بهترین دوستام به خونمون اومدن و برام جشن تولد گرفتن. روزهای بی تکرار من با دوستانم معنی پیدا میکرد دوستان ایرانی دسته گلی که الان هر کدومشون یک گوشه دنیا هستن...یادش به خیر چه روزهایی داشتیم...شوخی ها و مسخره بازی هایی که عموما به رهینا ختم میشدن ... سر به سر رحمی گذاشتن  و یاد دادن زبان فارسی بهش...خبر گذاری امید... و ماجراهای  آقای مالکی و  صمد و فرزاد و من و جنجال کلاس نصیر و دغدغه های امتحان جامع ...ریاست مازیار...همه چه زود گذشتن و تموم شدن....

از اون روزها و اون آدمها فقط خاطراتشون اینجا مونده ... هر روز که عازم محل کارم هستم از جلوی مجتمع east lake رد میشم و یاد خاطراتم با گلسا و ناهید و روزهای خوبی که با هم داشتیم می افتم...گاهی هم میرم یو پی ام سری میزنم و به جز جای خالی دوستان چیزی نمیبینم....هرچند هنوز حبیب و علی و زینب و فائزه هستن اما دیگه استادی روم صفای قدیم رو نداره...یادش به خیر با مینا و ناهید و نسیم و سارا و گلنار روزهای قشنگی رو داشتیم که همه مثل برق و باد گذشتن....خاطراتم با مونا و شبنم و نازنین و نصیبه و لادن و امیر و احمد و علی و مریم و الهام رو مرور میکنم و به این نتیجه میرسم که اینجا اگر صفایی داشت از دوستان ایرانی داشت...

آخرین دوست من هم آرش بود که اون هم از اینجا رفت...حتی خانواده سهل آبادی هم بعد از این همه سال مالزی رو ترک کردن و حالا من احساس میکنم که اینجا بدون دوستان ایرانی اصلا صفا نداره...چند تا دوستی هم که مثل من اینجا مشغول کار شدن مثل خود من گرفتارن و فرصتی برای دور هم جمع شدن نیست....من هم باید زودتر از اینجا برم...خیلی تنها شدم...



تاريخ : جمعه یکم آذر 1392 | 20:43 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
من و چند تا از همکار های ایرانی که در دانشکده مهندسی تدریس میکنن یک آرزوی مشترک داریم و اون اینه که به ایران برگردیم و یک مزرعه داشته باشیم، چند تا گاو و گوسفند و مرغ و جوجه و زمینی که توش گندم بکاریم! 

حالا نمیدونم این آرزوی مشترک بین چند نفر که همه دکترا گرفتن و کلی مقاله منتشر کردن، در اثر فشار کار زیاده یا همه ما تحت تاثیر بازی Hay Day هستیم....من که سعی میکنم به این آرزو برسم...



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 | 14:15 | نویسنده : مینا کبودرآهنگی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.